آرشیو برای ماه : آبان, ۱۳۸۸

خواندنی‌های روزهای دلتنگی

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

همان روزهای اولی که تازه آمده بودم بیرون و زیاد خوب نبودم، دلم می‌خواست کتاب بخوانم. اما نمی‌شد انگار. حوصله‌ام نمی‌کشید. دوخط که می‌‌خواندم، کتاب را می‌گذاشتم کنار. مامان به دادم رسید. کتابی داد دستم، گفت: «این را بخوان. حالت خوب می‌شود.»
«این مردم نازنین» خاطرات رضا کیانیان به قلم خودش است. هر خاطره، کوتاه و بامزه. قلم خوب و روانی هم دارد این آقا رضای کیانیان. کلا هم آدم رک و بااخلاقی است. چند سال پیش، از همان یکی‌دوتا مصاحبه‌ی کوتاه تلفنی‌ام با او این موضوع را فهمیدم. حالا در روزهای پس از زندان، همین کتابش هم حال و روزم را بهتر کرد. هرچند که کتابی را که می‌شد دوسه‌ساعته خواند، به‌خاطر حال و روزم، یک‌هفته‌ای تمامش کردم.

در کنارش، پیشنهاد داداشی «قصه‌های بابام» با ترجمه‌ی احمد شاملو بود. آن کتاب هم برای روزهای پس از زندان حسابی خوب بود. خلاصه این‌که اگر گاهی بی‌حوصله می‌شوید و یا حوصله‌ی خواندن کارهای حجیم و سنگین را ندارید، این دوتا کتاب را پیشنهاد می‌کنم. اگر هم با باران حوّل‌حالنا می‌شوید، «غزلیات سعدی» را بگیرید بغلتان. غزلیات سعدی از آن بغلی‌‌هاست اصلا. آخر باید بعضی کتاب‌ها را تا خود صبح بغل کرد.

ناشر «این مردم نازنین» نشر مشکی است و انتشارات نگاه هم «قصه‌های بابام» را درآورده. «غزلیات سعدی» را هم انتشارات ققنوس منتشر کرده. هرسه را هم می‌توانید آسان پیدا کنید.

یک از هزاران

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

۱- از در هتل که زدیم بیرون، جوانی چشم توی چشمم شد. با تعجب نگاهمان کرد. کمی که رفتیم جلوتر، او هم آمد جلویمان، رو به علی گفت: «آقای پیرحسین لو؟» تعجب کردیم که کیست این وقت شب. خودش را معرفی کرد. جناب دیالوگ سه، وبلاگ نویس و دانشجو در مشهد. این دوست افغان، ما را از چهره مان شناخت، گفت برای آزادی علی در حرم دعا کرده، و پرسید که چرا علی دیگر نمی نویسد. از سال ها پیش الپر را می خواند این دوست محترم. خوشحال شدم و شدیم بابت موفقیت این دوست، و شاد از این که دوستانمان این همه به یادمان بوده اند و هستند. یاد کامنت این دوست دیگر افغان که از راه دور دل نوشته اش را برایم فرستاده بود، افتادم… که در آن روزهای بحران، چقدر مهربانانه بود.

۲- در همان روزهای سخت و عجیب، یکی از دوستانِ کاریِ بابا، زنگ زده بود بهش که برای آزادی دامادت، پنج تنور نان نذر کرده ام. می گفت این تنور ویژه ی بچه های بی سرپرست است و ردخور ندارد. دویست سیصدتا بچه ی یتیم تحت پوشش این موسسه هستند که این آقا ترسیم کرد برایمان. مدام فکر می کنم به لبخند شادی آن دویست سیصدتا بچه ی بی سرپرست…

۳- پیر است و خنده رو. کرمانشاهی است. از آن زن های سیاه موی کرد که گیس های سیاهش را بعد این سال ها می بافد هنوز. دامن های چین دار رنگی می پوشد و سرمه می کشد و کشاورز است. زنگ زده بود همان روزها. همان روزهای سخت. گریه می کرد. هق هق می کرد. گفت رفته ام نذر کرده ام برای آزادی شان. رفته ام پیش سیدجلال. امامزاده ای است ظاهرا. پیرزن گفت نذر کرده ام. سیدجلال جوابم را می دهد. نفرین می کرد، گریه می کرد که سیدجلال مستجاب الدعوه است و حاجت را می گیرم ازش…

این هایی که نوشتم، یکی از هزار است. می رسید و می رسد مهربانی هایتان هنوز. آدم دلش می خواهد از شوق بال دربیاورد و به اندازه ی تمام روزهای انفرادی پرواز کند.

نام تو اهدنا الصراط المستقیم است

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

نشستم روی فرش های حیاط. آفتاب افتاد توی چشم هایم. یک رکعت. دو رکعت. بسم الله الرحمان الرحیم. بازی نور روی گل قالی. سمع الله لمن حمده. باور نمی کنم. کجاییم این روزها؟!

زنی دیدم، شبیه زندانبانم. دعایش کردم. حتی آن یکی زندانبان دیگر را؛ که وقتی بهش گفتم برای نماز صبح بیدارم می کنید؟! که با تعجب و ابروهای بالارفته پرسید: «مگر نماز می خوانی؟!» که چقدر دلم شکست، که بغضه داشت خفه ام می کرد، که فقط اشک جمع شد توی چشم هایم و نگاهش کردم. خدایا، او را هم دعا می کنم امشب. توی همین غروب سرمه ای و توی همین حرم طلایی. خدایا، کابوس هایم را محو کن.

سمیه، امروز مثل آن روز تو دعا می کنم.

گرفته بوی گل پیراهن من

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

آدم توی این هوا دلش می‌خواهد برود کویرنوردی؛ برود شترسواری اصلا. بعد هی یخ بزند و یخ بزند و هی سوز بیاید و شب شود و ستاره‌ها یک و دو و سه و چهار و هزارتا شوند و آدم بشماردشان و دلش غنج بزند. آدم دلش می‌خواهد هی غصه‌ی حرف این آدم و فکر آن آدم را نخورد و وسط کویر خُل‌خُل‌بازی دربیاورد بنشیند مولانا بخواند. هی. هی. هی.

پ.ن: همین سه شاخه گل مریم‌ات از دمغی دَرَم آورد پسرجان. حالا لای دفتر خاطراتم را که باز کردی، شقایق‌های خشک‌شده از بین کاغذ‌های دفتر قدیمی ریخت بیرون. این به آن در.

اولین نوشته‌ی علی بعد از آزادی

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

این اولین نوشته‌ی علی بعد از آزادی است که خطاب به دوستان و همکلاسی‌هایش و وبلاگ‌نویسان نوشته:

«ای وای بر اسیری کز بند رسته باشد
شرمنده‌ی رفیقان، تنها نشسته باشد
حیف از گل هراسان کز عادت زمستان
با مقدم بهاران پیمان نبسته باشد
یاران به بند مانده «امن یجیب» خوانده
ای وای از بهاری کز برف خسته باشد

یک هفته‌ای می‌شود که آمده‌ام این طرف دیوارهای اوین. این‌قدری که فرصت شده از خبرهای بیرون بشنوم و بخوانم، فهمیده‌ام که چقدر شرمنده‌ی لطف و محبت رفقا هستم و مثل همیشه جز زبان و قلم سرمایه‌ای ندارم که صرف پاسخگویی این محبت‌ها کنم.
همراهان سال‌های دور درس و مشق (یاران دبستانی و دبیرستانی!)
هم‌نفسان دیرین فضای مجازی،
دوستان خوب اهل اندیشه و قلم،
نامه‌ها و نوشته‌هایتان رسید، به موقع هم رسید! ممنونم از همه‌ی محبت‌هایی که روا داشتید و من شایسته‌اش نبودم. کاش بتوانم قدردان این محبت‌ها باشم. این روزها بسیاری از دوستان ما هم‌چنان در آن سوی دیوارها مانده‌اند، که نشان می‌دهد لیاقت و شایستگی‌شان برای حضور در آن فرصت بی‌نظیر معنوی، بسیار بیشتر از مثل منی است. نه که آن‌ها نیاز داشته باشند، ولی ما وظیفه داریم که اگر حال و مجالی بود، به یادی یا فریادی و یا دعایی، هرقدر و هرطور که امکانش بود، به خاطر بیاوریم و مرور کنیم آن نام‌ها و مرام‌ها را.
ما در روزهای اتفاقات بزرگ و سرنوشت‌سازی هستیم. باید قدر این روزها را بدانیم. شاید بسیاری از ما دقیقا ندانیم که چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است، برای فرد فرد ما و برای جامعه‌ی ما. اما گرد و خاک‌ها که بخوابد، چشم‌اندازها روشن خواهد شد. در آن زمان خواهیم فهمید که از چه مسیری عبور کرده‌ایم و گفته‌ها و کرده‌های هر یک از ما چه نقش و تأثیری در ترسیم و ترمیم این مسیر داشت.
این روزها می‌گذرد و ما تاریخ می‌شویم و در تاریخ می‌خوانیم این روزهایمان را؛ تا در آن زمان از چه کسی به خوبی یاد شود. بی‌شک کسانی چون شما در آن روز سربلند خواهید بود، به امید و کمک حضرت دوست.
از دور – و با لحاظ همه‌ی ملاحظات شرعی! – همه یا اکثرتان را می‌بوسم و باز از لطفتان ممنونم.»

علی / الپر