وا وا دلبر جان

ارسال شده در تاریخ Tuesday, October 4th, 2011

سینوس‌هایم ملتهب شده‌اند باز. درد نفسم را بریده. سرم را نمی‌توانم تکان بدهم. دلم می‌خواهد بخوابم دو سه روز، و تب کنم و بعد تب از تنم برود آرام‌آرام.

دیروز، یکی از همسایه‌ها داشت رُب می‌پخت. سر ظهر، پاییز می‌تابید و تن آدم مورمور می‌شد. دلم می‌خواست می‌خوابیدم، پرده را می‌زدم کنار، و بعدش سرما می‌خوردم و با بوی رُب می‌مردم.

چشم‌هایم ریز شده از درد. مانیتور را خوب نمی‌بینم. حالا صدای پسرک آکاردئونی از کوچه بلند شد. آواز سوزناکی می‌خوانَد. بابا به یکی از همکارها پول داد و گفت به پسرک بگو آواز دیگری بخواند. به همکارم بگویی برو کلاه بیاور، می‌رود سَر می‌آورد. رفت پسرک آکاردئونی را کول کرد آورد بالا. پسرک، سیه‌چرده، آفتاب‌سوخته، فرفری. صدای آکاردئونش پیچید تو فضای سربسته. بابا گفت ملاممدجان بخوان پسر. پسرک زد زیر آواز. خوب می‌خوانْد. بیا که بریم به مزار، ملاممد جان، سیل گل لاله‌زار وا وا دلبر جان. وا وا دلبر جان. وا وا دلبر جان یک‌جوری است. قلب آدم کنده می‌شود می‌آید بیرون.

بابا؟ با وا وا دلبر جان نشسته دارد گریه می‌کند.‌‌ من؟ هوای مزارشریف دارم.

اجرای قدیمی ملاممد جان، با صدای پوران، این‌جا.
همین اجرا، تصویری، این‌جا.
کمی درباره‌ی عایشه و ملامحمد جان، این‌جا.


با کاروان

ارسال شده در تاریخ Saturday, September 17th, 2011

هفت سال پیش، آخرین باری که سه‌تار زدم و خودم باهاش گریه کردم، «کاروان» بنان بود. مثل یک کشف ناگهانی بود، یک شهود پنهانی؛ فقط برای خودم. می‌نشستم توی اتاق آفتابگیرم، رو به حیاط بدون درخت، و با کشف جدیدم می‌مردم و زنده می‌شدم.

هی عجله داشتم برسم به «ای شادیِ جان، سرو روان، کز بر ما رفتی…» بغضم نو بود. شکوفه می‌زد. چند بند طول می‌کشید تا جمع شود و جمع شود و بعد، گل کند. وقتی می‌رسید به «باز آ…»، جان من هم تمام می‌شد می‌رفت پی کارش.

حالا از صبح هزار بار تنها ماندمِ بنان را گوش کرده‌ام، و باز، وقتی رسیده به باز آ، مرده‌ام و دیگر زنده هم نشده‌ام.

کاروان
خواننده: غلامحسین بنان
شعر: رهی معیری
آهنگساز: مرتضی محجوبی


چه حلّاج‌ها رفته بر دارها

ارسال شده در تاریخ Thursday, September 15th, 2011

دیروز
خواهرم را شلاق زده‌اند
و بیست و چهار ساعت است
چو بید، بر سر ایمان خویش می‌لرزم.

می‌خوانم:
رب اشرح لی صدری
اشرح
اشرح
اشرح
او را
ما را
همه‌مان را.

دیروز
چیزی تمام شد
شکست
مُرد
ما بودیم
صبر ما بود.

دیروز
شلاق سربلند شد
آن مرد تحقیر
خواهرم، بزرگ‌تر
و ما، تکرار.

خواهرم
در من است
من در او
و ما تکثیر شده‌ایم
بزنیدمان
شلاق.

بزنیدمان
بزنیدمان
او را
ما را
همه‌مان را.


خسته‌ی خسته‌ی خسته‌ام

ارسال شده در تاریخ Sunday, September 11th, 2011

روزی کلبه‌ی خودمو پیدا می‌کنم. همه‌ی کارای مزخرف اجرایی رو می‌بوسم می‌ذارم کنار. بعد می‌رم می‌شینم تو کلبه‌م. بعد می‌نویسم. می‌نویسم. می‌نویسم. عین خیالم هم نیس که کدوم کار عقبه، کدوم کار رو پیگیری کنم، کدوم کتاب بهش اصلاحی خورده باهاش اشک بریزم، با کدوم مترجم سر و کلّه بزنم سر این‌که رسم‌الخط خودش رو قبول داره فقط.

می‌شینم تو کلبه‌م، پا رو پا می‌اندازم، رمان خودم رو می‌نویسم.


عشق‌بازی به همین آسانی است

ارسال شده در تاریخ Wednesday, September 7th, 2011

مثل کوچه‌های قدیمی، مثل خانه‌های آجری که پنجره‌ی آشپزخانه‌شان رو به کوچه است، که سر ظهر پاییز، از پشت پنجره‌شان که رد می‌شود آدم، بوی استانبولی می‌آید و ماست و خیار، که مورمورش می‌شود آدم…

استانبولی با ماست و خیار یعنی چه خوب، چه آرام، چه زندگی.