آرشیو برای ماه : اسفند, ۱۳۸۸

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر*

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

سبز در ما تکثیر شد و ما در هم تکثیر شدیم. حالا بهار آمده، ما سَرو می‌مانیم.

7-sin

پ.ن: سیب سبز، تخم‌مرغ سبز، فانوس سبز، همان تسبیح سبز ستاد قیطریه…

* از سهراب سپهری است.

 

الهه‌خانوم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

دیشب خانه‌ی الهه‌خانوم مثل تمام این ماه‌ها شلوغ بود و خودش هم باز لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. خوشحالم. خوشحالم برای الهه‌خانوم که دارد از ته دل می‌خندد. خودش نمی‌داند که چقدر به گردن بچه‌مچه‌ها حق دارد. تمام این چندماه خانه‌اش محل امن خانواده‌ی زندانی‌ها بوده است. همان خانه‌ای که از در و دیوارش آرامش می‌بارد. همین خانه‌ی امن با تمام سه‌شنبه‌خاطره‌هایش.

راستی الهه‌خانوم، دکتر میردامادی بیشتر از ده‌ماه است که دستپختت را نخورده است. قول بده زود برایش آش رشته بپزی. یکی از همان آش رشته‌های همیشگیِ سه‌شنبه‌ها که بعد از خواندن قرآن و رد و بدل کردن دلگرمی بین خانواده‌ها، میهمانشان می‌کردی. دلت خوش باد زن. مادر. الهه‌خانوم.

امشب شبِ مهتابه

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

تمام آن‌روزها، توی تنهایی سلول دوسه‌تا آهنگ را مدام می‌خواندم. بلندبلند. یعنی چَه‌چَه می‌زدم‌ها. اولش توی سلول کوچکه که نورگیر نبود و تاریک بود و یک توالت فرنگی گوشه‌اش بود و یک پی‌پی تویَش، که همان اولش تا درپوشش را برداشتم، حالم به هم خورد، که نشستم گوشه‌ی سلول، با اشک توی چشم و عُق‌ زدم… به زندانبانه گفتم این چرا این‌جوری است، آب هم که ندارد. زندانبانه گفت دست‌شوییِ این‌جا نباید رفت. باید این دُکمه را بزنی، چراغ روشن شود، می‌روی دست‌شویی بیرون… فکر کردم کدام بیچاره‌ای بوده توی این سلول، لابد چراغ زده در را باز نکرده‌اند، تَنگَش گرفته، خودش را راحت کرده.

همان دو روز اول، توی همان سلول تاریک و خفه‌ی اولی، گل گلدون را خواندم هی و چشم‌هایم را بستم و خواندم و خواندم. هی گل گلدون می‌خواندم که یادم برود چی دیده‌ام توی آن توالت کوفتی گوشه‌ی سلول، که هرچند که درپوش دارد توالت فرنگیه، ولی آن چیز لعنتیِ حال‌به‌هم‌زن کنارم است، توی همان دو روز، من بودم و گل گلدون من. می‌خواندم که یادم برود…

 بعدش سلولم را عوض کردند، باز گل گلدون می‌خواندم هی. خواندنش یک‌جوری است. با گوش کردنش فرق دارد انگار. آدم خودش که بخواندش، بعد صدای خودش که بپیچد توی گوشش، توی دلِ آدم کلّه‌قندها ردیف می‌شوند.

 آهنگ خانه بر دوش افتخاری هم صفایی داشت برای خودش. آه ای صبا چون تو مدهوشم من. بعد هی یادم می‌افتاد مامان می‌گفت این آهنگه بر وزنِ پاییز آمد است که آن سال‌ها دسته‌جمعی می‌خواندیم توی کوه. بعد دلم تنگِ مامانم می‌شد و بلندتر می‌خواندم آهنگه را.

 دیگر اوجش آخ یکی بود یکی نبودِ ابی بود. نسخه‌ی قدیمی‌اش‌ها. نه این جینگیل‌مستونی که جدیدها با کامران و هومن بازخوانی کرده. روزی سه‌چهاربار این را می‌خواندم تا ظهر شود و عصر شود و شب شود و بلکه بگذرد آن ثانیه‌ها. همه‌ی این‌ها را گفتم که این را بگویم. از سلول بغلی‌ام دوتا دختر را برداشتند بردند هواخوری. تا پایشان رسید به حیاط کوچک، شروع کردند به خواندن یار دبستانی. بلندبلند. پا می‌کوبیدند و می‌خواندند. آخ. انرژی بودها. بعدش َسر اومد زمستون خواندند. من هم این‌وَر توی تنهایی سلول ریزریز می‌خواندم باهاشان. بعدش… وای بعدش را بگو. شروع کردند به آخ یکی بود یکی نبود. دوتا صدا بودند. من هم این گوشه، گروه سرود شده بودیم اصلاً. شب که می‌شه به عشق تو، غزل غزل صدا می‌شم

هیچ‌وقت نفهمیدم کی بودند آن‌دونفر. ببینمشان، ماچشان می‌کنم حسابی.

 پ.ن. سمیه، امشب شب مهتابه‌ها. می‌گذرد. فردا هم می‌گذرد. دوشنبه روز بدی نیست. گفتی بهم بنشینم به سفره‌ی هفت‌سین امسال فکر کنم که چه‌جوری درستش کنم، به حرفت گوش کردم دختر.

تمام تابستان بدم آمد ازش

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

آخرهای اردیبهشت بود که می‌نشستیم کنار هم. بعد از روزهای بی‌پایانِ دویدنِ نمایشگاه. تازه خستگی داشت از تنمان می‌رفت بیرون. نقشه‌ی لاست را کشیدیم. پنجره‌ی اتاق را باز می‌گذاشتیم، پرده‌هه تکان می‌خورد و زردآلو گاز می‌زدیم. لاست می‌دیدیم و چشم‌هایمان را به‌هم می‌زدیم که وای، چه عجیب.

خرداد آمد. پای ستاد رفتن باز کردیم. شب‌ها خسته و کوفته می‌رسیدیم خانه، می‌نشستیم به فیلم دیدن. همان‌روزها مُچ‌بند سبز می‌بستیم و از شیشه‌ی ماشین آویزان می‌شدیم و هورا می‌کشیدیم. آخرهای شب، بعد از مناظره‌ها، می‌زدیم به دل کوچه و خیابان، تا خودِ خود صبح. شبی، زیر پل صدر، به پیرزنی تسبیح سبز دادیم، توی تاریکی نگاهمان کرد، گفت این چیه؟ فاطمه دستش پُر بود از پوستر، دست علی پُر از تسبیح. پیرزنه نگاهمان کرد، کف دستش را برد به سمت صورت علی، گفت: «خاک بر سر طرفدارای میرحسین…» که یعنی خاک برسرتان. آدم می‌مانْد بخندد یا چی. آن‌‌شب‌های آخر هم که می‌رسیدیم خانه، باز می‌نشستیم به لاست دیدن؟

خرداد تمام شد و زیر بادِ کولر آلبالو خوردیم و چشم‌هایمان ریز و آب‌چکان شد. اما دیگر لاست بهم نمی‌چسبید. دیگر هیچ‌وقت حس خوب فصل اولش به سراغم نیامد. هیچ‌وقت.

بعد از آن، همیشه لاست را با بغض دیدم.

 

نیامد که نیامد

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

و تمام زمستان، دلم به حال آق‌باقر قالیباف سوخت؛ که تمام کیسه‌های شن گوشه‌ی خیابان ماندند و ستادهای برف‌روبی خشکیدند و برف نیامد که نیامد.