ابر آبی

۵:۴۱ ب.ظ

دل نوشته بابا، برای علی

دسته: Uncategorized — fatemeh @ ۵:۴۱ ب.ظ

این روزها بابا خیلی بی تاب علی است. متنی نوشته برایش که می گذارمش این جا:

«الذین قالوا ربناالله ثم استقاموا…

انگار همین دیروز بود که به خواستگاری فاطمه آمدی. فاطمه با شرم گفت: «بابا، مثل خودت است. اگر ببینی اش، متوجه می شوی که چقدر از لحاظ تفکر و عقیده شبیه همید.» مثل خیلی از پدرها نگران و مضطرب بودم: «نکند اویی نباشد که می خواهیم؟!» نگرانی ام را با برخی از اعضای جبهه مشارکت و برخی معاونان وزرا در میان گذاشتم. آن ها همگی شان بالاتفاق بر صداقت، پاکی، تدین، هوش و ذکاوت بالای تو گواهی دادند. ساعت ها با تو حرف زدم. به دلم نشستی.

مراسم عقد با سادگی خاصی برگزار شد. خطبه عقدتان را سیدمحمد خاتمی خواند و بعد، قرآنی را به رسم یادبود بهتان داد، با دو خط یادگاری. می دانم که فاطمه چقدر آن قرآن را دوست دارد علی جان.

این ها را که می نویسم، نزدیک چهل روز است که تو پیش ما نیستی. می نویسم تا همه از تو بخوانند و بیشتر بشناسندت:

علی پیرحسین لو، متولد شب یلدای ۱۳۵۹، و بزرگ شده در یک خانواده مذهبی است. عمویش در همان روزهای ابتدایی جنگ، شهید شده است. علی از کودکی با قرآن و جلسات مذهبی مانوس بوده است. هیئت امنای مسجد علی اکبر خیابان هاشمی به خوبی این موضوع را می دانند. سال های کودکی عضو گروه تواشیحی بوده که برایش جوایز و تشویق نامه های بسیاری را به ارمغان آورده است. از سال های نوجوانی و جوانی اش هم ماهانه در جلسات تفسیر نهج البلاغه شرکت می کند که این خلق نیکش هنوز با اوست.

علی فارغ التحصیل راهنمایی و دبیرستان علامه حلی تهران (تیزهوشان) است. اینک بیشتر دوستان آن دورانش از هوش بالا، تدین، حاضرجواب بودن و قدرت تحلیل بالای او یاد می کنند. اخیرا بسیاری از دانش آموختگان علامه حلی با جمع آوری امضا و نوشتن نامه بر این ادعا صحه گذاشته اند.

سال ۱۳۷۷، در دانشکده فنی دانشگاه تهران، در رشته کامپیوتر پذیرفته می شود، ولی پس از مدتی درمی یابد که کامپیوتر نمی تواند او را اقناع و ارضا کند و نیاز کشورمان را در تحصیل رشته جامعه شناسی می بیند. تغییر رشته می دهد و این بار با افرادی چون محمدرضا جلایی پور و مهدی شیرزاد هم دوره و هم رشته و هم دانشکده می شود.

حالا دو تن از اینان دربندند و محمدرضا تازه آزاد شده است. روز سه شنبه بیست و هشتم مهرماه ۱۳۸۸ مراسم دعا برای آزادی زندانیان سیاسی، بخصوص دو دانشجوی پیشین دانشکده علوم اجتماعی، یعنی علی و مهدی شیرزاد، برگزار شد. دکتر حمیدرضا جلایی پور به نیکی از علی یاد کرد و هوش و پرسشگری اش را ستود و گفت علی سال ها پیش در دوران دانشجویی اش روی نظریه اینگلهارت به خوبی کار کرده بود. اشاره دکتر جلایی پور به مقاله مفصل علی در مجله آفتاب بود که آذرماه ۸۱ تحت عنوان «تحول فرهنگی و تفاوت های نسلی» منتشر شد.

در همان سال های دانشجویی، علی پدر بزرگوارش را از دست می دهد. او که پسر بزرگ خانواده است، سال ها همدم و همدل مادرش و بقیه اعضای خانواده بوده، و در کنار آن، در فعالیت های اجتماعی و سیاسی خود همواره کوشا بوده است. هم عضویت در شاخه جوانان حزب مشارکت را در کارنامه خود دارد، و هم روزنامه نگار برجسته ای بوده است. از فعالیت های حرفه ای او همین بس که کار در روزنامه های تاثیرگذاری چون نوروز، یاس نو، اقبال، جمهوریت، کارگزاران و… را تجربه کرده است.

نکته مهم و ستودنی در منش علی، اخلاص، استواری و استحکام بر سر آرمان هایش است. در دوران عقدش با فاطمه، به سربازی رفت، اما به دلیل ارادتش به حضرت امام خمینی (س) و نهی ایشان از ورود نظامیان به عرصه سیاست، کلیه فعالیت های سیاسی و ژورنالیستی خود را کنار گذاشت، و به جایش فعالیت هایی چون ویرایش کتاب و همکاری در پروژه های تحقیقاتی دانشگاه آزاد اسلامی را پیش گرفت. از کتاب هایی که هم اکنون در دست دارد، باید به مجموعه پنج جلدی «صدای عدالت انسانی» نوشته جورج جرداق و مجموعه هشت جلدی «زندگانی معصومان» نوشته استاد محسن الامین اشاره کرد. توانایی و اشراف نسبتا خوب علی به زبان عربی از نکات برجسته اوست.

پس از پایان دوران سربازی اش، حدود دوهفته علی و فاطمه در ستاد قیطریه اصلاح طلبان فعال بودند. در تمام مدت آشنایی و دوستی ام با علی، همیشه قدرت بالای تحلیل او، احترام به رقیب، احتیاط و رعایت جانب انصاف را در او می دیدم.

بیست و پنجم شهریور بود. اذان به نیمه نرسیده بود و سفره افطار پهن، که فاطمه زنگ زد که بابا بیا. آمده اند دنبال علی. خودمان را به آن جا رساندیم. فاطمه و علی را پس از سه ساعت بالاخره بردند. حالا علی هنوز آن جاست. یاد اولین روز پدری می افتم که علی دامادم شده بود. پسر دومم شده بود. هدیه بهم داد. کارتی گذاشته بود داخلش و رویش نوشته بود: «برای امیررضا ستوده، که حالا جای خالی پدرم را پر کرده است.» چند هفته پیش تماس گرفت خانه، گوشی را من برداشتم. گفت: «بابا، این جا حدودا شش بار قرآن را ختم کرده ام…»

چند روز پیش دلم گرفته بود علی. تا به حال دو بار به قرآن تفال زده ام که هر دو بار سوره یوسف آمده است. آخرین بار آمد: «چون زلیخا ملامت زنان مصری را درباره خود شنید، از آنان دعوت کرد و مجلسی بیاراست و به احترام هر یک بالش و تکیه ای گستراند. به هر یک کاردی داد و از یوسف خواست که به مجلس درآید. چون زنان یوسف را دیدند، زبان به تکبیر گشودند و گفتند تبارک الله که این پسر نه آدمی است، بلکه فرشته بزرگ حسن و زیبایی است.» (آیه ۳۰، سوره یوسف)

این روزها امید دارم به مولای دربند، حضرت موسی بن جعفر (ع)، که تو و دیگر زندانیان مظلوم و دربند هرچه زودتر آزاد شوید و به آغوش خانواده و ملت ایران بازگردید.

والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا.»

امیررضا ستوده
پدر همسر علی پیرحسین لو

۵ دیدگاه »

  1. پدر بزرگوار، این وعده الهی است که “الملک یبغی مع الکفر و لا یبغی مع الظلم” . در طول تاریخ آزایخواهان و حقیقت جویان همواره گرفتار کید اشقیا بوده اند اما اینطور نخواهد مان.
    الیس الصبح بقریب…

    دیدگاه با مریم — آبان ۲, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۱۷ ب.ظ

  2. سلام فاطمه جان…ازخیلی پیش به واسطه رشته درسی و کار یکی و نوشته هایی که به دل می نشست باهات آشنا بودم اما کامنت نمی گذاشتم، …اینبار تصمیم گرفتم کامنت بگذارم که این را بگم:

    این روزها ما رو هم شریک انتظارتون بدونید…

    دیدگاه با میم در محاق — آبان ۳, ۱۳۸۸ @ ۲:۳۷ ق.ظ

  3. فاطمه، فاطمه ی نازنینم. نمی دونم منو یادته یا نه؟ اون روزهای خوش ِ بی دغدغه ی وبلاگ نویسی رو حتما یادته… فاطمه وقتی خبر دستگیری تو و همسرت رو شنیدم فقط گریه می کردم.باورم نمی شد.مدام به اون صفحه ی دوست داشتنی ابر آبی سر می زدم بلکه خبری ازت بشنوم. آزاد که شدی انگار دنیا رو به من دادن. الان از وبلاگ فاطمه شمس اینجا رو پیدا کردم. خواستم بیام و بگم ما همه کنار تو و همسرت هستیم و براتون دعا می کنیم. صبور و قوی باش فاطمه ی عزیزم، مثل همیشه…

    دیدگاه با آبجی کوچیکه(خانواده سبز) — آبان ۳, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۲۵ ق.ظ

  4. صبورباشید و برای ریشه کن شدن ظلم همه با هم دعاکنیم

    دیدگاه با زهرا — آبان ۳, ۱۳۸۸ @ ۲:۴۰ ب.ظ

  5. ممنون آقای ستوده.حق پدری رو به جا آوردید. صمیمی و دلنشین.همان کاری که هر پدری برای پسرش انجام می دهد. بازهم بنویسید&لطفا.

    دیدگاه با ماهماهی — آبان ۵, ۱۳۸۸ @ ۶:۳۹ ب.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. نشانی بازتاب

دیدگاه‌تان را بنویسید:

با نیروی وردپرس