بدبخت نشده باشی یکوقت
خانممعلم بهم گفت: «ستوده، تو بیا دفتر دیکتههای این ردیف را جمع کن، بنشین دیکتهها را صحیح کن.» باد افتاد توی دماغم، از ذوق. خیلیوقتها این کار را میکردها، اما نمیدانم چرا آنروز انگار خون دوید توی رگهایم و مورمورم شد. رفتم ردیف جلو، زل زدم به مقنعهی کرپ مشکی خانممعلم و دفترها را زدم زیر بغلم و آمدم نشستم سر جایم، ته کلاس. خانممعلم تپلمپل بود و از بالای عینکش دیکتهها را میخواند.
عینکی نبودم هنوز و دلم میخواست عینک داشته باشم. هیچ دکتری گول دختر سیزدهسالهای را که دلش میخواهد عینکی شود، نمیخورد. دکترها گول من را هم نمیخوردند؛ هرچی الکی آخ و اوخ میکردم که کورمها، نمیبینم، دکتره باور نمیکرد.
دیکتهها را میخواندم و نمره میدادم و خرکیفی میکردم. دفتر ضُحی آمد زیر دستم. دخترک لاغر بود، رنگپریده، با انگشتهایی کشیده و سفید. از همانها که رگهای آبیاش پیداست. یادم است چشمهایش خیلی درشت بود، با مژههایی بلند، و موهای فر بور. معلمها با شنیدن اسمش چشمهایشان برق میزد؛ آخر ما نسل سمیهها و سمانهها و فاطمهها و زهراها بودیم. ضحی جدیدتر بود برایشان.
دختره خوب درس نمیخواند. فارسیاش صفر بود. موهایش را میبافت فکر کنم. مقنعهاش را درمیآورد بعضی روزها سر کلاس. حرص آدم را هم درمیآورد، بسکه هی توی خودش بود. فلسفهای داشت برای خودش اصلاً. توی کلاس نبود انگار.
دفترش رسید زیر دستم. خودش دو ردیف جلوتر مینشست. برگشت سمت من، ببیند چند میدهم بهش. بدخط بود. قورباغهای مینوشتها. دندانههای حروف، مثل دندانهای یکی در میان ریختهی پیرمردها. ش نمینوشتکه. شیناش چهارتا نقطه داشت، چاش پنجتا نقطه. عصبانی شدم یک لحظه. بهم برخورد راستش. آدم سیزده سالش باشد، نه یکجا، نه دوجا، همهجای متن سین و شیناش یا دوتا دندانه داشته باشد، یا چهارتا؟ نقطههایش چی؟
بلند شدم دفتر را زدم زیر بغلم، بردم پیش خانممعلم. گفتم ازش نمره کم کنم؟ از پشت عینک نگاهم کرد. بعد نگاهی انداخت به دفتر دختره. گفت کم کن. نشستم سر جایم. ازش نمره کم کردم. با همهی بچگیام، میخواستم انصاف را هم رعایت کنم مثلاً. دلم میسوخت. حس عجیبی بود. از بیرون که به خودم نگاه میکردم، میدیدم هم اخلاقم گُهمرغی شده و دارم برای دختره بوسوز* میآیم، هم دلم برایش سوخته واقعاً. پانزدهشانزده دادم بهش. دختره جیغ کشید و جزعفزع کرد. تندتند مژه کوبید بههم. غُر زد، بد و بیراه گفت، گفت مو را از ماست کشیدهای، نگاهش کردم فقط.
راستی، خانممعلم چند سال بعد مُرد. من هم خیلیوقتها یاد دختره میافتم. عذاب وجدان میگیرم اصلاً. گاهی فکر میکنم که نکند با آن چندتا نیمنُمره اصلاً از ادبیات و درس و بعدش هم زندگی افتاده باشد؟ نکند درس نخوانده باشد مانده باشد ور دل مامانش؟ خوشگل بود، نکند همانسالها شوهرش داده باشند؟ نکند رفته باشد کلفتی، کارگری…؟ میبینی، آدم نیستم که. با این خیالهایم.
*بوسوز، در گویش کاشانی یعنی اینکه کسی به کسی فخر بفروشد. یعنی یکی، دماغ آنیکی را بسوزاند لابد، و بوی سوز دماغ بلند شود به هوا.