پسرخاله
دیدهای که، یکوقت آدم میرود رستوران ایکس، میبیند دریغ از یکذره زعفران. چهارنفر غذا خوردهاید، شده صدتومن. همهاش چسانفسان. بعدش یکوقت گذرت میافتد به شهرستان کوچک و دورافتادهای، میبینی صاحب رستورانه مهربانانه روی برنج را پر زعفران کرده. سخاوتمندانه، برنجش عطر و طعم و رنگ زعفران دارد. حتی سرآشپزه هی میآید میایستد کنار میز، هی عذرخواهی، که ببخشید اگر باب میلتان نیست، ببخشید اگر خوشتان نمیآید. آدم از ذوقمرگی دلش میخواهد بلند شود سرآشپزه را ماچ کند اصلا.
۸ نظر در قسمت
Uncategorized