عاشقی نقلیِ استمراری است
امروز. امروز. امروز روز ماست. امروز وارد سال پنجم میشویم خب. باورت میشود؟!
چهارسال پیش بود. غروب بود. شال و کلاه کردم به سمت دفتر دکتر معین. روسری قرمز، مانتوی قرمز. زود رسیدم. از آشناها فقط علی سیدآبادی را دیدم و گیسویش را. هنوز تعدادمان کم بود. زیاد و زیادتر شدیم. باعجله آمدی رد شوی، گیرت انداختم: «سلام. فاطمه ستودهام.» تا آنوقت از نزدیک ندیده بودمت که. فقط نوشتههایت را میخواندم. وبلاگی و روزنامهای. تو هم میخواندیام گهگاه. وبلاگی و روزنامهای. خوشوبش کوتاهی کردیم و کمکم اتاقه پر شد. بعدش دکتر معین آمد. آن جلسه گذشت و آخر سر من نایستادم به گپوگفت با بچهها. تمام خیابان ویلا را دویدم. نسیم خنکی میپیچید. چادرم در باد تاب میخورد.
علیِ فاطمه! همانشب بود که خواب دیدم با بچههای سیاسی و وبلاگی رفتهایم کوه. کوه پر از برف بود. همانشب، توی خواب، پایم گیر کرد به قلوهسنگی. داشتم میافتادم که تو دستم را گرفتی. بیدار شدم مبهوت و مات. فردایش گیج بودم. انگار مدام توی خواب راه میرفتم. چه گذشت بر ما در این چهارسال؟! چندبار دستم را گرفتی که نیفتم؟
شروعش با دکتر معین و جلسه وبلاگنویسان حامیاش بود، کشف حس تازهاش با خاتمی در شب مردی با عبای شکلاتی و بالیدنش با مهندس بازرگان و ویژهنامهی روزنامهی شرق. میبینی؟! اگر بگویم سه مرد در رسیدن من و تو به هم سهم داشتهاند، اغراق نکردهام. چه روزهایی! روزهای عاشقی ضربدر اضطراب. روزهای شرم من و «آقای علی» گفتنم و خندهی تو: «نگو آقای علی. بگو علی.» از خدا خواستم که اگر قرار است دل برود و دلبستگی بیاید و دلی به دلی گره بخورد، کورترین گره دنیا باشد این گره. فراموشمان که نشده است؟
هی برف بود و برف بود و شال قرمز من و چتر تو. من هیچوقت چتر نمیآوردم. چتر تو بس بود. هی سردمان میشد و هی میرفتیم سفرهخانه و هی چای گرم و هی خجالت من و هی نگاههای تو. هی زیر برف چهارراه کالج قدم میزدیم و هی تو عاشقانه زل میزدی که: «داری درس میخوانی دیگر، آره؟» و خواندم و ارشد خواندنم با همراهیهای تو بود دلِ من. ۸۴ به چشم برهم زدنی گذشت. عشق آمد. عشق آمد.
سال ۸۵ چه سالی بود… سال فراز و فرودهای بسیار. سال دلدل کردنهای فراوان. سال بیکاریهای پیدرپی من. شرق و روزگار و همشهری. سال شیراز. سال شعر. سال قد کشیدنم. سال تو. سال تو. سال جدال تو با فرسودنیهای سر راه. سال عزم تو. سال ترس من. نکند که نشود؟!
دوم خرداد ۸۶ سیدمحمد خطبهی عقدمان را خواند. گفت: «شروع کنیم؟» تو گفتی: «ده سال گذشته است از آن حماسه، یک حماسهی دیگر بیافرینید!» دوم خرداد دوباره خاطره شد برایمان. آمدیم جلو، جلو، جلوتر. رفتی سربازی. من هم خودم را مشغول کار و درس کردم. کمتر نوشتم. راستی، میدانی سال ۸۶ تنها سالی بود که نشد برویم عرفهی ارشاد؟! مرخصی آمده بودی آن روز، فردایش دوباره رفتی پادگان. باز برف میآمد. به آن روزها که فکر میکنم، میبینم چه روزهایی را پشت سر گذاشتهایم پسرجان.
و هشتادوهفت، سال بهترین روزها. روزهای سخت تز و دفاع. روزهای ساختن خانهی نقلیمان. روزهای خرید. پاییز. پاییزِ دوستداشتنی. آبانماه و هفدهمش. فیلمبردار عروسیمان تعجب کرده بود؛ جوریکه انگار: «کدام آدم عاقلی فیلم عروسیاش با آواز شجریان شروع میشود و شعر خواندن سیدمحمد خاتمی؟!» فیلم عروسیمان با «دلشدگان» شروع شد و «عشقبازی و جوانی و شراب لعلفام…»ِ سیدمحمد.
هر پاییز، یعنی یکسال تمام. میبینی تقویم من و تو از پاییز شروع میشود؟
پاییز ۸۸ است. در زبانم نمیچرخد که بگویم سال ۸۸ سال بدی بود. ناشکری نمیکنم؛ چراکه میتوانست بدتر از اینها باشد علی. اما… میتوانم بگویم سال سختی بود، مگرنه؟! اما میدانی، هشتادوهشت سال دوستیهای فراوان بود. سال دوستهای جدید. سال نزدیک شدنهای بسیار. سال همبستگیهای تازه. میبینی؟ به همین دلخوشیهای کوچک هم قانعم من.
توی این سال سخت، بزرگ شدیم علی. من و تو و دیگران. خوب که فکر میکنم، میبینم به اندازهی چندسال تجربه پیدا کردیم. زیاد خواندیم. غصه خوردیم. زندان رفتیم. به روزهای اول آشناییمان که برمیگردم، فکر میکنم و میبینم محال بود آن روزها چنین روزهایی را مجسم کنیم پیشِ رویمان.
این دوماه، حبسیات زیاد نوشتهام اینجا. سههفته پیش که آمدی بیرون، همانشب، تا صبح نشستیم کنار هم به حرف زدن. به خودمان آمدیم و دیدیم هفتِ صبح است. همان شب، برایم گفتی که توی سلول، سه تا شعر گفتهای. به قول خودت «سهگانه». آرامآرام برایم خواندیشان، از حفظ. حالا که فکر میکنم، میبینم وقتش است اینجا هم بنویسمشان، تا به یادگار بمانند.
شعر زیر را که اسمش را «خطی از دلتنگی» گذاشتهای، بعد از همان تکملاقات کابینی گفتهای برایم. مینویسم، تا شاید چهارسال بعد، بتوانیم باز خاطرهبازی کنیم. میبینی؟! شاعر راست میگفت که عاشقی نقلیِ استمراری است.
رویت گشاده باد که طبعم گشاده شد
از دیدنت قطار وجودم پیاده شد
شعرم شکفت و گل ز گل و خنده بر لبم
بیتاب شد شراب و سرازیرِ باده شد
درهم شکست عادت دیوار و پنجره
مشکلترین وصالِ پریچهره ساده شد
غم گفته بود تا که ببینم بگویمات
غم رفت، آن دمی که ملاقات داده شد
آن روزها که قدر ندانسته بودمات
اینگونه شد که «فاصله» بیاستفاده شد
من در قفس، تو در دل من، عشق در دلات
بیچاره عشق، در چه حصاری نهاده شد
ای وایِ عشق، از چه دلات را به باخت داد
ای وایِ دل، چگونه چنین بیاراده شد
در چشمِ تو گذشت دقایق که میگذشت
ناگاه پردهای* به حجابت زیاده شد
آنقدر زود رفت که آهش به جای ماند
آنقدر خوب بود که ایمان اعاده شد
فریاد از زمان خداحافظی که باز
دل رفت و رفت و دیده به دنبال جاده شد
تا آرزوی ماندن زیبات درگذشت
امّید یک وصالِ دگر باز زاده شد
اینجا بیا که عادتِ دیدن همیشگی است
اینجا بیا که حالت دل فوقالعاده شد
با من بمان که دشمنِ دیوارها تویی
با من بمان که شوق ز چشمم فتاده شد
رب ارنی …
* پردهی ملاقات کابینی با پایان وقتِ بیست دقیقهای پایین میآید…