آرشیو برای ماه : مهر, ۱۳۸۸

لب نامه

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

«لبت آن شب اگر از ناز لبی وا می‌کرد
لب مغرور مرا یک‌شبه رسوا می‌کرد
لب تو چند صباحی چو سخن‌ها می‌گفت
لب من در نظری گمشده پیدا می‌کرد
لبت آن‌گه که چو غنچه به تبسم وا شد
لب من باغ و گلستان شده هیها می‌کرد
لبت از عشق چو می‌گفت و غزل می‌فرمود
لب من عشق و غزل را به تو معنا می‌کرد
لب من مفتعلٌ مفتعلٌ‌ها می‌گفت
بر لبت کرده نگاهی، همه حاشا می‌کرد
شاعری وصف لب لعل بسی می‌گوید
لب کجا؟ لعل کجا؟ کاش تماشا می‌کرد
لبت از روی کرشمه به‌خودش جمع شده
دل دیوانه‌ی ما واله و شیدا می‌کرد
تشنه‌ام بر لب لبریزت و بی‌صبرم من
آمد آن لحظه که معشوقه مدارا می‌کرد؟
لب تو از سَر عشوه نظری می‌فرمود
لب ما، بهر وفا، هدیه سر و پا می‌کرد
می‌خرامید لبت، جان ز دلم درمی‌رفت
عشقِ من را به لبم فاش و هویدا می‌کرد
لبِ پایین ز ترحم به جلو می‌آمد
رحم بر مستیِ آن تشنه‌ی بالا می‌کرد
شیخ و داروغه و من، دیده‌ی خود بربستیم
عابد از شرم گنه، «آه‌خدایا» می‌کرد
لب تو باز نشد، لیک کمی پیش آمد
رحمی انگار به این تشنه لب ما می‌کرد
ناله‌ی عقل به فریاد چنین برمی‌خاست؟
یا خدا بهر عزا مرثیه برپا می‌کرد؟
دین و عقل و همه افکار، حذر می‌دادم
سرو تشویق و چمن عشق و دل آیا می‌کرد
ناگهان برق نگاهت به لبانم افتاد
بادی آن لحظه در این آتشِ ما، ها می‌کرد
شعله‌ی لعل لبانت به لبم می‌آمد
آتشی بود که سر در بر لب‌ها می‌کرد
عرش لرزید و گناه آمد و ایمان دررفت
لب تو رفع عطش، معجزه‌آسا می‌کرد
لب تو با لب من؛ به، چه شبی، به، چه لبی است
از حسد، مرغِ سحر یکسره غوغا می‌کرد
بوسه‌ای قصه‌ی ما را سوی پایان برده
یادگاری به روی هر دو لب انشا می‌کرد:
«عشق بی‌لب چو کمانی است بدون زه و تیر
بوسه عشق و طرب و عاطفه افشا می‌کرد
تا جهان بوده و جان بوده و انسان بوده
سندِ پاکی احساس، لب امضا می‌کرد»

از توست. منتظر می ماند فاطمه، تا بیایی و «لب نامه» را دوره کند با تو.

ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

Image0410

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد…

دیدی علی؟! دیدی دیروز خیال کردمت و امروز خیالم رنگ واقعیت گرفت؟!
دیدمت امروز. همانی بودی که خیالت کرده بودم. همان تجسم رویای من. همان پیراهن و شلوار آبی‌رنگ. همان ریش انبوه. از پشت همان شیشه‌ی سمج و مزاحم دیدمت. دستم را چسباندم به شیشه، خواستم ذره‌ذره نفس بکشم تو را، با شیارهای کف دستم سلول‌سلول ببوسمت، اصلا جرعه‌جرعه بنوشمت. خندیدی. شاد، پرانرژی، پر از ایمان و آرمانی که همیشه می‌ستایمش.

بیست‌دقیقه دیدنت چنان سرخوشم کرده است که فقط خدا می‌داند. هنوز گوشی توی دستمان بود که گفتند وقت تمام است. پرده آرام‌آرام می‌افتاد. کداممان زودتر گفتیم «دوستت دارم»؟! امروز وصف حال دلم این بیت از سعدی است:
«شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور بِه، که طاقت شوقت نیاوریم…»

پ.ن: این روزها دلم می‌خواهد این‌جا فقط از تو و خوبی‌هایت بنویسم، و یادم برود زهر بعضی کنایه‌ها را این روزها، که می‌آیند و می‌نشینند بر دل، هنوز. بیا من و تو بخندیم. فارغ از فرسودنی‌ها و فرسودنی‌ها.

تو را خیال می‌کنم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

علی فاطمه!
سی روز شده است. بیش از یک‌ماه است که توی انفرادی هستی و فاطمه این‌جا بی‌توست. نه که بی‌تو باشد‌ها، تو را دارد هردَم، هردقیقه، هرثانیه. اما می‌دانی، فقط یازده روزش را آن‌جا هم‌درد و هم‌بندِِ تو بوده است. حالا تو آن‌طرف دیواری، فاطمه این‌سوی دیوار. چقدر دیوارهای فاصله بلندند… ولی چقدر قدّ من و تو بلندتر از تمامِ این فاصله‌هاست.

غروب که می‌شود، دلم می‌گیرد. وقت‌ اذان بیشتر می‌گیرد علی. من که می‌دانم اذان‌های انفرادی چه عالمی دارد. ولی چه می‌رود بر تو، این روزها؟! چقدر سخت است بی‌خبری.

چشم‌هایم را می‌بندم. تو را خیال می‌کنم. لباس آبی‌رنگ زندان تنت است. ریشت انبوه شده است. گم می‌شوم میان نرمیِ محاسنت. سردت نباشد یک‌وقت. به آبی‌ِ پیراهنت حسودی می‌کنم. «رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد…»* داری قرآن می‌خوانی. مثل من که تند و سرسری نمی‌خوانی. با طمانینه و تفکر می‌خوانی‌اش.

آن‌جا که آینه نیست. ساعت نیست. من هنوز تو را خیال می‌کنم. انگار کن هنوز آن‌جایم. انگار کن کنارت هستم. انگار کن فاطمه آن‌جاست؛ بند ۲۰۹ زندان اوین. آینه نیست. دکتر بهداری جلوی خوردن یکی از داروهایم را می‌گیرد. می‌گوید پوستت قرمز شده، این‌جا امکانات پزشکی‌اش را نداریم. سرخ شده‌ام؟! آینه نیست دکتر. نمی‌دانم. ساعت هم نیست. بازی می‌کنم خودم با خودم. آفتاب که بیفتد این گوشه‌ی موکت، حدود نُه صبح باید باشد. چند درجه رفت آن‌سوتر، یازده‌و‌نیم است. مُماس شد با آن خط گوشه‌ی موکت، وقت اذان است. الله‌اکبر.

مُحرم شده‌ایم؟! آینه نیست. ساعت نیست. مورچه‌ی کوچکی می‌آید کنارم می‌نشیند روی موکت. نگاهش می‌کنم. زندگی جریان دارد. آفتاب می‌تابد توی چشم‌هایم، از پسِ همان پنجره‌ی کوچک سلول. اِحرام است. تو هستی. یادت هست با هم «آفتاب‌بازی» می‌کردیم؟! بیا. اللّهم‌لبیک.

چرخ می‌خورم مدام. تو را خیال می‌کنم. آینه نیست؟! انگار کن نشسته‌ای رو‌به‌روی‌ فاطمه‌ات، چشم دوخته‌ای توی چشم‌هایش. چشم‌هایم باشد آینه‌ات. می‌دانم. می‌دانم که «تو بزرگیّ و در آینه‌ی کوچک ننمایی…»** اما… خیال کن نشسته‌ایم کنار هم. نه. ایستاده‌ایم. سماع است اصلا. می‌چرخم و می‌رقصم و می‌نوشم از این جام. من طربم، طرب منم.

من که این‌جا، هر روز صبح با تو آفتاب‌بازی می‌کنم. منتظر نشسته‌ام بیایی و توی گوشم نجوا کنی: «حبیبی و نعم‌الحبیب…»

*سعدی
**باز هم خود عزیز سعدی

آیه‌آیه روشنی

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

هیچ صدایی نبود. گفتم: «بایست. بایست. بایست سرِ پا، دختر.»
یکشنبه صبح، گفتند بلند شو وسایلت را جمع کن.
-کجا می‌بریدَم؟!
-یک سلول دیگر.
سلول شماره‌ی ۱۳. چهارپنج‌تا پتویم را پهن کردم روی موکت سلول جدید. این بود تمام وسایلم، با یک مسواک و خمیردندان و حوله و قرآنم. عید شده بود ظاهرا. مفاتیح هم همان روز دادند بهم.
از سلول شماره‌ی ۱۴ صدای برنامه‌ی کودک می‌آمد. پس آن‌جا چند نفر توی سلول هستند که تلویزیون هم دارند. این بار سلولم بزرگ‌تر بود. یخچال هم داشت. زندانبان گفت زمینِ زیر یخچال را جارو بکش، یخچاله را بزن به برق. گفتم نمی‌خواهم. می‌خواستم یخچال خالی را چه کنم؟!

سلوله بزرگ‌ بود. می‌شد راه رفت. می‌شد ورزش کرد. می‌شد آواز خواند. آن‌ها که نمی‌دانستند، نمی‌دانستند این ‌هفت‌هشت‌‌متر سلول دنیایی است. دنیایی که هیچ‌کس در خلوتش راه ندارد.
بلند شدم قدم زدن. یاد خاطرات بهزاد نبوی از زندان افتاده بودم. می‌دانستم نباید یک‌جا بنشینم، وگرنه می‌پوسم. بهزاد گفته بود روزی چند ساعت در سلول راه می‌رفته؟! نیم‌ساعتش را که می‌توانم من. راه بیفت.

هنوز یک ساعت از وارد شدنم به سلول جدیده نگذشته بود که فهمیدم نفر قبلی این‌ سلول شیوا نظرآهاری با یکی دو نفر دیگر بوده است. شیوا روی دیوار تاریخ روز قبل را زده بود. حدس زدم دیروزش یا آزاد شده یا سلولش را عوض کرده‌اند.

گوشه‌ی دیگری روی دیوار، شادی صدر نوشته بود: «امروز دوازدهمین روز است…» بعدش تاریخ زده بود. خدایا، پس فاطمه هم می‌تواند؟!
شادی گوشه‌ی دیگری نوشته بود: «ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد… در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد…» زیرش هم نوشته بود: «حسین! یادته همیشه اینو می‌خوندی؟!» خنده نشست گوشه‌ی لب‌هایم. حالا شادی یک گوشه‌ی دیگر دنیاست… و چرخ می‌خورَد زیر آسمان آبی.

سلول شماره‌ی ۱۳ دو پنجره‌ی کوچک داشت، تقریبا چسبیده به آن بالا، نزدیکی سقف. آسمان از پشت پنجره از همیشه آبی‌تر بود. مثل آسمان اردیبهشت. مثل آسمان روزهای عاشقی. آبی‌ِ‌آبی. یک برگ خشک آمده بود و نشسته بود پشت پنجره. ننشسته بود که. گیر کرده بود میان شیارها. آن یک برگ همدم روزهای تاریک و روشن بود. یک برگ سبز زیبا و خشک‌شده‌ی دیگر هم میان قرآنی بود که بهم داده بودند. روی سوره‌ی یاسین. دو برگ خشک و زیبا، یکی زرد و پاییزی، اسیر شیار پنجره‌ی سلول شماره‌ی ۱۳، و یک برگ سبز و نورانی، معجزه‌‌ی سوره‌ی یاسین. خواندم: «من چه سبزم امروز.»

غروب شد، نیامدی

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

عزیزِ فاطمه!
آن‌وقت‌ها که من دل بسته بودم به این جمله‌ها، نمی‌دانستم چندسال بعدترش کسی می‌آید توی زندگی‌ام که او هم ازقضا دل در گروی همین چندتا جمله دارد.

سال ۸۱ بود که «غیرمنتظره»ی بوبن را خریدم. راستش، اول طرح جلدش گرفت من را و بعد، از همین چندتا جمله‌ی پشت جلد خوشم آمد که خریدمش:

«من از وقتی تو نوشته‌هایم را می‌خوانی، می‌نویسم.
از وقتی اولین نامه را نوشتم. نامه‌ای که نمی‌دانستم مفهومش چیست.
نامه‌ای که معنایش را تنها در چشمان تو می‌یافتم.
…کلمه‌ها از زندگی ما عقب هستند.
تو همیشه از آن‌چه من از تو انتظار داشتم، جلوتر بودی.
تو همیشه غیرمنتظره بودی.»

بعدها تو آمدی. خیلی اتفاقی ازش حرف زدیم. تو همان غیرمنتظره‌ای بودی که انتظارش را می‌کشیدم.
ای مه من، ای بت چین، ای صنم…

پارسال همین روزها بود. دویدن‌های بی‌پایان قبل از عروسی. می‌دویدیم و می‌دویدیم و می‌دویدیم. آن‌قدر دویدیم تا رسیدیم.
یک روز قبل از عروسی بود. من مدام بغض داشتم. فشار کار بخشی‌اش بود، بیشترش دلتنگی جدا شدن از خانواده. همه‌اش لب‌و‌لوچه‌ام آویزان بود و اشکم دم مشکم. هیچ‌کس یادش نباشد، تو خوب یادت است علیِ فاطمه.
غروب پنج‌شنبه بود. دلشوره‌ی فردایش را داشتیم هردو. آرایشگره گیر داده بود و تا دقیقه‌ی نود کشاندم آن‌جا. توی ماشین منتظرم نشستی. گفتم زود برمی‌گردم. بیشتر از دوساعت معطلم کرد خانمه. هی ماسک روی ماسک. لجم گرفته بود، بغضه هم مدام گوشه‌ی دلم بود خب.
خلاص شدم از دستش و به سرعت زدم بیرون. باد خنکی می‌پیچید و چادرم در باد تاب می‌خورد. نشستم توی ماشین. دیدم لبخنده گوشه‌ی لبت است. گفتی: «گوشی‌ات را نگاه نکردی؟»
نگاه نکرده بودم. نگاهش کردم مسیج بلندت را. گفتم: «خودت گفتی؟ همین حالا؟!»

غیرمنتظره‌ی من!
همان‌وقت، همان‌جا، پشت درِ آرایشگاه، منتظرم شده بودی و نیامده بودم. غروب شده بود. برایم گفته بودی:
«همیشه آفتاب من! غروب شد، نیامدی
رقیب تو به جانب جنوب شد، نیامدی
نرفته‌ای که مه ز رشک روی تو سیه شود
خدای خشم غافرالذنوب شد، نیامدی
ز صورت و ز سیرتت کسی نمانده حیلتش
مباد تا عیان شوی، چه خوب شد نیامدی
به کنج آسمان نگر، ستاره‌های دربه‌در
شراره‌های مهر نقره‌کوب شد، نیامدی
به باد و ابرها قسم، که بی تو من نمی‌روم
ولی چه سود… واقعا غروب شد نیامدی…»

حالا روزها می‌روند و می‌آیند و من منتظر نشسته‌ام.

پ.ن: ظهر، زلزله آمد این‌جا. شیشه‌ها لرزیدند. زمین لرزید. نترسیدم. فقط اشک جمع شد توی چشم‌هایم، برای تو، علی جان. توی آن سلول تنگ، توی آن راهروهای باریک… اگر زلزله بیاید و… بیا نماز آیات بخوانیم هردومان. آخر می‌دانی، آن روزها توی تنهایی سلول که رعد‌و‌برق می‌زد و امانِ دلم را می‌بُرید، خدا با نماز آیاتش به دادم می‌رسید.