آرشیو برای ماه : خرداد, ۱۳۸۸

پراکنده، از میان نامه‌های قدیمی‌ام

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

از دفتر نامه‌های سال ۱۳۸۵ …

…این روزها «غیرمنتظره» زندگی می‌کنم و این خیلی خوب است. مثلا یکهو وسط خیابان تصمیم می‌گیرم که فلان‌جا هم بروم؛ یا توی خیابان سربه‌هوایی‌ کنم و با خیالت مسیر را قدم بزنم، یا قرارهای درسی و کاری را از چند روز قبل توی ذهنم فیکس نکنم. دوست دارم بی‌نظمی را تجربه کنم، و این اصلا هم بد نیست. دارم همان «ریسک»‌هایی را می‌کنم که هیچ‌وقت نمی‌کردم. این همه دل و جرئت از کجا می‌آید؟ یعنی به خاطر توست؟

…به خانه رسیدم، گیج و گنگ؛ و تا ظهر خبرهای انرژی اتمی و شورای امنیت را خواندم و بغض روی بغض آمد. تا حالا گرفته و دردآلودم. تا حالا که غروب است.
دو سه روزی است که تب دارم انگار. تب هست و تو نیستی. هی بهانه می‌کنم که دمای شوفاژهای خانه زیاد است. حالا سر نماز بودم و تب شدت گرفت و با پنجره‌ی اتاق سر‌و‌کله زدم تا باز شد. حالا هوا خنک است. صدای گنجشک می‌آید. مگر گنجشک‌ها غروب‌ها هم می‌خوانند؟!

…چرا زودتر پیدایت نکرده‌ بودم؟ نه. نباید زودتر از این می‌دیدمت. زمانش نشده بوده لابد. آن لحظه‌ی مقدس نیامده بوده سراغمان. چرا بگویم «امان از دیرآشنایی»؟! نه. نه. بهترین زمان بوده است. بهترین زمانی که می‌توانسته اتفاق بیفتد. می‌ارزید آن‌همه انتظار… که چون تویی را پیدا کنم؛ که چون تویی را داشته باشم. آیا دارم تو را؟
هوا خوب است و من آرام از لحظه‌های با تو بودنم. این همه دوست داشتن از کجا آمد؟! باور کن خودمان تمرینش کردیم. خودمان ساختیم این خانه را. دکتر شریعتی چه می‌گفت؟ می‌گفت: خانه‌ای پایه‌هایش از اعتقاد، دیواره‌هایش از عفت، سقفش از غرور، سردرش عصیان و درش تواضع، حریمش آزادی، فضایش اخلاص، هوایش گرم از عشق، روشن از حکمت. خانه، خانه‌ی خدا بود. خانه‌ی نشیمن خدا، خلوت وصال زیبایی و مهر، میعادگاه روح و خداوند…

…نگرانی امشبت را می‌فهمم و می‌ستایمش حتی. چرا ستایش؟ چون به یادم می‌اندازد که تو هم آدمی هستی مثل تمام آدم‌های زمین، اما ویژه برای من. خوبی‌اش می‌دانی چیست؟ ستایشم می‌دانی از چه روست؟ از این‌که خوب یاد می‌گیرم تو را «آسمانی» فرض نکنم. برای این‌که می‌فهمم نباید دست‌هایت را «بال» ببینم. نباید گمان کنم که خدا تو را از آسمان نازل کرده برای من! نه. خوب یاد می‌گیرم که تو هم آدمی هستی زمینی، با تمام نگرانی‌ها و دل‌مشغولی‌هایت. با تمام خوبی‌ها و بدی‌هایت. یاد می‌گیرم که خوبی‌ و بدی‌ات را با هم بپذیرم و دوستت بدارم. برای این است که می‌گویم «واقعی» هستی برایم. اگر فقط خیال بودی، تو را «شاهزاده» می‌ساختم در خیالم. شاهزاده‌ای که خدا فرستاده و پر و بال دارد و تمامش خوبی و خوبی است! نه. تو آدم زمینی این روزهای منی. چرا که رویاهایم را با تو نمی‌سازم. چون تو شکل رویاهای منی.

گذشته است و گذشته است تا امروز که اول خردادماه ۱۳۸۸ است. روزها از پی هم آمده‌اند و رفته‌اند و امروز و فردا را من و تو حک کرده‌ایم میان خاطره‌هایمان… و دوم خرداد را دوباره و دوباره دوستش می‌داریم.

این با آن فرق ندارد؟

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

هندوانه می‌دهم زیر بغلش. اولش ساکت و بی‌حوصله است و تندتند کارش را می‌کند. اما هندوانه‌هه آخرسر کار خودش را می‌کند و اکرم سر ذوق می‌آید. چشم‌هایش برق می‌زند انگار.
-اکرم خانوم، شما که این‌قدر سرتون شلوغه و بین مردمید، مردم چی می‌گن از انتخابات؟ درباره‌ی احمدی‌نژاد چی می‌گن؟
-اوووم. بعضیا می‌گن به احمدی‌نژاد رای می‌دن. بعضیا می‌گن اصلا بهش رای نمی‌دن. بعضیا هم می‌گن به موسوی رای می‌دن. می‌دونی فاطی‌‌جان، تو تا حالا دیدی توی این مملکت یه رییس‌جمهور فقط چهارسال رییس‌جمهور باشه؟ نه دیگه. چه بخوایم چه نخوایم اینم چهارسال دیگه رییس‌جمهوره. تو بگو دروغ می‌گم؟
اکرم چهارسال پیش به احمدی‌نژاد رای داده. سال اول همه‌ش می‌گفت نمی‌گذارند احمدی‌نژاد کار کند. حالا بعد از چهارسال هربار به خودش فحش می‌دهد و می‌گوید غلط کردم که غلط کردم.
-حالا خودت می‌خوای چی‌کار کنی؟
موچین را توی دستش جابه‌جا می‌کند. تکانی به خودش می‌دهد. دوباره موچین را می‌گیرد توی دست راستش.
-می‌گن مرد خوبیه این موسوی. کی هست؟
-مرد خوبیه اکرم خانوم. هم مرد خوبیه، هم مدیر خوبیه. نخست‌وزیر بود. یادت که هست؟
-نخست‌وزیر بود؟ نه. یادم نیست.
دارم سن‌اش را دودوتا می‌کنم. اصلا نمی‌شود یادش نباشد. سی‌و‌هفت‌هشت را دارد. مگر می‌شود؟
-آره دیگه. هشت‌سال نخست‌وزیر بود.
-دوره‌ی شاه یعنی؟!
روی سرم جای دوتا شاخ کوچک قلمبه شده: «دوره‌ی شاه؟ نه قربونت. اگه دوره‌ی شاه نخست‌وزیر بود که الان نمی‌تونست کاندیدا بشه. توی هشت‌سال جنگ نخست‌وزیر بودا. هشت‌سال جنگ ایران و عراق. یادت نیفتاد؟
-فاطی جان، آخه نخست‌وزیر اون سالا که این نبود. میرحسین بود. مگه نه؟
پایم را محکم روی زمین فشار می‌دهم که یعنی نخند دختر، یعنی هیس: «آره دیگه. موسوی اسم کوچیکش میرحسینه.»
-اِ؟
شاگردش هم ذوق می‌کند: «منم می‌خوام به موسوی رای بدم. خونواده‌م هم. بابام می‌گه توی اون راسته‌ی بازار همه می‌خوان به موسوی رای بدن.»
رو می‌کنم بهش: «کدوم راسته‌ی بازاره بابات؟»
-بازار مسگرا.
اکرم می‌گوید: «می‌گی بهش رای بدیم؟ ای خدا، یعنی می‌شه این فلان‌فلان‌شده همین چهارسال ریاست‌جمهوری بسش باشه؟ یعنی می‌شه؟»

مرتبط: طرح آرایشگران پویشگر

حالا انگار راحت راحتم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

آخیش. ده روز سختی و شیرینی تمام شد. پس از دو‌‌،سه‌ماه کار پیاپی، حالا با تمام شدنش، انگار چیزی را گم کرده‌ام. نتیجه‌ی خوبش هم شد این.

پیشنهاد مراجعه فاطمه رجبی به روان‌شناس

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

من که هنوز فرصت نکرده‌ام در هیچ‌کدام از برنامه‌های میرحسین شرکت کنم. اما دیروز خبر بامزه‌ای شنیدم که برایم عجیب است تا به‌حال حتی هیچ وبلاگی نقلش هم نکرده. آهای معلم‌های حاضر در وبلاگستان، یعنی هیچ‌کدامتان در مراسم دیروز دیدار میرحسین با فرهنگیان نبوده‌اید؟!
ماجرا از این قرار است که در مراسم دیروز دیدار میرحسین موسوی با فرهنگیان، در سالن حجاب کانون پرورش فکری، یکی از سخنرانان برنامه، همسر شهیدرجایی، عاتقه صدیقی، بوده. بعضی سایت‌ها نوشته‌اند صحبت‌های انتقادی کرده، اما هنوز جایی نخوانده‌ام که از اصل ماجرا چیزی نوشته باشند. خانم صدیقی پشت میکروفون از جریان افسردگی یکی از بستگانش تعریف کرده و گفته افسردگی آن خویشاوندش این‌جوری است که مثلا یک ساعت پشت سر هم حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند. خانم صدیقی وسط صحبت‌هایش پرانتزی هم باز کرده از این قرار: «جانبازی آمده بود سراغم برای درد دل. جانبازی بود روی ویلچر و آن‌قدر مچاله و خمیده که خدا می‌داند. گفته خانم رجایی، خانم فاطمه رجبی حرف حسابش چیست؟ مدتی پیش یکی از یادداشت‌هایش را خوانده‌ام و رفته‌ام در وبلاگ شخصی‌ام برایش جوابی نوشته‌ام. آن نوشته، حرف من بوده، به پسر بیست‌و‌چند‌ساله‌ی من چه‌کار دارند که آمده‌اند سراغش و برده‌اندش؟! پسر جوانم چه گناهی دارد آخر؟!» بعدش خانم صدیقی در جمع حاضران سالن حجاب گفته: «آقای الهام، آخر شما چه‌کاره‌اید پس؟ وقتش نیست که فکری به حال خانم رجبی بکنید؟ بهتان پیشنهاد می‌کنم که ایشان را پیش روان‌شناس ببرید.» و البته بحث را ارجاع داده به افسردگی همان خویشاوندش که یک‌ساعت حرف می‌زند و حرف می‌زند. خلاصه آخرش صدیقی به فاطمه رجبی پیشنهاد رفتن پیش روان‌شناس را داده‌ است.
امروز فرداست که فاطمه رجبی یک نامه‌ی دیگر بنویسد و این بار به پر و پای همسر شهیدرجایی بپیچد.

آن اردیبهشت گوجه‌سبزها نچسبیدند

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

دیروز دوقلوها را دیدم. هنوز سبزه و نمکی. چشم توی چشم شدیم. نشناختندم انگار. هنوز قد یکی‌شان بلندتر از آن یکی بود و هنوز یکی دیگرشان قلمبه‌تر. از اولین جمع دوستی چهارنفره‌مان در نه‌سالگی، دوتایش دوقلوها بودند.
چشم توی چشم شدیم و اصلا فرصت نشد که من به رویم بیاورم حتی. تند و تیز گذشتیم از کنار هم. خیابان پر بود از بچه‌ مدرسه‌ای‌ها و تک‌و‌توک گل دستشان بود. به‌جایش مادر همان بچه‌مدرسه‌ای‌ها جلوی مدرسه‌ ایستاده بودند و می‌خندیدند و شاد و سرخوش از جمع‌آوری پول‌ و خریدن سکه‌های «مال کلاس ما تمام است» و «ای وای، بچه‌های کلاس ما که برایش نیم خریدند.»
دوقلوها را دیدم و چشم توی چشم شدیم و یکی‌شان داشت آدامس می‌‌جوید و جلو می‌رفت و آن یکی دنبالش می‌دوید. و منِ نه‌ساله اشک می‌ریختم و انگار دنیا آوار شده بود بر سرم. که چه؟! که من روز دوازدهم اردیبهشت برای معلم سوم ابتدایی‌ام کادو برده‌ام و مدرسه‌ی نمونه‌مذهبی سختگیر لعنتی‌مان، فتوا داده که شهادت شهید مطهری است و حق ندارید کادو بیاورید و بگذارید سیزدهم. و منِ طفلکیِ گنجشک، دماغم سوخته و کادویم مانده روی دستم و قایمش کرده‌ام توی جامیزی که خانم‌معلم نبیندش. ظهر سرویس مدرسه‌ام هول‌هولکی سوارم کرده و من دویده‌ام که جا نمانم و به‌جایش کادویم را جا گذاشته‌ام توی جامیزی. توی خانه دل‌خوش کرده‌ام که صبح فردا کادوی خانم‌معلم را می‌برم می‌دهم؛ و تا صبح دلم غنج زده و خرکیف شده‌ام که حتما خانممان کادوی من را خیلی دوست دارد. صبح که رفته‌ام مدرسه، عَر زده‌ام و ونگ زده‌ام و خودم را روی زمین مالانده‌ام که پس کو، کجاست آن کادو؟ که جامیزی خالی خالی است. بچه‌ها یکی‌یکی آمده‌اند توی کلاس و دستشان گل بوده و کادو بوده و من دهنم را باز کرده‌ام و بی‌کادو مانده‌ام و اشک ریخته‌ام و زوزه کشیده‌ام. دوقلوها و خوجی دلداری‌ام داده‌اند و من پرپر زده‌ام این‌قدر دماغم قرمز شده و کشیده‌امش بالا. یعنی کی برش داشته آخر؟ هیچ‌وقت معلوم نشد و تا آخر سال دلم می‌خواست می‌مردم و پشت آن نیمکت نمی‌نشستم.
هیچ‌وقت به کسی نگفتم. تا آخر سال، هر روز صبح، سرک می‌کشیدم توی جامیزی که شاید پیدایش شده باشد، و ظهر، وقت رفتن، باز سَرَکی و دلهره‌ای. نشد که نشد. دوقلوها هم که نشناختندم.