آرشیو برای ماه : آذر, ۱۳۸۸

عاشقی نقلیِ استمراری است

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

امروز. امروز. امروز روز ماست. امروز وارد سال پنجم می‌شویم خب. باورت می‌شود؟!

چهارسال پیش بود. غروب بود. شال و کلاه کردم به سمت دفتر دکتر معین. روسری قرمز، مانتوی قرمز. زود رسیدم. از آشناها فقط علی سیدآبادی را دیدم و گیسویش را. هنوز تعدادمان کم بود. زیاد و زیادتر شدیم. باعجله آمدی رد شوی، گیرت انداختم: «سلام. فاطمه ستوده‌ام.» تا آن‌وقت از نزدیک ندیده بودمت که. فقط نوشته‌هایت را می‌خواندم. وبلاگی و روزنامه‌ای. تو هم می‌خواندی‌ام گه‌گاه. وبلاگی و روزنامه‌ای. خوش‌وبش کوتاهی کردیم و کم‌کم اتاقه پر شد. بعدش دکتر معین آمد. آن جلسه گذشت و آخر سر من نایستادم به گپ‌و‌گفت با بچه‌ها. تمام خیابان ویلا را دویدم. نسیم خنکی می‌پیچید. چادرم در باد تاب می‌خورد.

علیِ فاطمه! همان‌شب بود که خواب دیدم با بچه‌های سیاسی و وبلاگی رفته‌ایم کوه. کوه پر از برف بود. همان‌شب، توی خواب، پایم گیر کرد به قلوه‌سنگی. داشتم می‌افتادم که تو دستم را گرفتی. بیدار شدم مبهوت و مات. فردایش گیج بودم. انگار مدام توی خواب راه می‌رفتم. چه گذشت بر ما در این چهارسال؟! چندبار دستم را گرفتی که نیفتم؟

شروعش با دکتر معین و جلسه وبلاگ‌نویسان حامی‌اش بود، کشف حس تازه‌اش با خاتمی در شب مردی با عبای شکلاتی و بالیدنش با مهندس بازرگان و ویژه‌نامه‌ی روزنامه‌ی شرق. می‌‌بینی؟! اگر بگویم سه مرد در رسیدن من و تو به هم سهم داشته‌اند، اغراق نکرده‌ام. چه روزهایی! روزهای عاشقی ضربدر اضطراب. روزهای شرم من و «آقای علی» گفتنم و خنده‌ی تو: «نگو آقای علی. بگو علی.» از خدا خواستم که اگر قرار است دل برود و دل‌بستگی بیاید و دلی به دلی گره بخورد، کورترین گره دنیا باشد این گره. فراموشمان که نشده است؟

هی برف بود و برف بود و شال قرمز من و چتر تو. من هیچ‌وقت چتر نمی‌آوردم. چتر تو بس بود. هی سردمان می‌شد و هی می‌رفتیم سفره‌خانه و هی چای گرم و هی خجالت من و هی نگاه‌های تو. هی زیر برف چهارراه کالج قدم می‌زدیم و هی تو عاشقانه زل می‌زدی که: «داری درس می‌خوانی دیگر، آره؟» و خواندم و ارشد خواندنم با همراهی‌های تو بود دلِ من. ۸۴ به چشم برهم زدنی گذشت. عشق آمد. عشق آمد.

سال ۸۵ چه سالی بود… سال فراز و فرودهای بسیار. سال دل‌دل کردن‌های فراوان. سال بیکاری‌های پی‌در‌پی من. شرق و روزگار و همشهری. سال شیراز. سال شعر. سال قد کشیدنم. سال تو. سال تو. سال جدال تو با فرسودنی‌های سر راه. سال عزم تو. سال ترس من. نکند که نشود؟!

دوم خرداد ۸۶ سیدمحمد خطبه‌ی عقدمان را خواند. گفت: «شروع کنیم؟» تو گفتی: «ده سال گذشته است از آن حماسه، یک حماسه‌ی دیگر بیافرینید!» دوم خرداد دوباره خاطره شد برایمان. آمدیم جلو، جلو، جلوتر. رفتی سربازی. من هم خودم را مشغول کار و درس کردم. کمتر نوشتم. راستی، می‌دانی سال ۸۶ تنها سالی بود که نشد برویم عرفه‌ی ارشاد؟! مرخصی آمده بودی آن روز، فردایش دوباره رفتی پادگان. باز برف می‌آمد. به آن روزها که فکر می‌کنم، می‌بینم چه روزهایی را پشت سر گذاشته‌ایم پسرجان.

و هشتاد‌و‌هفت، سال بهترین روزها. روزهای سخت تز و دفاع. روزهای ساختن خانه‌ی نقلی‌مان. روزهای خرید. پاییز. پاییزِ دوست‌داشتنی. آبان‌ماه و هفدهمش. فیلمبردار عروسی‌مان تعجب کرده بود؛ جوری‌که انگار: «کدام آدم عاقلی فیلم عروسی‌اش با آواز شجریان شروع می‌شود و شعر خواندن سیدمحمد خاتمی؟!» فیلم عروسی‌‌مان با «دلشدگان» شروع شد و «عشقبازی و جوانی و شراب لعل‌فام…»ِ سیدمحمد.
هر پاییز، یعنی یک‌سال تمام. می‌بینی تقویم من و تو از پاییز شروع می‌شود؟

پاییز ۸۸ است. در زبانم نمی‌چرخد که بگویم سال ۸۸ سال بدی بود. ناشکری نمی‌کنم؛ چراکه می‌توانست بدتر از این‌ها باشد علی. اما… می‌توانم بگویم سال سختی بود، مگرنه؟! اما می‌دانی، هشتاد‌و‌هشت سال دوستی‌های فراوان بود. سال دوست‌های جدید. سال نزدیک شدن‌های بسیار. سال همبستگی‌های تازه. می‌بینی؟ به همین دلخوشی‌های کوچک هم قانعم من.

توی این سال سخت، بزرگ شدیم علی. من و تو و دیگران. خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم به اندازه‌ی چندسال تجربه پیدا کردیم. زیاد خواندیم. غصه خوردیم. زندان رفتیم. به روزهای اول آشنایی‌مان که برمی‌گردم، فکر می‌کنم و می‌بینم محال بود آن روزها چنین روزهایی را مجسم کنیم پیشِ رویمان.

این دوماه، حبسیات زیاد نوشته‌ام این‌جا. سه‌هفته پیش که آمدی بیرون، همان‌شب، تا صبح نشستیم کنار هم به حرف زدن. به خودمان آمدیم و دیدیم هفتِ صبح است. همان شب، برایم گفتی که توی سلول، سه تا شعر گفته‌ای. به قول خودت «سه‌گانه». آرام‌آرام برایم خواندی‌شان، از حفظ. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم وقتش است این‌جا هم بنویسمشان، تا به یادگار بمانند.

شعر زیر را که اسمش را «خطی از دلتنگی» گذاشته‌ای، بعد از همان تک‌ملاقات کابینی گفته‌ای برایم. می‌نویسم، تا شاید چهارسال بعد، بتوانیم باز خاطره‌بازی کنیم. می‌بینی؟! شاعر راست می‌گفت که عاشقی نقلیِ استمراری است.

رویت گشاده باد که طبعم گشاده شد
از دیدنت قطار وجودم پیاده شد

شعرم شکفت و گل ز گل و خنده بر لبم
بی‌تاب شد شراب و سرازیرِ باده شد

درهم شکست عادت دیوار و پنجره
مشکل‌ترین وصالِ پریچهره ساده شد

غم گفته بود تا که ببینم بگویم‌ات
غم رفت، آن دمی که ملاقات داده شد

آن روزها که قدر ندانسته بودم‌ات
این‌گونه شد که «فاصله» بی‌استفاده شد

من در قفس، تو در دل من، عشق در دل‌ات
بیچاره عشق، در چه حصاری نهاده شد

ای وایِ عشق، از چه دل‌ات را به باخت داد
ای وای‌ِ دل، چگونه چنین بی‌اراده شد

در چشمِ تو گذشت دقایق که می‌گذشت
ناگاه پرده‌ای* به حجابت زیاده شد

آن‌قدر زود رفت که آهش به جای ماند
آن‌قدر خوب بود که ایمان اعاده شد

فریاد از زمان خداحافظی که باز
دل رفت و رفت و دیده به دنبال جاده شد

تا آرزوی ماندن زیبات درگذشت
امّید یک وصالِ دگر باز زاده شد

این‌جا بیا که عادتِ دیدن همیشگی است
این‌جا بیا که حالت دل فوق‌العاده شد

با من بمان که دشمنِ دیوارها تویی
با من بمان که شوق ز چشمم فتاده شد

رب ارنی …

* پرده‌ی ملاقات کابینی با پایان وقتِ بیست دقیقه‌ای پایین می‌آید…

یعنی تا عرفه هم؟!

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

به محبوبه گفتم: «چه روزهایی. مامان‌بزرگ کوچک و نُقلی‌ام که نمی‌تواند از خانه بیاید بیرون، که مدام پادرد دارد، که حتی توی خانه هم با عصا راه می‌رود، حالا به عشق میرحسین یک شب عصازنان آمده توی خیابان، دستبند سبز بسته، و تا چهار صبح توی ماشین‌ با تسبیح سبزی که علی بهش داده، صلوات فرستاده. تسبیح را بهش داده بودیم: “نذر صلوات برای پیروزی میرحسین”. حالا تا چهار صبح توی ماشین عمه کوچیکه صلوات فرستاده و چشم‌های سبزش پر اشک شده. شده هم‌رنگ دانه‌دانه‌ی همان تسبیحه.»
محبوبه گفت: «ای جانم. عاشقشم…»

دیشب مامان‌بزرگ می‌گفت که این چهارپنج‌ماه خیلی بهش سخت گذشته است. می‌گفت: «شماها را که بردند، بدتر هم شدم. پادردم هم بیشتر شد. معده‌ام هم. خیلی دعا کردم. مدام جلوی چشمم بودید. برایتان قرآن ختم کردم. نذر بیست‌و‌یک بار سوره‌ی یاسین هم داشتم. خواندم. مانده ادای نذر سفره‌ام. شاید این‌ ماه برگزارش کنم.» و من یادم افتاد که چهل سال است هرماه روضه دارد توی خانه‌اش. هرماه.
دیشب به مامان‌بزرگ گفتم: «می‌دانی محبوبه هنوز آزاد نشده؟! دعا می‌کنی برایش؟!» چشم‌های سبزش گرد شد. با لهجه‌ی کاشانی‌اش گفت: «آزاد نشده؟! بمیرم الهی.»

محبوبه، یعنی تا عرفه هم نمی‌خواهی بیایی دختر؟!

خواندنی‌های روزهای دلتنگی

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

همان روزهای اولی که تازه آمده بودم بیرون و زیاد خوب نبودم، دلم می‌خواست کتاب بخوانم. اما نمی‌شد انگار. حوصله‌ام نمی‌کشید. دوخط که می‌‌خواندم، کتاب را می‌گذاشتم کنار. مامان به دادم رسید. کتابی داد دستم، گفت: «این را بخوان. حالت خوب می‌شود.»
«این مردم نازنین» خاطرات رضا کیانیان به قلم خودش است. هر خاطره، کوتاه و بامزه. قلم خوب و روانی هم دارد این آقا رضای کیانیان. کلا هم آدم رک و بااخلاقی است. چند سال پیش، از همان یکی‌دوتا مصاحبه‌ی کوتاه تلفنی‌ام با او این موضوع را فهمیدم. حالا در روزهای پس از زندان، همین کتابش هم حال و روزم را بهتر کرد. هرچند که کتابی را که می‌شد دوسه‌ساعته خواند، به‌خاطر حال و روزم، یک‌هفته‌ای تمامش کردم.

در کنارش، پیشنهاد داداشی «قصه‌های بابام» با ترجمه‌ی احمد شاملو بود. آن کتاب هم برای روزهای پس از زندان حسابی خوب بود. خلاصه این‌که اگر گاهی بی‌حوصله می‌شوید و یا حوصله‌ی خواندن کارهای حجیم و سنگین را ندارید، این دوتا کتاب را پیشنهاد می‌کنم. اگر هم با باران حوّل‌حالنا می‌شوید، «غزلیات سعدی» را بگیرید بغلتان. غزلیات سعدی از آن بغلی‌‌هاست اصلا. آخر باید بعضی کتاب‌ها را تا خود صبح بغل کرد.

ناشر «این مردم نازنین» نشر مشکی است و انتشارات نگاه هم «قصه‌های بابام» را درآورده. «غزلیات سعدی» را هم انتشارات ققنوس منتشر کرده. هرسه را هم می‌توانید آسان پیدا کنید.

یک از هزاران

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

۱- از در هتل که زدیم بیرون، جوانی چشم توی چشمم شد. با تعجب نگاهمان کرد. کمی که رفتیم جلوتر، او هم آمد جلویمان، رو به علی گفت: «آقای پیرحسین لو؟» تعجب کردیم که کیست این وقت شب. خودش را معرفی کرد. جناب دیالوگ سه، وبلاگ نویس و دانشجو در مشهد. این دوست افغان، ما را از چهره مان شناخت، گفت برای آزادی علی در حرم دعا کرده، و پرسید که چرا علی دیگر نمی نویسد. از سال ها پیش الپر را می خواند این دوست محترم. خوشحال شدم و شدیم بابت موفقیت این دوست، و شاد از این که دوستانمان این همه به یادمان بوده اند و هستند. یاد کامنت این دوست دیگر افغان که از راه دور دل نوشته اش را برایم فرستاده بود، افتادم… که در آن روزهای بحران، چقدر مهربانانه بود.

۲- در همان روزهای سخت و عجیب، یکی از دوستانِ کاریِ بابا، زنگ زده بود بهش که برای آزادی دامادت، پنج تنور نان نذر کرده ام. می گفت این تنور ویژه ی بچه های بی سرپرست است و ردخور ندارد. دویست سیصدتا بچه ی یتیم تحت پوشش این موسسه هستند که این آقا ترسیم کرد برایمان. مدام فکر می کنم به لبخند شادی آن دویست سیصدتا بچه ی بی سرپرست…

۳- پیر است و خنده رو. کرمانشاهی است. از آن زن های سیاه موی کرد که گیس های سیاهش را بعد این سال ها می بافد هنوز. دامن های چین دار رنگی می پوشد و سرمه می کشد و کشاورز است. زنگ زده بود همان روزها. همان روزهای سخت. گریه می کرد. هق هق می کرد. گفت رفته ام نذر کرده ام برای آزادی شان. رفته ام پیش سیدجلال. امامزاده ای است ظاهرا. پیرزن گفت نذر کرده ام. سیدجلال جوابم را می دهد. نفرین می کرد، گریه می کرد که سیدجلال مستجاب الدعوه است و حاجت را می گیرم ازش…

این هایی که نوشتم، یکی از هزار است. می رسید و می رسد مهربانی هایتان هنوز. آدم دلش می خواهد از شوق بال دربیاورد و به اندازه ی تمام روزهای انفرادی پرواز کند.

نام تو اهدنا الصراط المستقیم است

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

نشستم روی فرش های حیاط. آفتاب افتاد توی چشم هایم. یک رکعت. دو رکعت. بسم الله الرحمان الرحیم. بازی نور روی گل قالی. سمع الله لمن حمده. باور نمی کنم. کجاییم این روزها؟!

زنی دیدم، شبیه زندانبانم. دعایش کردم. حتی آن یکی زندانبان دیگر را؛ که وقتی بهش گفتم برای نماز صبح بیدارم می کنید؟! که با تعجب و ابروهای بالارفته پرسید: «مگر نماز می خوانی؟!» که چقدر دلم شکست، که بغضه داشت خفه ام می کرد، که فقط اشک جمع شد توی چشم هایم و نگاهش کردم. خدایا، او را هم دعا می کنم امشب. توی همین غروب سرمه ای و توی همین حرم طلایی. خدایا، کابوس هایم را محو کن.

سمیه، امروز مثل آن روز تو دعا می کنم.