من میترسم
شلوغ است درمانگاه. چندنفری توی نوبت نشستهاند. پسربچهای چسبیده به مادرش؛ هفتهشتساله. از آن ریقودماغوهای طفلکی که آدم دلش میخواهد برایش زار بزند. از همانها که گردن لاغری دارد و پولیور راهراه پوشیده. از توی مطب دکتره، پسربچهی دیگری با مامانش میآید بیرون. همان سن و سال. تُخس. از آنها که دماغ نوکتیزی دارد و روی پا بند نمیشود و هی میپرد بالا و پایین. مامانش میکشدش که بیا برویم دیگر بچهجان. پسرک را میکشاند توی حیاط درمانگاه. پسرک تُخس دماغ نوکتیز، پنهانی از دست مادرش فرار میکند، باز برمیگردد توی سالن انتظار، با سرعت میآید میایستد جلوی پسرک ریقو، میگوید: «الان دستگیرت میکنم»، بعد دستش را تفنگ میکُند، میگوید «کیو»، و شلیک میکند توی صورت ریقوهه. بعد خونسرد دُمش را میگذارد روی کولَش که برسد به مامانش. ریقو هاج و واج نگاهش میکند.
توی داروخانه، باز همان پسر تُخسه است، کنار کالسکهی داداش کوچیکهاش. مامانشان هی هول میزند که زودتر نوبتش شود و برود بیرون. پسر تُخسه باز یک بچهی دیگر را گیر انداخته گوشهای. دارد باهاش کلنجار میرود. به آنیکی بچههه میگوید بیا اینور کالسکه وایستا. اگر آنور وایستی، دستگیرت میکنمها.
سر خیابانی دیگر، دوتا بچهی دیگر ایستادهاند. نمیدانم شهرداری یا سازمان آب یا ادارهی برق یا مخابرات یا کجا، خیابان را کنده. پسربچهها سنگر میگیرند پشت تپههای خاکی، سنگ برمیدارند، میکوبند توی سر و کلّهی همدیگر. هورا میکشند و قاهقاه میخندند. کوچه دارد میشود میدان جنگ. جیغ میزنم سرشان که نکن پسر، نکن بچهجان. میخندد که یعنی برو پی کارت خانم. برو بابا.
من میترسم. من از این خشونت پنهان که کمکم دارد پررنگ میشود بین بچههای این نسل، میترسم. میترسم از بچههایی که دارند با صحنههای خون و آتش و سنگ و اشکآور وسط خیابان بزرگ میشوند. من از این خشونتی که دارد عادی میشود کمکم، میترسم. میترسم از این بچهها که بهجای فوقش دزد و پلیسبازی، با تفنگ خیالیشان صاف نشانه میگیرند توی چشم همدیگر که کیوکیو، بَنگبَنگ.