پیرمرده، از همانها که دکتر است و دستمال گردن میبندد و آدم هی خوشش میآید به حرف بگیردش، آرام میگوید: «غصه نخور دخترجان. روزگار است. میگذرد. خیالت نباشد. غصه است خب. اشک است. خب باشد. میدانی، سلسلهی اشکانیان را شنیدهای که. اشک و اشکانیان. اما خب، بعدِ اشکانیان چی شد؟ سامانیان آمدند. اوضاع بسامان شد. بسامان میشود. دل بد مکن.»
چند روز است دارم فکر میکنم به پیرمرد. کاش یادم میافتاد همان لحظه، که بهش میگفتم دکترجان، “ساسانیان” بودند که بعد از اشکانیان آمدند. ساسانیان. سامانیان نبودند که.
دختره سبزهرو بود. یک خال هم بالای لبش داشت. ردیف اول مینشست. هی لجم را درمیآورد، بسکه چندبار که ماکارونی بردم مدرسه، دوید ردیف آخر، نشست کنارم، و هی ناخنک زد به ظرف غذایم. خوشم نمیآید کسی بشقابم را انگولک کند، چه برسد به ماکارونی. از همان ظرفهای غذایی داشتم که بهش میگفتند کتابی. میگذاشتم توی کیفم، بعدش از زنگ اول تا ساعت یکونیم میگذاشتمش روی شوفاژ کلاس.
توی عالَم دوازدهسالگیمان، هی میآمد ته کلاس، که آهای بچهها، میدانید من کجا به دنیا آمدهام؟! بعد چشمهایش برق میزد، خنده پُر میشد توی صورتش، سرخ میشد، و با صدای لرزانی که یعنی عمرا شماها آنجا به دنیا آمده باشید، میگفت: «اوووم. رستوران لوکس طلایی. توی عید بودهها.» و از خوشی هی اینپا و آنپا میکرد و مقنعهی طوسیاش را صاف و صوف میکرد. هیچوقت نفهمیدم مامانش فقط آنجا دردش شروع شده، یا همانجا هم سبزهرو را زاییده یا چی.
درخت وسط کوچه هم دارد خُلخُلبازی درمیآورد، زده به سرش. دیشب که پیچیدم توی کوچه، بوی یاس خورد توی صورتم. بیچاره درخته فکر میکند بهار شده، دارد گل میدهد.
گربههه هم زده به سرش. هی وسط کوچه وَنگ میزند. فکر میکند خبری است لابد. بهخیالش که بهار شده، دارد دلبری میکند از گربههای کوچهبغلی.
بهار نیست که؛ وگرنه روشنترین مانتویم را میپوشیدم، میزدم به خیابان. میافتادم به خرید هفتسین. میرفتم آقبانو سمنو میخریدم. سبزهام را سبز میکردم اصلا.
میدانی، باید بروم یک مانتوی سفید بخرم، با یک روسری قرمز قرمز. یادم بینداز سر راه یک بسته مدادرنگی بخرم، مثل همانروزها که پیک شادی رنگ میکردم.
باز عینکم چرب شد و باز همهچیز بههم گره خورد. لابد روغن را زیاد داغ کردهام. الان میسوزد خب. اوووف. لعنتی. تاول زد انگشته. قرمز شد، آمد بالا.
ارشاد مجوز نداده باز. گفته مشروط. گفته یعنی چی شخصیت فینگیلی کتاب “دوستپسر” داشته باشد؟ آقاجان، پسره شش سالش استها. دختره پنج. ارشادیه گفته برو پیکارت بابا. بیچاره منِ طفلکی. اصلا بیچاره مترجمه که دوستِ پسر را هی خط زده، هی بهجایش نوشته دوستِ عزیز.
عینکه چرب شد باز. یعنی اینکه زیادی کلّهام را کردهام توی ماهیتابه. یعنی باز دماغم دراز شده، بسکه هی اشکم دم مَشکم شده و هی فینفین کردهام و هی لبو شدهام. بسکه هی توی چشمهایم پر آب شده، حتی از پشت عینک هم خوب ندیدهام، سرم را کردهام توی قابلمه، توی ماهیتابه، که مثلا خوبتر ببینم. نشده که نشده.
خب چی میشود آخرش؟ چی بهسرمان میآورَد روزگار؟ سیبزمینیها را هم نگینی کردم. بله. بله. سیصد و شصت درجه است این آزادی. آرد و تخممرغ را هم بزن. همزنه سیصد و شصت درجه میچرخد؟ گفته تصویر این سگه باید حذف شود. سگ توی محیط خانه مشکل دارد. مجوز بی مجوز. سگ توی دشت و دَمَن شاید مجوز بگیرد. توی جنگل شاید. هه. سگ توی جنگل چهکار دارد خب؟
نمک اضافه میکنم. این اشکه هم شور است که. باز عینکه چرب شد. هروقت عینکم تندتند کثیف میشود، هروقت تندتند چرب و چیلی میشود، هروقت تندتند لک میافتد بهش، یعنی اینکه غصههایم باز زیاد شدهاند. یعنی اینکه یکچیز قُلُنبه باز آمده نشسته سَر دلم؛ یعنی یک قورباغه آمده نشسته توی گلویم، هی دارد خودش را باد میکند.
این مطلب مهمی نیست که، مهم آن است که من دارم از مردن نجاتت میدهم. جای این حرفها، شمعی روشن کن تا در سایهاش یکدست شطرنج جانانه بزنیم تا از صرافت حملهی هوایی و کشت و کشتار بیفتیم.
اندوه جنوبی، محمد ایوبی، نشر پنجره
پ.ن: هنوز کاغذ خطخطیاش بوی سیگارش را میدهد. گیریم بعد از چهارسال. امروز زنده نیست، ولی دستنوشتهاش، خطخطیهایش، پیچوتاب کلمات، انحنای حروف… اینها که هست. کاش میشد بوی سیگار پیچیده به کاغذهایش را هم اسکن کنم بگذارم اینجا.
