وا وا دلبر جان
سینوسهایم ملتهب شدهاند باز. درد نفسم را بریده. سرم را نمیتوانم تکان بدهم. دلم میخواهد بخوابم دو سه روز، و تب کنم و بعد تب از تنم برود آرامآرام.
دیروز، یکی از همسایهها داشت رُب میپخت. سر ظهر، پاییز میتابید و تن آدم مورمور میشد. دلم میخواست میخوابیدم، پرده را میزدم کنار، و بعدش سرما میخوردم و با بوی رُب میمردم.
چشمهایم ریز شده از درد. مانیتور را خوب نمیبینم. حالا صدای پسرک آکاردئونی از کوچه بلند شد. آواز سوزناکی میخوانَد. بابا به یکی از همکارها پول داد و گفت به پسرک بگو آواز دیگری بخواند. به همکارم بگویی برو کلاه بیاور، میرود سَر میآورد. رفت پسرک آکاردئونی را کول کرد آورد بالا. پسرک، سیهچرده، آفتابسوخته، فرفری. صدای آکاردئونش پیچید تو فضای سربسته. بابا گفت ملاممدجان بخوان پسر. پسرک زد زیر آواز. خوب میخوانْد. بیا که بریم به مزار، ملاممد جان، سیل گل لالهزار وا وا دلبر جان. وا وا دلبر جان. وا وا دلبر جان یکجوری است. قلب آدم کنده میشود میآید بیرون.
بابا؟ با وا وا دلبر جان نشسته دارد گریه میکند. من؟ هوای مزارشریف دارم.
اجرای قدیمی ملاممد جان، با صدای پوران، اینجا.
همین اجرا، تصویری، اینجا.
کمی دربارهی عایشه و ملامحمد جان، اینجا.