<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ابر آبی</title>
	<atom:link href="http://www.abrabi.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.abrabi.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 05 Sep 2010 16:42:22 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>سبیل‌ها</title>
		<link>http://www.abrabi.com/?p=433</link>
		<comments>http://www.abrabi.com/?p=433#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 13:23:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>fatemeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.abrabi.com/?p=433</guid>
		<description><![CDATA[اولین عشق فوتبالی بچه‌های کلاس، «سوباسا» بود. سی‌تایی می‌مردند برایش. من می‌گفتم سوباسا که مردن ندارد، لااقل واسه‌ی «واکی‌بایاشی» بمیرید. یک روز رفتم جلوی کلاس، ایستادم کنار تخته، و با ماژیک روی تخته‌ی وایت‌برد جدید تحلیل کردم که تیم عقاب دارد با چه تکنیکی بازی می‌کند. دخترهای کلاس سر و گوششان می‌جنبید. هم می‌مردند برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اولین عشق فوتبالی بچه‌های کلاس، «سوباسا» بود. سی‌تایی می‌مردند برایش. من می‌گفتم سوباسا که مردن ندارد، لااقل واسه‌ی «واکی‌بایاشی» بمیرید. یک روز رفتم جلوی کلاس، ایستادم کنار تخته، و با ماژیک روی تخته‌ی وایت‌برد جدید تحلیل کردم که تیم عقاب دارد با چه تکنیکی بازی می‌کند. دخترهای کلاس سر و گوششان می‌جنبید. هم می‌مردند برای سوبا، هم برای نصرالله رادش، هم واسه‌ی رضا عطاران.</p>
<p>بعدش بزرگ‌تر شدیم و پشت لبمان سبز شد و ابروهایمان پاچه‌بز شد و جام جهانی آمد و علی دایی سبیل داشت و کریم باقری سبیل داشت و سبیل مُد بود و مهدوی کیا و رضا شاهرودی و عابدزاده که سبیل نداشتند، خیلی آوانگارد بودند. حالا بچه‌های کلاس که همگی پشت لبشان سبز بود، می‌مردند برای بی‌سبیل‌ها. مهرداد میناوند هفت ‌هشت‌تا عاشق خفن داشت توی کلاسمان، شاهرودی چهار پنج‌تا، عابدزاده هشت ‌نه‌تا، علی منصوریان هنوز مو داشت و چندتایی دوستش داشتند. یکی‌ دوتایی هم که دیگر کم آورده بودند، آویزانِ ریشِ بزیِ محمد خاکپور شده بودند. صبح به صبح، سرودِ کلاس ما این بود: «می‌خوام برم کلیسا، بشم زنِ نکیسا. می‌خوام برم دماوند، بشم زنِ میناوند. می‌خوام برم امامزاده،‌ بشم زنِ عابدزاده&#8230;» توی کیف دخترها «تلاش» و «هدف» و «آدینه ورزشی» بود. یک روز خانم مدیر آمد توی کلاس، گفت: «بچه‌هاجان، هرکی هر عکسی دارد، بیاید بدهد بهم، پیش من باشد. این پسرها خوشگل‌اندها، اما عکسشان پیش شما چه‌کار می‌کند؟» تک و توک بلند شدند و عکس میناوند و شاهرودی را دادند دست خانم مدیر، اما عکس «شاهرخ و سمیه» را نگه داشتند توی کیفشان. خانم مدیر وسط کلاس نگاهی کرد به عکس شاهرودی که نشسته بود توی چمن‌ها، توپ بین پاهایش بود و زل زده بود به دوردست‌ها. قهقهه زد و گفت: «آخه این چیه بچه‌ها؟ لِنگش هوا، کونش زمین!» کلاس ترکید و دخترها سُر خوردند رفتند زیر میز.</p>
<p>بعدترها، یکی از دوست‌هام، مُرده‌ی مهرداد میناوند شد. یک نسبت خیلی خیلی دور آشنایی خانوادگی هم داشت باهاش، بعد دیگر داشت توی عشقش ذوب می‌شد. بهش می‌گفتم داری فنای فی‌الله می‌شوی ان‌شاء‌الله خره. یکی دو باری با میناوند تلفنی حرف زده بود. مثلاً میناوند آمده بود «هدف»، دختره زنگ زده بود آن‌جا به عنوان یکی از علاقه‌مندهای یارو. میناوند گفته بود خوشحالم واسه‌ پرسپولیس بازی می‌کنم و هوادارهای پرسپولیس چنین‌اند و چنان، داشته حرف می‌زده،‌ این دوست من هق‌هق زده بود زیر گریه، زار زده بود و هیچی نگفته بود. هی فال می‌گرفت برایش، هی می‌نشست نماز شب می‌خواند به یادش، صبح‌ها آیت‌الکرسی می‌خواند فوت می‌کرد کیلومترها آن‌طرف‌تر، سمت بیست‌و‌یک متری جِی. شعر می‌گفت برای گوشه‌ی ابروی مهرداد و صبح‌ها برایم می‌خواند. بعدها که فهمید میناوند رفته دوبی و آژانس املاک باز کرده و زیر ابرو برداشته، درب و داغان شد. خریت آدمیزاد که تمامی ندارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.abrabi.com/?feed=rss2&amp;p=433</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سهم تو این نبود</title>
		<link>http://www.abrabi.com/?p=431</link>
		<comments>http://www.abrabi.com/?p=431#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 10:44:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>fatemeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.abrabi.com/?p=431</guid>
		<description><![CDATA[تلفن دفتر زنگ خورد. صدای پیری پشت خط بود. لرزان و ریز. پیرزن سریع شروع کرد قربان صدقه رفتن. گفت: «آخ الهی قربونت برم ننه‌جون. اون‌جا سهام عدالت می‌دن؟» دلم هرّی ریخت. گفتم شماره‌اش را برایم بخواند. یکی یکی می‌خواند: «شیش. چاهار. یک&#8230; درست می‌گم ننه‌جون؟» یک شماره را جا‌به‌جا گرفته بود. بهم گفت که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">تلفن دفتر زنگ خورد. صدای پیری پشت خط بود. لرزان و ریز. پیرزن سریع شروع کرد قربان صدقه رفتن. گفت: «آخ الهی قربونت برم ننه‌جون. اون‌جا سهام عدالت می‌دن؟» دلم هرّی ریخت. گفتم شماره‌اش را برایم بخواند. یکی یکی می‌خواند: «شیش. چاهار. یک&#8230; درست می‌گم ننه‌جون؟» یک شماره را جا‌به‌جا گرفته بود. بهم گفت که زنگ زده جایی که شماره‌اش این‌جوری است: «هشت. سه. دو&#8230;» بعدش آن‌ها بهش شماره‌ی شیش‌ چاهار یک را داده بودند. شماره را آرام آرام برایش خواندم و گفتم اشتباه گرفته. پیرزنِ هشتادساله‌ی خسته‌ای پشتِ خط بود. می‌لرزید. گوشی را که داشت قطع می‌کرد، نفس‌زنان گفت: «عاقبت به‌خیر شی، ننه. الهی قربونت برم.» و بعد گوشی را گذاشت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.abrabi.com/?feed=rss2&amp;p=431</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بودنت امنیته</title>
		<link>http://www.abrabi.com/?p=427</link>
		<comments>http://www.abrabi.com/?p=427#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Aug 2010 06:27:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>fatemeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.abrabi.com/?p=427</guid>
		<description><![CDATA[
بازجو می‌گفت: «واسه‌ی چی درِ خانه را دیر باز کردی؟»
زنگ زده بودم بابا بیاید دَم خانه. گفتم در را باز نمی‌کنم تا پدرم بیاید. بعدها مُدام این سؤالشان تکرار می‌شد توی بازجویی‌ها، که چرا باید پدرت می‌آمد دَم در؟
سه سالم بود و بابا می‌رفت مأموریت و من و مامان دوتایی تنها بودیم توی خانه. تنها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter size-full wp-image-428" title="baba" src="http://www.abrabi.com/wp-content/uploads/2010/08/baba.jpg" alt="baba" width="300" height="375" /></p>
<p>بازجو می‌گفت: «واسه‌ی چی درِ خانه را دیر باز کردی؟»</p>
<p>زنگ زده بودم بابا بیاید دَم خانه. گفتم در را باز نمی‌کنم تا پدرم بیاید. بعدها مُدام این سؤالشان تکرار می‌شد توی بازجویی‌ها، که چرا باید پدرت می‌آمد دَم در؟</p>
<p>سه سالم بود و بابا می‌رفت مأموریت و من و مامان دوتایی تنها بودیم توی خانه. تنها بودیم توی کوچه. تمامِ اهلِ محل رفته بودند این‌طرف و آن‌طرف. مامان بیست و سه‌ سالش بود و توی تاریکی شب‌ها، همدیگر را بغل می‌کردیم. چراغ گِردسوز روشن بود و دراز می‌کشیدیم روی زمین و سایه‌هامان کِش می‌آمد روی دیوار. قدّ غول می‌شدیم. من می‌ترسیدم. خودم را می‌چسباندم به مامان. بغض می‌کردم که بابا نمی‌آید؟ بابا دیر می‌آمد. بعضی شب‌ها جبهه بود و بعضی‌ شب‌ها جلسه بود. مامان، من را فشار می‌داد به سینه‌ی گرمش، می‌گفت بیا آواز بخوانیم، بابا زودی بیاید. بعدش دوتایی با هم می‌خواندیم: «باباش می‌آد باباش می‌آد، صدای کفش پاش می‌آد&#8230;» صدای مامان سوز داشت و من یکهو گریه‌ام می‌گرفت و وسط اشک‌های قلقلی‌ام، هی دماغم را می‌کشیدم بالا: «مامان، بابا که بیاد، صدامی‌ها رو می‌کُشه؟» و بعد، صدای بمبی در دوردست‌، بغضم را توی گلو خفه می‌کرد.</p>
<p>بابا برایم عین امنیت بود. خودِ خودِ امنیت اصلاً. از در که می‌آمد، برایم کتاب می‌آورد. همیشه توی محل نمایشگاه کتاب برگزار می‌کرد و من به بچه‌ها پُز می‌دادم که واسه‌ بابای من است‌ها. توی کتاب وول می‌زدم از بچگی. آن‌وقت‌ها صفحه‌آرایی کتاب‌ها دستی بود. بابا همیشه خودش دستی صفحه‌ها را می‌بست. همیشه تیغ و چسب و خط‌کش اسباب‌بازیِ من بود. می‌نشستم کنار دستش، نگاه می‌کردم که چه باحوصله کار می‌کند. سه سالم بود که قصه‌های خرانه‌ام و نقاشی‌هایم توی کیهان بچه‌ها چاپ می‌شد. دوست داشتم وقتی بابا دستم را می‌گرفت می‌بُرد پیش رحماندوست. دوست داشتم وقتی می‌رفت کلاس‌های قصه‌نویسی، می‌رفت کلاس‌های طراحی، هی کوزه و صندلی و گلدان اتود می‌زد و سایه‌روشن کار می‌کرد.</p>
<p>می‌توانستم کتاب دوست نداشته باشم. می‌توانستم با صدای شجریان و آلبوم یادگار دوست شهرام ناظری مست نشوم. می‌توانستم بروم پزشکی بخوانم اصلاً. ولی نکردم. کتاب دوست دارم اگر، موسیقی دوست دارم اگر، این‌جا هستم اگر، به‌خاطر باباست. هنوز هم برایم عین امنیت است.</p>
<p>تولدش است. وارد پنجاهمین سال زندگی‌اش می‌شود. خواستم بهش بگویم چقدر سبزیِ چشم‌هایش را دوست دارم، چقدر آغوش رفیقانه‌اش را.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.abrabi.com/?feed=rss2&amp;p=427</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کتاب، قانون ندارد</title>
		<link>http://www.abrabi.com/?p=416</link>
		<comments>http://www.abrabi.com/?p=416#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 09:02:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>fatemeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.abrabi.com/?p=416</guid>
		<description><![CDATA[جناب آقای بهمن اخوی دری
این روزها دردِ کتاب، دردِ مشترک اهالی نشر است. دردِ تنگ‌نظری‌ها و سخت‌گیری‌های بی‌پایه و اساس. تنگ‌نظری‌هایی که ترتیب‌دهندگان‌اش، همکاران شما در ساختمان چند طبقه‌ی میدان بهارستان‌اند.
اخیراً جایی گفته‌اید که ممیزی کتاب باید قانونمند باشد و در بررسی کتاب پیش از انتشار، سلیقه‌ی شخصی دخیل نباشد. باشد که چنین باشد. اما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">جناب آقای بهمن اخوی دری</p>
<p dir="rtl">این روزها دردِ کتاب، دردِ مشترک اهالی نشر است. دردِ تنگ‌نظری‌ها و سخت‌گیری‌های بی‌پایه و اساس. تنگ‌نظری‌هایی که ترتیب‌دهندگان‌اش، همکاران شما در ساختمان چند طبقه‌ی میدان بهارستان‌اند.</p>
<p dir="rtl">اخیراً جایی گفته‌اید که ممیزی کتاب باید قانونمند باشد و در بررسی کتاب پیش از انتشار، سلیقه‌ی شخصی دخیل نباشد. باشد که چنین باشد. اما نیست جناب آقای اخوی دری. خوب است بنشینید پای درددل اهالی نشر، ببینید سال‌هاست که سایه‌ی ممیزی کورکورانه و بی‌منطق دل هر اهل ادبی را به درد آورده است. درد ما درد «بی‌قانونی» است. حوزه‌ی کتاب چند سال است که «قانون» به خودش ندیده است، و تنها «سلیقه‌ی شخصی» ممیزان واحد کتاب وزارتخانه‌ی شما، آشکار و نهان، برای ناشران فرهنگی، سیاست‌گذاری کرده است.</p>
<p dir="rtl">این کج‌سلیقگی‌ها، در حوزه‌ی کتاب کودک و نوجوان، نمود بیشتری دارد.</p>
<p>۱ . پس از بررسی کتاب توسط بررسان واحد کودک و نوجوان، در صورت وجود مشکل، برگه‌ای دست ناشر داده می‌شود که نام و نشانی از وزارت محترم ارشاد بر آن نقش نبسته است. این برگه‌ی سفید که نه لوگویی دارد و نه مُهری، خطاب به مدیر انتشارات نوشته می‌شود و در پایان، تنها امضای مدیر مشروطی‌ها، پای برگه نشسته است. از شما می‌پرسم، آیا از لحاظ حقوقی، این برگه دارای هویت است؟ واحد کتاب وزارت ارشاد با به‌کارگیری برگه‌ای که سربرگ ندارد، هیچ مسئولیتی در قبال محدودیتی که برای ناشران قائل می‌شود، بر عهده نمی‌گیرد. آیا این برگه‌ی بی‌نام و نشان ارزش قانونی دارد؟</p>
<p>۲ . در این برگه، که متن واحدی برای تمام کتاب‌های مشروطی دارد، آمده است: «مدیر محترم انتشارات فلان، با سلام و احترام و ضمن تشکر از فعالیت‌های فرهنگی ارزشمند آن ناشر محترم، نظر به این‌که بعضی از مطالب درج‌شده در کتابِ فلان با قوانین و ضوابط نشر مطابقت ندارد. مستدعی است موارد زیر را در کتاب یادشده مورد اصلاح و بازبینی قرار دهید و پس از آن لوح فشرده را به همرا (در برگه آمده همرا، نه همراه) پرینت صفحات اصلاح‌شده، تحویل فرمایید.» جناب آقای اخوی، اگر از غلط‌های ریز و درشت نگارشی و ویرایشی این برگه چشم‌ بپوشیم، از پرسش زیر نمی‌توان گذشت: کدام ضوابط و قوانین نشر؟ از شما می‌پرسم، آیا تا به حال قانون و ضابطه‌ای به ناشر اعلام کرده‌اید؟ ناشر از کجا باید بداند قوانین و ضوابط ممیزانِ شما چیست؟ لابد آن وزارتخانه برای ممیزانش آیین‌نامه‌ای تعریف کرده است. اما شما بگویید، قانونِ درگوشی مگر قانون است؟ این‌که اسمش قانون نیست. با این روندی که شما در پیش گرفته‌اید، ناشر تنها یک راه دارد. این‌که پس از سال‌ها، خودش بتواند از تکرار رویه‌ها قانون را حدس بزند! تازه اگر این قانون‌های خودخوانده با تغییر بررس‌ها، تغییر نکنند. البته اگر ناشر این ساز و کار غیرقانونی را به‌کار نگیرد، کتابش باید ماه‌ها و شاید سال‌ها در واحد بررسی خاک بخورد.</p>
<p>۳ . این مورد، مشکل رایج اهالی نشر است، و البته مهم‌ترین دغدغه‌ی آن‌ها. انگار ممیزان واحد کتاب کودک و نوجوان، به برخی واژه‌ها حساس‌اند. دیگر برایشان مهم نیست این واژه در کتاب چه کاربردی دارد و اغلب حذفش به کتاب ضربه‌ی اساسی می‌زند. «سگ» از این دست موارد است. طبق تجربه‌ی ناشر، وجود سگ در محیط خانه و راهرو قطعاً مشکل دارد، اما در حیاط و باغ و کوچه بی‌ایراد است. بر همین اساس، صفحه‌آراها معمولاً با کمی دست‌کاریِ گرافیکی، در و دیوار خانه را از دور سگِ قصه برمی‌دارند و دور و برش درخت و گل و تپه می‌گذارند. باز هم طبق تجربه‌ی ناشر، سگ نباید نزدیک انسان باشد. از شما می‌پرسم، اگر قرار باشد داستان «اصحاب کهف» هم برای کودکان بازنویسی و تصویرگری شود، تکلیف سگِ درون غار چه خواهد شد؟ نعوذبالله، که از وزارتخانه‌ی شما این داستان قرآنی هم مجوز نخواهد گرفت! برای مثال، چگونه می‌توان آیه‌ی «و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید&#8230;» را به تصویر کشید؟!</p>
<p>۴ . وضعیت «خوک» از سگ هم بدتر است. ظریفی می‌گفت استغفرالله انگار خوک اشتباه خلقت بوده است. بودن خوک حتی در مزرعه هم باید حذف شود. به‌نظر شما، کودک ایرانی نباید کتاب را دست بگیرد و بداند که در کشوری دیگر حیوانی به نام خوک وجود دارد؟ البته سال‌هاست که صدا و سیما بسیار پیشروتر از وزارت ارشاد عمل کرده است. مدت‌هاست تلویزیون جمهوری اسلامی کارتون‌هایی را نشان می‌دهد که شخصیت اول آن‌ها، چند بچه‌خوک‌اند. اما وزارت ارشاد هنوز در قوانین دست و پاگیر خود، دست و پا می‌زند. از همه جالب‌تر، حذف خوک حتی در کتاب‌های تاریخی است. جناب آقای اخوی دری، آیا می‌توان تاریخ را از وجود خوک پاک کرد؟ روشن‌تر می‌گویم. انتشارات ما کتابی در دستِ انتشار داشت با عنوان «دایرة‌المعارف تاریخ، از چهل‌هزار سال پیش تا سال ۲۰۰۸». بخشی از کتاب هم درباره‌ی فینیقی‌ها و روش کشت و کار و دامپروری‌شان بود. طبیعتاً ذکر شده بود که فینیقی‌ها چندده‌هزار سال قبل، از راه پرورش خوک روزگار می‌گذراندند. این مورد از موارد مشروطی این کتاب بود، و برای گرفتن مجوز، خوک باید حذف می‌شد. از شما می‌پرسم، این ممیزیِ تنگ‌نظرانه چه دلیل و برهانی دارد؟ گفتن‌اش هم حتی خنده بر لب آدم می‌آورد. روزی روزگاری در ینگه‌ی دنیا، مردمی که دینشان هم اسلام نبود، خوک می‌پروراندند و زندگی می‌کردند. به ایرانِ امروز ما و اسلام ما چه ضربه‌ای می‌خورَد؟ در بازدیدی که امسال مقام رهبری از نمایشگاه بین‌المللی کتاب داشتند، با شنیدن موضوع حذف خوک از یک کتاب تاریخی، گفتند قطعاً این موضوع «کج‌سلیقگی» است. کی این کج‌سلیقگی‌ها از میان برداشته می‌شوند آقای اخوی؟</p>
<p>۵ . اخیراً «مواد مخدر» و حتی «سیگار» هم خط قرمز همکارانِ بررس شما شده است. حتی در حوزه‌ی کتاب‌های روان‌شناختی هم، اشاره به موضوع سیگار و مواد مخدر قدغن شده است. برای مثال، مجموعه کتابی بود با نام «مهارت‌های زندگی برای نوجوانان و جوانان». این مجموعه‌ی هشت‌ جلدی که تا به حال سه جلدش مشروط شده است، به نوجوانان کمک می‌کند که در درگیری‌های هرروزه‌شان، کدام روش و منش اخلاقی را انتخاب کنند. بسیار طبیعی است که به نوجوان امروز ایرانی، در روز سیگار و مواد مخدر تعارف می‌شود، و البته ممکن است او را به روابط جنسی هم تشویق کنند. آیا حذف این موارد از کتاب، چیزی از وجودِ مشکل می‌کاهد؟ از شما می‌پرسم، آیا حذف صورت مسئله، به حل مسئله کمک می‌کند؟ قصه‌ی شنیدنی‌تر این‌که مترجم این کتاب، برای آن‌که مخاطب نوجوان ایرانی با این کتاب ارتباط بهتری برقرار کند، اسامی انگلیسی کتاب را تغییر داده و به «حسن» و «راضیه» و «هوشنگ» و «ناهید» تبدیل کرده بود. بشنوید که ممیزان محترم، در برگه‌ی مشروطی نوشته‌اند که «اسامی ایرانی به اسامی خارجی تغییر یابند.» این موضوع بدین معناست که مسئله‌ی مواد مخدر و سیگار و روابط جنسی اصلاً ربطی به نوجوان ایرانی امروز ندارد و اگر هست، برای نوجوانانِ آن سوی آب‌ها و دیار کفر است!</p>
<p>۶ . این‌ قصه هم بسیار شنیدنی است. انتشارات ما کتابی دارد که این بار مخاطبانش پدران و مادران‌اند. عنوان کتاب این است: «چگونه از فرزندانتان در مقابل خطرات اینترنت و تلفن همراه محافظت کنید.» این کتاب به پدران و مادران کمک می‌کند که کودکانشان را با تکنولوژی‌های روز آشنا کنند و البته خود نیز حواسشان به نوع استفاده‌ی کودکان باشد. بخش مهمی از این کتاب درباره‌ی سایت‌های هرزه‌نگاری و سوء‌استفاده‌ی جنسی از کودکان در اینترنت است. انتهای کتاب واژه‌نامه‌ای هست که لغت‌های رایج چت‌روم‌ها را برای پدران و مادران رمزگشایی می‌کند. از شما می‌پرسم، پدر و مادر نباید با این واژه‌ها آشنا باشند و بدانند فرزند کوچکشان جلوی مانیتور چه می‌بیند و می‌خوانَد؟ برایتان می‌گویم که ممیزان وزارت ارشاد، صلاح ندیده‌اند پدر و مادرها معنای برخی از این واژه‌ها را بدانند. برای مثال، یکی از این مخفف‌ها «LUM» است؛ به معنای «خیلی دوستت دارم». واژه‌ی اختصاری دیگر، «!U&lt;» است؛ یعنی «گور پدرت!» بله جناب آقای اخوی دری، لابد به زعم بررسان واحد کتاب،‌ پدران و مادران حق ندارند زبان اینترنتی کودکان را بشناسند. باز هم بحث همان مسئله و صورت مسئله است.</p>
<p dir="rtl">و این موارد، قصه نبود. بلکه چندی بود از هزاران هزار. مُشتی بود نمونه‌ی خروار. جناب آقای معاون فرهنگی وزارت ارشاد، شما بگویید، آیا این اوضاع نابسامان، بسامان خواهد شد؟ خوش‌بین نیستم.</p>
<p dir="rtl"> پ.ن. نقل این مطلب در مطبوعات و نشریات اینترنتی پیشنهاد می‌شود. در این صورت، حتماً نویسنده را در جریان بگذارید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.abrabi.com/?feed=rss2&amp;p=416</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شبانه‌ی خری که منم</title>
		<link>http://www.abrabi.com/?p=413</link>
		<comments>http://www.abrabi.com/?p=413#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 09:15:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>fatemeh</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.abrabi.com/?p=413</guid>
		<description><![CDATA[نیمه‌شب رسیدیم خانه. ایستادم سر گاز. سر حوصله پیاز خلال کردم. می‌خواستم یتیمچه بپزم برای خودم. از مامان پرسیده بودم: «چرا اسم این بیچاره یتیمچه است؟» گفته بود چون گوشت ندارد، بهش می‌گفته‌اند یتیمچه.
پسره که نمی‌خورَد از این چیزها. روغن ریختم توی ماهی‌تابه، گذاشتم خوب داغ شود. پیازهای خلالم را ریختم روی داغیِ روغن. پیاز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">نیمه‌شب رسیدیم خانه. ایستادم سر گاز. سر حوصله پیاز خلال کردم. می‌خواستم یتیمچه بپزم برای خودم. از مامان پرسیده بودم: «چرا اسم این بیچاره یتیمچه است؟» گفته بود چون گوشت ندارد، بهش می‌گفته‌اند یتیمچه.</p>
<p dir="rtl">پسره که نمی‌خورَد از این چیزها. روغن ریختم توی ماهی‌تابه، گذاشتم خوب داغ شود. پیازهای خلالم را ریختم روی داغیِ روغن. پیاز باید این‌قدر طلایی شود که نگاهش که می‌کنی، دست و دلت بلرزد. خوب تفتش دادم. سه‌ی صبح بود و بوی پیازداغ پیچیده بود توی ساختمان. بادمجان‌ها را درآوردم از توی فریزر. گوجه‌ها را نصف کردم و منتظر شدم پیازه دلبری کند. بعدش بادمجان‌ها را اضافه کردم بهش. گوجه‌ها را چیدم روش. گوجه‌ها قرمز و بهاری بودند؛ یعنی از آن کلاه به‌سرها. کلاهِ سبزشان را کنده بودم و حالا توی ماهی‌تابه جولان می‌دادند. در ماهی‌تابه را گذاشتم. ته استکان آب ریخته بودم روی بادمجان و گوجه‌ها. بادمجانِ یتیمچه باید نرم باشد و توی دهن آب شود. رفتم بنشینم توی اتاق، دلم نیامد. برگشتم ایستادم سر ماهی‌تابه. باید آن‌قدر به غذا نگاه کرد که خوشمزه شود. اصلاً رازش این است. باید زُل بزنی توی چشم بادمجان‌ها، از رو ببری‌شان. این‌قدر نگاهشان کنی تا روغن بیندازند و گوجه‌ها بپیچند میان تن بادمجان‌ها. باید نگاهشان کنی تا صدای خودشان دربیاید، که بیا بخورمان. بیا بخورمان. این‌که یتیمچه نیست. غذای بیچاره‌ها نیست. غذای پادشاهی است.</p>
<p dir="rtl">پسره سلیقه ندارد. نشست تُن ماهی خورد. من هم نشستم یتیم کوچکِ خودم را با نانِ لواش و ماست به نیش کشیدم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.abrabi.com/?feed=rss2&amp;p=413</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
