این تهرانِ بارانزده، این تهرانِ بارانزده که آدم را هوایی میکند، این هوا که جان میدهد برای راه رفتن دونفره، که آدم دلش میخواهد راه بیفتد خیابانگردی، برود عطر بخرد، هی تو بویش را نپسندی، هی من خودم را لوس کنم…
این هوا که ابرهایش دل میبَرَند، این هوا که آدم را گیج و دستپاچه میکند مدام، این بوی نَم، این زمینِ خیسخورده، که آدم دلش میخواهد برود کُنج کافهای، تو قهوهات را مزهمزه کنی، من چایم را…
این هوا که غروبش جان میدهد برویم از پیرمرد لبوفروش سر منوچهری لبو بگیریم، که نمیدانم هنوز آنجا میایستد یا نه، این هوا که من باز هوس معجون انار کنم و برایم بخری و هی آلوچه بخورم و هی لواشک بخورم و هی انارش را بخورم و هی چشمهایم ریز و آبچکان شود و تو بهم هی بخندی…
این هوا که باید دَرَش غزلیات سعدی را خواند، من بلندبلند بخوانم که «ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست، گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست…» که تو هی گوش کنی، هی خوشت بیاید، بعدش من ذوقمرگ شوم و بگویم حالا بیا ترجیعبند بلنده را بخوانم برایت، که «بنشینم و صبر پیش گیرم، دنبالهی کار خویش گیرم…» که دستت را بگذاری زیر چانهات، زل بزنی توی چشمهایم…
این تهرانِ بارانزده را چقدر خاطرهبازی کنم تا برگردی؟!
امروز آمدم اوین، علی. ملاقات ندادند. ندیدمت. برگشتم. هنوز محکم و استوارم اما. باز پناه میبرم به خیالهایم. از ظهر این شعر قدیمیات کنج ذهنم نشسته است و تکرار میشود هی. یکبار نوشته بودی که بعضی وقتها وسط یک باغ خوش آب و رنگ، خوشعطر و بو، گاهی آدم حواسش جمع میشود به غنچهی کوچکی که هیچکس ندیده آن را. هیچکسِ هیچکس. این کشف ناگهانی، که فقط من بودم که دیدمش، که فقط گل من است، غنچهی من است، غنچهی گوشهنشین من است… این کشف ناگهانی…
«ای غنچهی گوشهنشین
ای چهرهی ماه و مهین
ای ناز بنفشهترین
بگشا رخ خود، بنشین
صد شاهد چهرهگشا
بر تار موی تو فدا
صد آیهی ناب خدا
ارزانی نور جبین
با سیم و زرت ندهم
یکدم ز برت نرهم
یک قطره می از قدحم
افزون ز بهشت برین
مستم چو تو سرمستی
هستم، چو توام هستی
ای مایهی بدمستی
حد را چه کنم؟ تو ببین!
سرشارِ گه طربت
دلخسته ز تاب و تبت
دلدادهی روز و شبت
افتاده به روی زمین
آیی تو و غصه رود
بینم تو و غم بشود
گر پا بنهی برود
عقل و ادب و دل و دین
افسوس روانه شدی
دور از در خانه شدی
ما را که وفا نَبُدی
معشوق دگر بگزین
کوتاه وصال تو بود
انگار فسانه نمود
آندم که رُخت بنمود
ای غنچهی گوشهنشین…»
دوره میکنم خاطرههایم را مدام. یاران من به بند. خدایا… به کی بگویم درد را، که به جز تو نمیتوان؟!
یعنی محبوبه هم حالا در همان بند است؟! توی سلول انفرادی؟! محبوبه که تنها نیست. دارد کمیل میخواند. دارد عرفه میخواند. وای… عرفه… یادت هست محبوبه؟ چند روزی بود آزاد شده بودم که زنگ زدی. پای تلفن گریه کردیم هردو. گفتم: «نمیدانی محبوبه. نمیدانی آدم چه حالی پیدا میکند توی همان سلول کوچک. نمیدانی چه میچسبد خواندن عرفهی بیوقت…»
و ذهنم پرکشید به عرفه خواندنمان در حسینیهی ارشاد. حالا ذهنم میرود دور و دورتر. نشسته بودم گوشهای. شال قرمزم دور گردنم بود. از در آمدی تو. نشستی کنارم، و عرفه خواندیم و خواندیم و اشک روی اشک آمد. علی هم بود آن روز. تازه عشق داشت میآمد. شب که رسیدم خانه، توی دفتر خاطراتم نوشتم: «…روز عجیبی بود. پر از رمز، و من مدام در حال رمزگشایی بودم. عرفه شاعرانه است. حسینیهی ارشاد هم به آدم آرامش میدهد. کاشیهای سبز و آبیاش، فرشهای سبزش. آدمها دور تا دور نشسته بودند، من هم گوشهای. یاران در حلقه بودند… خواندیم و پابهپای هم رفتیم جلو. بعدش نماز جماعت بود. با هم خواندیم. حالی معنوی بود. چای بعدش مثل مائدهی بهشتی بود. خدایا، یعنی تو در آن دمیده بودی؟!»
ذهنم میرود دورتر. توی جلسهی هفتگی اعضای تحریریه، قرار شد پرونده دربارهی جنگ هشتساله باشد. فریدون عموزاده همیشه این پروندهها را میسپرد به تو. مسئول پرونده تو شدی محبوبه. عموزاده به من گفت تو دربارهی شهید بروجردی بنویس، بهخاطر آشنایی پدرت. آن روزها حال روحیام خوب نبود. محبوبه، بهم گفتی: «باید بنویسی.» هیچوقت نشد جواب سربالا بهت بدهم نامرد! دقیقهی نود مطلب را رساندم دستت. تیتر زده بودم: «اینجا غروب، بزرگراه شهید همت» تیتر مطلب تو بود «پردهنشینان عشق». دربارهی همسران شهدا نوشته بودی، و من دربارهی شهید بروجردی، شهید باکری، و شهید همت و چشمهای سبز روشنش. یادت هست محبوبه؟ یادت هست شلمچه رفتنت را و حس روحانیات را و خاطرههایت و اشکهای مشترکمان را؟!
ذهنم مغشوش است. خاطرهها را پسوپیش میکنم هی. یادت هست گفتم بیا، کارَت دارم. دستت را گرفتم و بدوبدو رفتیم آن اتاق کوچک طبقهی بالای تحریریه. ساختمان آن روزهای مجله و پلههای پیچدرپیچش شکل خانهی پیرزنهای اخمو و بداخلاق بود. اتاقه کمنور بود. تا نشستیم، گفتم: «میخواهم باهات حرف بزنم.» زل زدی توی چشمهایم، گفتی: «وای، عشق؟!» سرم را تکان دادم که یعنی آره. گفتی: «علی؟!» خشکم زد محبوبه. هیچکس نمیدانست. هیچکس. گفتم از کجا میدانی؟ گفتی: «از چشمهایت…» برایت گفتم از خوابم. گفتم: «همان روزهای اول آشناییام با علی، خواب دیدهام با جمعی از بچههای سیاسی رفتهایم کوه. پایم گیر کرده به قلوهسنگی و داشتم از کوه میافتادم پایین که علی دستم را گرفت. علی نجاتم داد. یعنی چی محبوبه؟!» و باز گریه کردیم هردو. تو دوست مشترک من و علی بودی خب. برایم حرف زدی و حرف زدی. از عشق و آرمان و ایمان حرف زدیم، با بغض و امیدواری. غروب شده بود و عین خیالمان نبود. بعدترش که داشتیم خداحافظی میکردیم، توی راهروی پیچدرپیچ، یواشکی توی گوشم گفتی: «میدانی، وقتی آدمها عاشقند، یعنی اتفاقی توی طبیعتِ خدا افتاده است.» و شکلاتی بهم دادی که بخورمش، که تبرک است. از ساختمان زدم بیرون و تمام خیابان ویلا قدمهایم را آهسته کردم و ریزریز آواز خواندم. رسیدم خانه و این را نوشتم و پیشکش کردمش به تو.
محبوبه، من و تو، بیشتر از اینکه با هم خندیده باشیم، با هم اشک ریختهایم. خودت خوب میدانی این اشکها چقدر سُکرآورند. من برایت نگران نیستم. نگران تنهاییات نیستم. یک قرآن داشته باشی آنجا، بسات است. مفاتیح هم بدهند بهت، عیشت کامل میشود دختر. خوب میدانم.
اما، دلم گرفته خدایا… یاران من به بند…
این روزها بابا خیلی بی تاب علی است. متنی نوشته برایش که می گذارمش این جا:
«الذین قالوا ربناالله ثم استقاموا…
انگار همین دیروز بود که به خواستگاری فاطمه آمدی. فاطمه با شرم گفت: «بابا، مثل خودت است. اگر ببینی اش، متوجه می شوی که چقدر از لحاظ تفکر و عقیده شبیه همید.» مثل خیلی از پدرها نگران و مضطرب بودم: «نکند اویی نباشد که می خواهیم؟!» نگرانی ام را با برخی از اعضای جبهه مشارکت و برخی معاونان وزرا در میان گذاشتم. آن ها همگی شان بالاتفاق بر صداقت، پاکی، تدین، هوش و ذکاوت بالای تو گواهی دادند. ساعت ها با تو حرف زدم. به دلم نشستی.
مراسم عقد با سادگی خاصی برگزار شد. خطبه عقدتان را سیدمحمد خاتمی خواند و بعد، قرآنی را به رسم یادبود بهتان داد، با دو خط یادگاری. می دانم که فاطمه چقدر آن قرآن را دوست دارد علی جان.
این ها را که می نویسم، نزدیک چهل روز است که تو پیش ما نیستی. می نویسم تا همه از تو بخوانند و بیشتر بشناسندت:
علی پیرحسین لو، متولد شب یلدای ۱۳۵۹، و بزرگ شده در یک خانواده مذهبی است. عمویش در همان روزهای ابتدایی جنگ، شهید شده است. علی از کودکی با قرآن و جلسات مذهبی مانوس بوده است. هیئت امنای مسجد علی اکبر خیابان هاشمی به خوبی این موضوع را می دانند. سال های کودکی عضو گروه تواشیحی بوده که برایش جوایز و تشویق نامه های بسیاری را به ارمغان آورده است. از سال های نوجوانی و جوانی اش هم ماهانه در جلسات تفسیر نهج البلاغه شرکت می کند که این خلق نیکش هنوز با اوست.
علی فارغ التحصیل راهنمایی و دبیرستان علامه حلی تهران (تیزهوشان) است. اینک بیشتر دوستان آن دورانش از هوش بالا، تدین، حاضرجواب بودن و قدرت تحلیل بالای او یاد می کنند. اخیرا بسیاری از دانش آموختگان علامه حلی با جمع آوری امضا و نوشتن نامه بر این ادعا صحه گذاشته اند.
سال ۱۳۷۷، در دانشکده فنی دانشگاه تهران، در رشته کامپیوتر پذیرفته می شود، ولی پس از مدتی درمی یابد که کامپیوتر نمی تواند او را اقناع و ارضا کند و نیاز کشورمان را در تحصیل رشته جامعه شناسی می بیند. تغییر رشته می دهد و این بار با افرادی چون محمدرضا جلایی پور و مهدی شیرزاد هم دوره و هم رشته و هم دانشکده می شود.
حالا دو تن از اینان دربندند و محمدرضا تازه آزاد شده است. روز سه شنبه بیست و هشتم مهرماه ۱۳۸۸ مراسم دعا برای آزادی زندانیان سیاسی، بخصوص دو دانشجوی پیشین دانشکده علوم اجتماعی، یعنی علی و مهدی شیرزاد، برگزار شد. دکتر حمیدرضا جلایی پور به نیکی از علی یاد کرد و هوش و پرسشگری اش را ستود و گفت علی سال ها پیش در دوران دانشجویی اش روی نظریه اینگلهارت به خوبی کار کرده بود. اشاره دکتر جلایی پور به مقاله مفصل علی در مجله آفتاب بود که آذرماه ۸۱ تحت عنوان «تحول فرهنگی و تفاوت های نسلی» منتشر شد.
در همان سال های دانشجویی، علی پدر بزرگوارش را از دست می دهد. او که پسر بزرگ خانواده است، سال ها همدم و همدل مادرش و بقیه اعضای خانواده بوده، و در کنار آن، در فعالیت های اجتماعی و سیاسی خود همواره کوشا بوده است. هم عضویت در شاخه جوانان حزب مشارکت را در کارنامه خود دارد، و هم روزنامه نگار برجسته ای بوده است. از فعالیت های حرفه ای او همین بس که کار در روزنامه های تاثیرگذاری چون نوروز، یاس نو، اقبال، جمهوریت، کارگزاران و… را تجربه کرده است.
نکته مهم و ستودنی در منش علی، اخلاص، استواری و استحکام بر سر آرمان هایش است. در دوران عقدش با فاطمه، به سربازی رفت، اما به دلیل ارادتش به حضرت امام خمینی (س) و نهی ایشان از ورود نظامیان به عرصه سیاست، کلیه فعالیت های سیاسی و ژورنالیستی خود را کنار گذاشت، و به جایش فعالیت هایی چون ویرایش کتاب و همکاری در پروژه های تحقیقاتی دانشگاه آزاد اسلامی را پیش گرفت. از کتاب هایی که هم اکنون در دست دارد، باید به مجموعه پنج جلدی «صدای عدالت انسانی» نوشته جورج جرداق و مجموعه هشت جلدی «زندگانی معصومان» نوشته استاد محسن الامین اشاره کرد. توانایی و اشراف نسبتا خوب علی به زبان عربی از نکات برجسته اوست.
پس از پایان دوران سربازی اش، حدود دوهفته علی و فاطمه در ستاد قیطریه اصلاح طلبان فعال بودند. در تمام مدت آشنایی و دوستی ام با علی، همیشه قدرت بالای تحلیل او، احترام به رقیب، احتیاط و رعایت جانب انصاف را در او می دیدم.
بیست و پنجم شهریور بود. اذان به نیمه نرسیده بود و سفره افطار پهن، که فاطمه زنگ زد که بابا بیا. آمده اند دنبال علی. خودمان را به آن جا رساندیم. فاطمه و علی را پس از سه ساعت بالاخره بردند. حالا علی هنوز آن جاست. یاد اولین روز پدری می افتم که علی دامادم شده بود. پسر دومم شده بود. هدیه بهم داد. کارتی گذاشته بود داخلش و رویش نوشته بود: «برای امیررضا ستوده، که حالا جای خالی پدرم را پر کرده است.» چند هفته پیش تماس گرفت خانه، گوشی را من برداشتم. گفت: «بابا، این جا حدودا شش بار قرآن را ختم کرده ام…»
چند روز پیش دلم گرفته بود علی. تا به حال دو بار به قرآن تفال زده ام که هر دو بار سوره یوسف آمده است. آخرین بار آمد: «چون زلیخا ملامت زنان مصری را درباره خود شنید، از آنان دعوت کرد و مجلسی بیاراست و به احترام هر یک بالش و تکیه ای گستراند. به هر یک کاردی داد و از یوسف خواست که به مجلس درآید. چون زنان یوسف را دیدند، زبان به تکبیر گشودند و گفتند تبارک الله که این پسر نه آدمی است، بلکه فرشته بزرگ حسن و زیبایی است.» (آیه ۳۰، سوره یوسف)
این روزها امید دارم به مولای دربند، حضرت موسی بن جعفر (ع)، که تو و دیگر زندانیان مظلوم و دربند هرچه زودتر آزاد شوید و به آغوش خانواده و ملت ایران بازگردید.
والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا.»
امیررضا ستوده
پدر همسر علی پیرحسین لو
«لبت آن شب اگر از ناز لبی وا میکرد
لب مغرور مرا یکشبه رسوا میکرد
لب تو چند صباحی چو سخنها میگفت
لب من در نظری گمشده پیدا میکرد
لبت آنگه که چو غنچه به تبسم وا شد
لب من باغ و گلستان شده هیها میکرد
لبت از عشق چو میگفت و غزل میفرمود
لب من عشق و غزل را به تو معنا میکرد
لب من مفتعلٌ مفتعلٌها میگفت
بر لبت کرده نگاهی، همه حاشا میکرد
شاعری وصف لب لعل بسی میگوید
لب کجا؟ لعل کجا؟ کاش تماشا میکرد
لبت از روی کرشمه بهخودش جمع شده
دل دیوانهی ما واله و شیدا میکرد
تشنهام بر لب لبریزت و بیصبرم من
آمد آن لحظه که معشوقه مدارا میکرد؟
لب تو از سَر عشوه نظری میفرمود
لب ما، بهر وفا، هدیه سر و پا میکرد
میخرامید لبت، جان ز دلم درمیرفت
عشقِ من را به لبم فاش و هویدا میکرد
لبِ پایین ز ترحم به جلو میآمد
رحم بر مستیِ آن تشنهی بالا میکرد
شیخ و داروغه و من، دیدهی خود بربستیم
عابد از شرم گنه، «آهخدایا» میکرد
لب تو باز نشد، لیک کمی پیش آمد
رحمی انگار به این تشنه لب ما میکرد
نالهی عقل به فریاد چنین برمیخاست؟
یا خدا بهر عزا مرثیه برپا میکرد؟
دین و عقل و همه افکار، حذر میدادم
سرو تشویق و چمن عشق و دل آیا میکرد
ناگهان برق نگاهت به لبانم افتاد
بادی آن لحظه در این آتشِ ما، ها میکرد
شعلهی لعل لبانت به لبم میآمد
آتشی بود که سر در بر لبها میکرد
عرش لرزید و گناه آمد و ایمان دررفت
لب تو رفع عطش، معجزهآسا میکرد
لب تو با لب من؛ به، چه شبی، به، چه لبی است
از حسد، مرغِ سحر یکسره غوغا میکرد
بوسهای قصهی ما را سوی پایان برده
یادگاری به روی هر دو لب انشا میکرد:
«عشق بیلب چو کمانی است بدون زه و تیر
بوسه عشق و طرب و عاطفه افشا میکرد
تا جهان بوده و جان بوده و انسان بوده
سندِ پاکی احساس، لب امضا میکرد»
از توست. منتظر می ماند فاطمه، تا بیایی و «لب نامه» را دوره کند با تو.