آرشیو برای ماه : اردیبهشت, ۱۳۸۸

این با آن فرق ندارد؟

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

هندوانه می‌دهم زیر بغلش. اولش ساکت و بی‌حوصله است و تندتند کارش را می‌کند. اما هندوانه‌هه آخرسر کار خودش را می‌کند و اکرم سر ذوق می‌آید. چشم‌هایش برق می‌زند انگار.
-اکرم خانوم، شما که این‌قدر سرتون شلوغه و بین مردمید، مردم چی می‌گن از انتخابات؟ درباره‌ی احمدی‌نژاد چی می‌گن؟
-اوووم. بعضیا می‌گن به احمدی‌نژاد رای می‌دن. بعضیا می‌گن اصلا بهش رای نمی‌دن. بعضیا هم می‌گن به موسوی رای می‌دن. می‌دونی فاطی‌‌جان، تو تا حالا دیدی توی این مملکت یه رییس‌جمهور فقط چهارسال رییس‌جمهور باشه؟ نه دیگه. چه بخوایم چه نخوایم اینم چهارسال دیگه رییس‌جمهوره. تو بگو دروغ می‌گم؟
اکرم چهارسال پیش به احمدی‌نژاد رای داده. سال اول همه‌ش می‌گفت نمی‌گذارند احمدی‌نژاد کار کند. حالا بعد از چهارسال هربار به خودش فحش می‌دهد و می‌گوید غلط کردم که غلط کردم.
-حالا خودت می‌خوای چی‌کار کنی؟
موچین را توی دستش جابه‌جا می‌کند. تکانی به خودش می‌دهد. دوباره موچین را می‌گیرد توی دست راستش.
-می‌گن مرد خوبیه این موسوی. کی هست؟
-مرد خوبیه اکرم خانوم. هم مرد خوبیه، هم مدیر خوبیه. نخست‌وزیر بود. یادت که هست؟
-نخست‌وزیر بود؟ نه. یادم نیست.
دارم سن‌اش را دودوتا می‌کنم. اصلا نمی‌شود یادش نباشد. سی‌و‌هفت‌هشت را دارد. مگر می‌شود؟
-آره دیگه. هشت‌سال نخست‌وزیر بود.
-دوره‌ی شاه یعنی؟!
روی سرم جای دوتا شاخ کوچک قلمبه شده: «دوره‌ی شاه؟ نه قربونت. اگه دوره‌ی شاه نخست‌وزیر بود که الان نمی‌تونست کاندیدا بشه. توی هشت‌سال جنگ نخست‌وزیر بودا. هشت‌سال جنگ ایران و عراق. یادت نیفتاد؟
-فاطی جان، آخه نخست‌وزیر اون سالا که این نبود. میرحسین بود. مگه نه؟
پایم را محکم روی زمین فشار می‌دهم که یعنی نخند دختر، یعنی هیس: «آره دیگه. موسوی اسم کوچیکش میرحسینه.»
-اِ؟
شاگردش هم ذوق می‌کند: «منم می‌خوام به موسوی رای بدم. خونواده‌م هم. بابام می‌گه توی اون راسته‌ی بازار همه می‌خوان به موسوی رای بدن.»
رو می‌کنم بهش: «کدوم راسته‌ی بازاره بابات؟»
-بازار مسگرا.
اکرم می‌گوید: «می‌گی بهش رای بدیم؟ ای خدا، یعنی می‌شه این فلان‌فلان‌شده همین چهارسال ریاست‌جمهوری بسش باشه؟ یعنی می‌شه؟»

مرتبط: طرح آرایشگران پویشگر

حالا انگار راحت راحتم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

آخیش. ده روز سختی و شیرینی تمام شد. پس از دو‌‌،سه‌ماه کار پیاپی، حالا با تمام شدنش، انگار چیزی را گم کرده‌ام. نتیجه‌ی خوبش هم شد این.

پیشنهاد مراجعه فاطمه رجبی به روان‌شناس

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

من که هنوز فرصت نکرده‌ام در هیچ‌کدام از برنامه‌های میرحسین شرکت کنم. اما دیروز خبر بامزه‌ای شنیدم که برایم عجیب است تا به‌حال حتی هیچ وبلاگی نقلش هم نکرده. آهای معلم‌های حاضر در وبلاگستان، یعنی هیچ‌کدامتان در مراسم دیروز دیدار میرحسین با فرهنگیان نبوده‌اید؟!
ماجرا از این قرار است که در مراسم دیروز دیدار میرحسین موسوی با فرهنگیان، در سالن حجاب کانون پرورش فکری، یکی از سخنرانان برنامه، همسر شهیدرجایی، عاتقه صدیقی، بوده. بعضی سایت‌ها نوشته‌اند صحبت‌های انتقادی کرده، اما هنوز جایی نخوانده‌ام که از اصل ماجرا چیزی نوشته باشند. خانم صدیقی پشت میکروفون از جریان افسردگی یکی از بستگانش تعریف کرده و گفته افسردگی آن خویشاوندش این‌جوری است که مثلا یک ساعت پشت سر هم حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند. خانم صدیقی وسط صحبت‌هایش پرانتزی هم باز کرده از این قرار: «جانبازی آمده بود سراغم برای درد دل. جانبازی بود روی ویلچر و آن‌قدر مچاله و خمیده که خدا می‌داند. گفته خانم رجایی، خانم فاطمه رجبی حرف حسابش چیست؟ مدتی پیش یکی از یادداشت‌هایش را خوانده‌ام و رفته‌ام در وبلاگ شخصی‌ام برایش جوابی نوشته‌ام. آن نوشته، حرف من بوده، به پسر بیست‌و‌چند‌ساله‌ی من چه‌کار دارند که آمده‌اند سراغش و برده‌اندش؟! پسر جوانم چه گناهی دارد آخر؟!» بعدش خانم صدیقی در جمع حاضران سالن حجاب گفته: «آقای الهام، آخر شما چه‌کاره‌اید پس؟ وقتش نیست که فکری به حال خانم رجبی بکنید؟ بهتان پیشنهاد می‌کنم که ایشان را پیش روان‌شناس ببرید.» و البته بحث را ارجاع داده به افسردگی همان خویشاوندش که یک‌ساعت حرف می‌زند و حرف می‌زند. خلاصه آخرش صدیقی به فاطمه رجبی پیشنهاد رفتن پیش روان‌شناس را داده‌ است.
امروز فرداست که فاطمه رجبی یک نامه‌ی دیگر بنویسد و این بار به پر و پای همسر شهیدرجایی بپیچد.

آن اردیبهشت گوجه‌سبزها نچسبیدند

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

دیروز دوقلوها را دیدم. هنوز سبزه و نمکی. چشم توی چشم شدیم. نشناختندم انگار. هنوز قد یکی‌شان بلندتر از آن یکی بود و هنوز یکی دیگرشان قلمبه‌تر. از اولین جمع دوستی چهارنفره‌مان در نه‌سالگی، دوتایش دوقلوها بودند.
چشم توی چشم شدیم و اصلا فرصت نشد که من به رویم بیاورم حتی. تند و تیز گذشتیم از کنار هم. خیابان پر بود از بچه‌ مدرسه‌ای‌ها و تک‌و‌توک گل دستشان بود. به‌جایش مادر همان بچه‌مدرسه‌ای‌ها جلوی مدرسه‌ ایستاده بودند و می‌خندیدند و شاد و سرخوش از جمع‌آوری پول‌ و خریدن سکه‌های «مال کلاس ما تمام است» و «ای وای، بچه‌های کلاس ما که برایش نیم خریدند.»
دوقلوها را دیدم و چشم توی چشم شدیم و یکی‌شان داشت آدامس می‌‌جوید و جلو می‌رفت و آن یکی دنبالش می‌دوید. و منِ نه‌ساله اشک می‌ریختم و انگار دنیا آوار شده بود بر سرم. که چه؟! که من روز دوازدهم اردیبهشت برای معلم سوم ابتدایی‌ام کادو برده‌ام و مدرسه‌ی نمونه‌مذهبی سختگیر لعنتی‌مان، فتوا داده که شهادت شهید مطهری است و حق ندارید کادو بیاورید و بگذارید سیزدهم. و منِ طفلکیِ گنجشک، دماغم سوخته و کادویم مانده روی دستم و قایمش کرده‌ام توی جامیزی که خانم‌معلم نبیندش. ظهر سرویس مدرسه‌ام هول‌هولکی سوارم کرده و من دویده‌ام که جا نمانم و به‌جایش کادویم را جا گذاشته‌ام توی جامیزی. توی خانه دل‌خوش کرده‌ام که صبح فردا کادوی خانم‌معلم را می‌برم می‌دهم؛ و تا صبح دلم غنج زده و خرکیف شده‌ام که حتما خانممان کادوی من را خیلی دوست دارد. صبح که رفته‌ام مدرسه، عَر زده‌ام و ونگ زده‌ام و خودم را روی زمین مالانده‌ام که پس کو، کجاست آن کادو؟ که جامیزی خالی خالی است. بچه‌ها یکی‌یکی آمده‌اند توی کلاس و دستشان گل بوده و کادو بوده و من دهنم را باز کرده‌ام و بی‌کادو مانده‌ام و اشک ریخته‌ام و زوزه کشیده‌ام. دوقلوها و خوجی دلداری‌ام داده‌اند و من پرپر زده‌ام این‌قدر دماغم قرمز شده و کشیده‌امش بالا. یعنی کی برش داشته آخر؟ هیچ‌وقت معلوم نشد و تا آخر سال دلم می‌خواست می‌مردم و پشت آن نیمکت نمی‌نشستم.
هیچ‌وقت به کسی نگفتم. تا آخر سال، هر روز صبح، سرک می‌کشیدم توی جامیزی که شاید پیدایش شده باشد، و ظهر، وقت رفتن، باز سَرَکی و دلهره‌ای. نشد که نشد. دوقلوها هم که نشناختندم.

انگار آفتاب می‌بارید و باران می‌تابید

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

نه آفتابش آفتاب بود و نه بارانش باران. خوش‌خوشک راهی شدیم. بوی جاده‌ی شمال می‌آمد اصلا. به عشق گل‌های محمدی راهی شدیم و گفتند گل‌ها ده روز دیگر ثمر می‌دهند. به جایش تا چشم کار می‌کرد، شقایق دیدیم و شقایق. جاده خشک و کویری بود‌ها، ولی لذتی داشت دیدن بغل‌بغل شقایق. میان شقایق‌ها صبحانه خوردیم و هنوز آفتاب نبود که بسوزاندمان.
فین را بیخود شلوغ کرده‌ بودند. پر از بچه‌مدرسه‌ای‌های حرص‌در‌آور. دلم می‌خواست چندتایی‌شان را می‌زدم. بس که زر می‌زدند. خانم اجازه، ببینید این را. آقا اجازه، هزار تومنی بیندازم توی این حوضچه چی می‌شود؟! خدایا، ما هم همین‌قدر لوس بودیم؟
سیلک بسته بود. گفتند باران زده، تپه‌ها خیس‌اند. گفتند هیچ‌کس را راه نمی‌دهند. قبلا اگر ندیده بودم سیلک را، از حسودی چهار تا دختری که با سفارش چپیدند تو، به خودم می‌پیچیدم.
قمصر خوب و خوشبو بود. جاده‌اش عینهو جاده‌ی شمال. بس‌که پسربچه‌ها می‌دوند دنبال ماشین: «خانم، آقا، می‌خواهید گلابگیری را ببینید؟! بیایید کارگاه ما.» عینهو شمال که خانم، آقا، ویلا می‌خواهید؟
با بوی عرق‌ها مست شدیم و با بوی عرق بهارنارنج و تندی‌اش اشک به چشم‌هایمان آمد. شنیدن اسم عرق یونجه به خنده‌مان انداخت که لابد عرعر. گفتیم باغ گل‌ محمدی کجاست پس؟ گفتند ده روز دیگر.
وقت ناهار همه‌جا آفتاب بود و در‌به‌در می‌گشتیم دنبال یک گوشه سایه. ناهارمان که تمام شد، آفتاب نبود. باران می‌بارید. این روزها خدا حسابی دارد کیف می‌کند.
توی جاده مدام بوی پشگل می‌آمد و همه‌‌اش آدم شمال‌لازم می‌شد انگار. دو طرف جاده پشگل و کود. به‌قول خودمان دو تا: «پی‌پی گاوها.» توی جاده کامیونی بود بزرگ. چه می‌گویند بهشان؟ با همین چشم‌های خودم دیدم راننده‌اش تک‌و‌تنها داشت می‌رقصید. آرنجش بیرون بود از شیشه. با شادی کودکانه‌ای می‌رقصید. کسی تا به حال راننده‌ی رقصانی را دیده؟
و برگشتیم و باران نبود که از آسمان می‌بارید. سیل بود انگار. دم‌اسبی می‌کوبید. میان رگبار اردیبهشتی که دو ساعت زد و زد، رنگین‌کمان بارید و بارید. انگار دامن آسمان رنگی می‌شد و رنگین‌کمان انتها نداشت و مثل پلی می‌رسید به پشت تمام ابرها.