لب نامه

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

«لبت آن شب اگر از ناز لبی وا می‌کرد
لب مغرور مرا یک‌شبه رسوا می‌کرد
لب تو چند صباحی چو سخن‌ها می‌گفت
لب من در نظری گمشده پیدا می‌کرد
لبت آن‌گه که چو غنچه به تبسم وا شد
لب من باغ و گلستان شده هیها می‌کرد
لبت از عشق چو می‌گفت و غزل می‌فرمود
لب من عشق و غزل را به تو معنا می‌کرد
لب من مفتعلٌ مفتعلٌ‌ها می‌گفت
بر لبت کرده نگاهی، همه حاشا می‌کرد
شاعری وصف لب لعل بسی می‌گوید
لب کجا؟ لعل کجا؟ کاش تماشا می‌کرد
لبت از روی کرشمه به‌خودش جمع شده
دل دیوانه‌ی ما واله و شیدا می‌کرد
تشنه‌ام بر لب لبریزت و بی‌صبرم من
آمد آن لحظه که معشوقه مدارا می‌کرد؟
لب تو از سَر عشوه نظری می‌فرمود
لب ما، بهر وفا، هدیه سر و پا می‌کرد
می‌خرامید لبت، جان ز دلم درمی‌رفت
عشقِ من را به لبم فاش و هویدا می‌کرد
لبِ پایین ز ترحم به جلو می‌آمد
رحم بر مستیِ آن تشنه‌ی بالا می‌کرد
شیخ و داروغه و من، دیده‌ی خود بربستیم
عابد از شرم گنه، «آه‌خدایا» می‌کرد
لب تو باز نشد، لیک کمی پیش آمد
رحمی انگار به این تشنه لب ما می‌کرد
ناله‌ی عقل به فریاد چنین برمی‌خاست؟
یا خدا بهر عزا مرثیه برپا می‌کرد؟
دین و عقل و همه افکار، حذر می‌دادم
سرو تشویق و چمن عشق و دل آیا می‌کرد
ناگهان برق نگاهت به لبانم افتاد
بادی آن لحظه در این آتشِ ما، ها می‌کرد
شعله‌ی لعل لبانت به لبم می‌آمد
آتشی بود که سر در بر لب‌ها می‌کرد
عرش لرزید و گناه آمد و ایمان دررفت
لب تو رفع عطش، معجزه‌آسا می‌کرد
لب تو با لب من؛ به، چه شبی، به، چه لبی است
از حسد، مرغِ سحر یکسره غوغا می‌کرد
بوسه‌ای قصه‌ی ما را سوی پایان برده
یادگاری به روی هر دو لب انشا می‌کرد:
«عشق بی‌لب چو کمانی است بدون زه و تیر
بوسه عشق و طرب و عاطفه افشا می‌کرد
تا جهان بوده و جان بوده و انسان بوده
سندِ پاکی احساس، لب امضا می‌کرد»

از توست. منتظر می ماند فاطمه، تا بیایی و «لب نامه» را دوره کند با تو.

۶ نظر

  1. شادی گفته است :

    عجب شعری! واقعا زندانی شدن این عزیزان آنها را به ما شناساند. خدا پشت و پناه هر دوی شما باشد. هست. توکل به خودش.

    مهر ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۶:۰۵ ب.ظ

  2. ماهماهی گفته است :

    وای خدای من.این دیگر چه شعری بود؟! معرکه است.

    مهر ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۷ ب.ظ

  3. فاطمه گفته است :

    سلاااااااااااااااااام
    یادت منو؟ خوبی فاطمه ستوده؟
    تازه اینجا پیدات کردم
    چند روز پیش خوابت رو می دیدم که کنار یه آقایی نشسته بودی ، فکر کردم دوست همسرت باشن
    ازت پرسیدم همسرت رو دیدی؟
    بهم گفتی همینه
    صبح برای مادرم تعریف کردم گفتند که رفتی ملاقات
    می بینی هنوز دوستت دارم، امواج خوشحالی روحت به منم مخابره شد!!
    من بلد نیستم حرف های قشنگ و شعر برات بنویسم ولی خوب خواستم بگم دل منم از غصه خالی نیست
    هرچند مدتها ندیدمت ولی سختی که برای تو باشه انگار با مشکلاتی که برای بقیه بوده و هست فرق داره
    یه جوری بیشتر دلم رو می لرزونه
    می گن ” ان الله مع الصابرین این معیت برای هر کسی نیست ”
    این جمله رو یه وقتی تو تنهایی هام شنیدم آرومم کرد
    دوست دارم
    فاطمه

    آبان ۱م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۸ ب.ظ

  4. محمد گفته است :

    ابر ما آبی
    دل ما آبی
    تیم ما آبی
    اما قلب ما سبز

    آبان ۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۴ ب.ظ

  5. راضیه گفته است :

    خیلی ی ی ی ی ی قشنگ بود… انشاالله به زودی خبر آزادی شان را بنویسید.
    :)

    آبان ۱م, ۱۳۸۸ در ۴:۴۷ ب.ظ

  6. فاطمه شمس گفته است :

    بی نظیر بود، این پسر عجب شاعری بود و نمی دانستند خلق الله.
    خوب باش فاطمه جانم. آرام و خوب باش. علی تو را اینگونه می خواهد و خودت هم می دانی.
    می بوسمت گرم نازنین

    آبان ۱م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۹ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :