پراکنده، از میان نامههای قدیمیام
از دفتر نامههای سال ۱۳۸۵ …
…این روزها «غیرمنتظره» زندگی میکنم و این خیلی خوب است. مثلا یکهو وسط خیابان تصمیم میگیرم که فلانجا هم بروم؛ یا توی خیابان سربههوایی کنم و با خیالت مسیر را قدم بزنم، یا قرارهای درسی و کاری را از چند روز قبل توی ذهنم فیکس نکنم. دوست دارم بینظمی را تجربه کنم، و این اصلا هم بد نیست. دارم همان «ریسک»هایی را میکنم که هیچوقت نمیکردم. این همه دل و جرئت از کجا میآید؟ یعنی به خاطر توست؟
●
…به خانه رسیدم، گیج و گنگ؛ و تا ظهر خبرهای انرژی اتمی و شورای امنیت را خواندم و بغض روی بغض آمد. تا حالا گرفته و دردآلودم. تا حالا که غروب است.
دو سه روزی است که تب دارم انگار. تب هست و تو نیستی. هی بهانه میکنم که دمای شوفاژهای خانه زیاد است. حالا سر نماز بودم و تب شدت گرفت و با پنجرهی اتاق سروکله زدم تا باز شد. حالا هوا خنک است. صدای گنجشک میآید. مگر گنجشکها غروبها هم میخوانند؟!
●
…چرا زودتر پیدایت نکرده بودم؟ نه. نباید زودتر از این میدیدمت. زمانش نشده بوده لابد. آن لحظهی مقدس نیامده بوده سراغمان. چرا بگویم «امان از دیرآشنایی»؟! نه. نه. بهترین زمان بوده است. بهترین زمانی که میتوانسته اتفاق بیفتد. میارزید آنهمه انتظار… که چون تویی را پیدا کنم؛ که چون تویی را داشته باشم. آیا دارم تو را؟
هوا خوب است و من آرام از لحظههای با تو بودنم. این همه دوست داشتن از کجا آمد؟! باور کن خودمان تمرینش کردیم. خودمان ساختیم این خانه را. دکتر شریعتی چه میگفت؟ میگفت: خانهای پایههایش از اعتقاد، دیوارههایش از عفت، سقفش از غرور، سردرش عصیان و درش تواضع، حریمش آزادی، فضایش اخلاص، هوایش گرم از عشق، روشن از حکمت. خانه، خانهی خدا بود. خانهی نشیمن خدا، خلوت وصال زیبایی و مهر، میعادگاه روح و خداوند…
●
…نگرانی امشبت را میفهمم و میستایمش حتی. چرا ستایش؟ چون به یادم میاندازد که تو هم آدمی هستی مثل تمام آدمهای زمین، اما ویژه برای من. خوبیاش میدانی چیست؟ ستایشم میدانی از چه روست؟ از اینکه خوب یاد میگیرم تو را «آسمانی» فرض نکنم. برای اینکه میفهمم نباید دستهایت را «بال» ببینم. نباید گمان کنم که خدا تو را از آسمان نازل کرده برای من! نه. خوب یاد میگیرم که تو هم آدمی هستی زمینی، با تمام نگرانیها و دلمشغولیهایت. با تمام خوبیها و بدیهایت. یاد میگیرم که خوبی و بدیات را با هم بپذیرم و دوستت بدارم. برای این است که میگویم «واقعی» هستی برایم. اگر فقط خیال بودی، تو را «شاهزاده» میساختم در خیالم. شاهزادهای که خدا فرستاده و پر و بال دارد و تمامش خوبی و خوبی است! نه. تو آدم زمینی این روزهای منی. چرا که رویاهایم را با تو نمیسازم. چون تو شکل رویاهای منی.
●
گذشته است و گذشته است تا امروز که اول خردادماه ۱۳۸۸ است. روزها از پی هم آمدهاند و رفتهاند و امروز و فردا را من و تو حک کردهایم میان خاطرههایمان… و دوم خرداد را دوباره و دوباره دوستش میداریم.