ابر آبی

۴:۳۲ ب.ظ

یاران من به بند…

دسته: Uncategorized — fatemeh @ ۴:۳۲ ب.ظ

دوره می‌کنم خاطره‌هایم را مدام. یاران من به بند. خدایا… به کی بگویم درد را، که به جز تو نمی‌توان؟!

یعنی محبوبه هم حالا در همان بند است؟! توی سلول انفرادی؟! محبوبه که تنها نیست. دارد کمیل می‌خواند. دارد عرفه می‌خواند. وای… عرفه… یادت هست محبوبه؟ چند روزی بود آزاد شده بودم که زنگ زدی. پای تلفن گریه کردیم هردو. گفتم: «نمی‌دانی محبوبه. نمی‌دانی آدم چه حالی پیدا می‌کند توی همان سلول کوچک. نمی‌دانی چه می‌چسبد خواندن عرفه‌ی بی‌وقت…»

و ذهنم پرکشید به عرفه خواندنمان در حسینیه‌ی ارشاد. حالا ذهنم می‌رود دور و دورتر. نشسته بودم گوشه‌ای. شال قرمزم دور گردنم بود. از در آمدی تو. نشستی کنارم، و عرفه خواندیم و خواندیم و اشک روی اشک آمد. علی هم بود آن روز. تازه عشق داشت می‌آمد. شب که رسیدم خانه، توی دفتر خاطراتم نوشتم: «…روز عجیبی بود. پر از رمز، و من مدام در حال رمزگشایی بودم. عرفه شاعرانه است. حسینیه‌ی ارشاد هم به آدم آرامش می‌دهد. کاشی‌های سبز و آبی‌اش، فرش‌های سبزش. آدم‌ها دور تا دور نشسته بودند، من هم گوشه‌ای. یاران در حلقه بودند… خواندیم و پا‌به‌پای هم رفتیم جلو. بعدش نماز جماعت بود. با هم خواندیم. حالی معنوی بود. چای بعدش مثل مائده‌ی بهشتی بود. خدایا، یعنی تو در آن دمیده بودی؟!»

ذهنم می‌رود دورتر. توی جلسه‌ی هفتگی اعضای تحریریه، قرار شد پرونده درباره‌ی جنگ هشت‌ساله باشد. فریدون عموزاده همیشه این پرونده‌ها را می‌سپرد به تو. مسئول پرونده تو شدی محبوبه. عموزاده به من گفت تو درباره‌ی شهید بروجردی بنویس، به‌خاطر آشنایی پدرت. آن روزها حال روحی‌ام خوب نبود. محبوبه، بهم گفتی: «باید بنویسی.» هیچ‌وقت نشد جواب سربالا بهت بدهم نامرد! دقیقه‌ی نود مطلب را رساندم دستت. تیتر زده بودم: «این‌جا غروب، بزرگراه شهید همت» تیتر مطلب تو بود «پرده‌نشینان عشق». درباره‌ی همسران شهدا نوشته بودی، و من درباره‌ی شهید بروجردی، شهید باکری، و شهید همت و چشم‌های سبز روشنش. یادت هست محبوبه؟ یادت هست شلمچه رفتنت را و حس روحانی‌ات را و خاطره‌هایت و اشک‌های مشترکمان را؟!

ذهنم مغشوش است. خاطره‌ها را پس‌و‌پیش می‌کنم هی. یادت هست گفتم بیا، کارَت دارم. دستت را گرفتم و بدوبدو رفتیم آن اتاق کوچک طبقه‌ی بالای تحریریه. ساختمان آن روزهای مجله و پله‌های پیچ‌در‌پیچش شکل خانه‌ی پیرزن‌های اخمو و بداخلاق بود. اتاقه کم‌نور بود. تا نشستیم، گفتم: «می‌خواهم باهات حرف بزنم.» زل زدی توی چشم‌هایم، گفتی: «وای، عشق؟!» سرم را تکان دادم که یعنی آره. گفتی: «علی؟!» خشکم زد محبوبه. هیچ‌کس نمی‌دانست. هیچ‌کس. گفتم از کجا می‌دانی؟ گفتی: «از چشم‌هایت…» برایت گفتم از خوابم. گفتم: «همان روزهای اول آشنایی‌ام با علی، خواب دیده‌ام با جمعی از بچه‌های سیاسی رفته‌ایم کوه. پایم گیر کرده به قلوه‌سنگی و داشتم از کوه می‌افتادم پایین که علی دستم را گرفت. علی نجاتم داد. یعنی چی محبوبه؟!» و باز گریه کردیم هردو. تو دوست مشترک من و علی بودی خب. برایم حرف زدی و حرف زدی. از عشق و آرمان و ایمان حرف زدیم، با بغض و امیدواری. غروب شده بود و عین خیالمان نبود. بعدترش که داشتیم خداحافظی می‌کردیم، توی راهروی پیچ‌در‌پیچ، یواشکی توی گوشم گفتی: «می‌دانی، وقتی آدم‌ها عاشقند، یعنی اتفاقی توی طبیعتِ خدا افتاده است.» و شکلاتی بهم دادی که بخورمش، که تبرک است. از ساختمان زدم بیرون و تمام خیابان ویلا قدم‌هایم را آهسته کردم و ریزریز آواز خواندم. رسیدم خانه و این را نوشتم و پیشکش کردمش به تو.

محبوبه، من و تو، بیشتر از این‌که با هم خندیده باشیم، با هم اشک ریخته‌ایم. خودت خوب می‌دانی این اشک‌ها چقدر سُکرآورند. من برایت نگران نیستم. نگران تنهایی‌ات نیستم. یک قرآن داشته باشی آن‌جا، بس‌ات است. مفاتیح هم بدهند بهت، عیشت کامل می‌شود دختر. خوب می‌دانم.

اما، دلم گرفته خدایا… یاران من به بند…

۱۲ دیدگاه »

  1. سلام فاطمه عزیز
    از وب فاطمه تو را پیدا کردم، امیدوارم هر چه زودتر یارت به سلامت باز آید.
    راستی این محبوبه کیست که در بند است؟

    دیدگاه با همراه — آبان ۳, ۱۳۸۸ @ ۴:۴۴ ب.ظ

  2. محبوبه حقیقی منظورم است، دوست و همکارم در مجله چلچراغ.

    دیدگاه با fatemeh — آبان ۳, ۱۳۸۸ @ ۵:۰۳ ب.ظ

  3. خدا به همه شما صبر کافی بدهد حالا که امتحانهایش اینقدر سخت هستند. خودش اجرتان را بدهد. آزاد می شوند و برایتان سربلندی می آورند مثل بقیه. خدا خودش ریشه ظالمهایی را که اسمشان را مسلمان گذاشته اند از ریشه برکند. برای همه تان دعا می کنم.

    دیدگاه با شادی — آبان ۳, ۱۳۸۸ @ ۶:۱۹ ب.ظ

  4. فاااااااااطمه … صدایت را می خواهم. نگاهت را. خنده ات را

    دیدگاه با فاطمه — آبان ۳, ۱۳۸۸ @ ۶:۵۳ ب.ظ

  5. افسوس که این روزها عاشقان و کسانی که عشق را می فهمند دربندند و دروغ و کینه و نفرت راست راست راه می رود و هر چه می خواهد می کند.دریغ.

    دیدگاه با دوست — آبان ۳, ۱۳۸۸ @ ۷:۳۶ ب.ظ

  6. فاطمه جونم با اینکه هیچوقت ندیدمت جز عکست در وبلاگ فاطمه شمس جونم ولی خیلی براتون احساس دلتنگی میکنم.دوست دارم باهاتون صحبت کنم تا یکم دلم آروم بگیره ولی این فاصله ها دشمن ماست.فقط…
    …لطفا مراقب خودت باش و بیشتر بنویس تا حضورت رو احساس کنم.
    نمی خوای از بغل خدا بیای بیرون.چقدر خودت رو واسه ی خداجون لوس می کنی!!!!

    دیدگاه با زهرا.ر — آبان ۴, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۰۸ ق.ظ

  7. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد..

    هیچگاه این نابخردان تصورش را هم نمی کردند که این گونه سبب همدلی و همراهی مردم با یکدیگر شوند که من ناشناس با تو فاطمه آنچنان احساس نزدیکی کنم که گویا سالهاست می شناسمت.
    در این وادی تنها نیستی خواهرم…

    دیدگاه با مریم — آبان ۴, ۱۳۸۸ @ ۵:۰۱ ق.ظ

  8. taaghat biaar aziz
    aah ke delemaan khoon ast, dishab khaabe badi dide boodam, sobh baa sedaaye khodam bidaar shodam ke modaam tekraar mikardam “اللهم العن الظالمین”

    دیدگاه با آنیتا — آبان ۴, ۱۳۸۸ @ ۵:۵۱ ق.ظ

  9. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

    دیدگاه با علی اشرف فتحی — آبان ۴, ۱۳۸۸ @ ۷:۳۲ ق.ظ

  10. سلام خواهرم.خدا پشت و پناه شما سلام به خواهر بزرگوارم.خیلی دلچسب نوشتی.خوش به حال شماها با این زلالیتان.من هم جز دعای کمیلی ها بودم که به خاطر پیوند کلیه ای بودنم ازاد شدم.نه سعادت محبوبه را داشتم که در تنهایی سلول به قرب الاهی برسم نه مقام شما بزرگوار را که برای ازادی علی نازنین مبارزه میکنید.نه توفیق کار در رسانههای دوست داشتنی مثل ۴۰چراغ را یافته ام نه طعم شیرین عاشقی کردن ها را مزه کرده ام.ان طعمی که چه زیبا و دلنشین با محبوبه قسمت کردهاید.به شما خوبان ، به علی نازنین که میدانم دیگر در اغوش خداست و در گوشه سلول ذکر می گوید غبطه میخورم.دوستتان دارم و برایتان بهترین ارزو ها را میخواهم.

    دیدگاه با mahdi mozaffari — آبان ۴, ۱۳۸۸ @ ۲:۴۹ ب.ظ

  11. دلم به اندازه ی همه چی برایش تنگ شده … هنوزم هم گیج این خبرم
    راستی تو کدام فاطمه ای؟

    دیدگاه با نسیم شمال — آبان ۵, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۲۴ ق.ظ

  12. شرمنده فاطمه جان که نشناختمت … این روزها بد جوری گیر کرده تو گلوم و مغزم رسما تعطیله …
    امیدوارم بندها روزی باز بشن و حقیقت دیگر تلخ نباشد

    دیدگاه با نسیم شمال — آبان ۵, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۴۳ ق.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. نشانی بازتاب

دیدگاه‌تان را بنویسید:

با نیروی وردپرس