ابر آبی

۷:۱۶ ب.ظ

ای هوای دیدنت…

دسته: Uncategorized — fatemeh @ ۷:۱۶ ب.ظ

این تهرانِ باران‌زده، این تهرانِ باران‌زده که آدم را هوایی می‌کند، این هوا که جان می‌دهد برای راه رفتن دونفره، که آدم دلش می‌خواهد راه بیفتد خیابان‌گردی، برود عطر بخرد، هی تو بویش را نپسندی، هی من خودم را لوس کنم…

این هوا که ابرهایش دل می‌بَرَند، این هوا که آدم را گیج و دست‌پاچه می‌کند مدام، این بوی نَم، این زمینِ خیس‌خورده، که آدم دلش می‌خواهد برود کُنج کافه‌ای، تو قهوه‌ات را مزه‌مزه کنی، من چایم را…

این هوا که غروبش جان می‌دهد برویم از پیرمرد لبوفروش سر منوچهری لبو بگیریم، که نمی‌دانم هنوز آن‌جا می‌ایستد یا نه، این هوا که من باز هوس معجون انار کنم و برایم بخری و هی آلوچه بخورم و هی لواشک بخورم و هی انارش را بخورم و هی چشم‌هایم ریز و آب‌چکان شود و تو بهم هی بخندی…

این هوا که باید دَرَش غزلیات سعدی را خواند، من بلندبلند بخوانم که «ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست، گر امید وصل باشد، هم‌چنان دشوار نیست…» که تو هی گوش کنی، هی خوشت بیاید، بعدش من ذوق‌مرگ شوم و بگویم حالا بیا ترجیع‌بند بلنده را بخوانم برایت، که «بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله‌ی کار خویش گیرم…» که دستت را بگذاری زیر چانه‌ات، زل بزنی توی چشم‌هایم…

این تهرانِ باران‌زده را چقدر خاطره‌بازی کنم تا برگردی؟!

۱۲ دیدگاه »

  1. سلام
    دیشب تا خود سبح خواب تو را دیدم و محبوبه حقیقی و خواب او را و دیگری و دیگری را…
    ببین چه روزگاری شده ،دیشب تا خود صبح خواب تو را دیدم که هیچ گاه ندیدمت.
    خواب تو را میدیدم و تورا بین این صفحه وبلاگ و کاغذ های ماهی ” چلچراغ” و نصورات مهیبم از اوین پیدا میکردم و گم میکردم!
    نه ، این بار اول نیست که خواب کسی را می بینم که به عمرم ندیدمش…
    دیشب تا صبح جاری بودی بین خوابم ودعایم و خدایم و تنهایی…
    ……………….
    عجیب می نویسی فاطمه ستوده! عجیب! مستقیم نشانه میگیری و میزنی به هدف!
    ……………..
    کاش همین فردا آزاد شود و آسمان ار ببیند، همسر تو و همه آنهایی برومندترین مردمان این خاکند.
    یا حق

    دیدگاه با مانیا — آبان ۶, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۰۰ ب.ظ

  2. شرمنده بابت اشتباهات شدید تایپی!!

    دیدگاه با مانیا — آبان ۷, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۵۹ ق.ظ

  3. بارون آدمو دلتنگ و هوایی خیلی چیزا می کنه ، چه برسه که هوای دل آدم جای دیگه ای محبوس باشه … فاطمه جان همچنان دعا می کنیم و می دونیم که تو و بقیه هم همچنان استوارین

    دیدگاه با سعیده — آبان ۷, ۱۳۸۸ @ ۶:۰۸ ق.ظ

  4. فاطمه جان
    اول سلام
    دوم عیدت مبارک باشه.انشا الله برایت خوش یمن و پر برکت باشه و به حق همین روز همین روزا دیگه علی آقا آزاد بشه
    سوم اینکه یه سوال:آیا وبلاگ الپر فیلتره؟آخه باز نمیکنه.
    چهارم اینکه شاد باش تا دشمنات از حسودی بترکن.
    دوستت دارم.مراقب خودت باش.

    دیدگاه با زهرا.ر — آبان ۸, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۵۵ ق.ظ

  5. خیلی دوست دارم که برات بنویسم فاطمه جان،ولی هر بار که می خوام بنویسم، می بینم حرفی که بتونه کمی آرومت کنه خیلی سخته، فقط می تونم هر روز به اینجا سر بزنم و ببینم که حالت چطور هست
    دعا می کنیم که همسرت و بقیه افرادی که ظالمانه در زندانها هستند ، هر چه زودتر آزاد بشند
    و البته ریشه این ظلم الساعه خشک بشه

    دیدگاه با فاطمه دورودیان — آبان ۸, ۱۳۸۸ @ ۱:۰۹ ق.ظ

  6. عیدتون مبارک

    دیدگاه با سعیده — آبان ۸, ۱۳۸۸ @ ۶:۱۷ ق.ظ

  7. قوی باش دختر خوب … من تو رو کاملا می شناسم که چقدر محکمی … هر روز به یادت هستم و برایت دعا می کنم و خاطره های خوب دانشگاه را مرور می کنم … خیلی سخت است ولی تو قوی باش

    دیدگاه با فرنوش حبیب نژاد — آبان ۹, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۰۸ ق.ظ

  8. دعا میکنم اون ترجیع بند برات کارساز باشه و جواب صبرت رو خیلی زود بگیری.

    دیدگاه با الناز — آبان ۹, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۱۳ ب.ظ

  9. حرص می خورم.درد می کشم ولی … وقتی قدر نجابت و صبوری و عاشقی را نمی دانند!

    دیدگاه با ماهماهی — آبان ۹, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۱۷ ب.ظ

  10. فاطمه نازنینم. بنویس لطفا. وقتی ساکتی نگرانم. بنویس عزیز جان. تنها صدایی که برای علی بلند است تویی نازنین. ساکت ننشین.

    دیدگاه با فاطمه — آبان ۱۰, ۱۳۸۸ @ ۵:۲۱ ق.ظ

  11. کاش می گذاشتند عاشقان در روزهای ابری عاشقی کنند…کاش

    دیدگاه با دوست — آبان ۱۰, ۱۳۸۸ @ ۱:۳۷ ب.ظ

  12. فوق العاده نوشتید ، احساسش میخکوبم کرد ، کاش به دعا اعتقاد داشتم که بتونم براتون دعا کنم . فقط این کار ازم بر می آمد . آرزوی خوشحالی براتون دارم. آرزوی اون لحظه رو براتون دارم . لحظه دیدار نزدیک است …

    دیدگاه با علی — آبان ۲۶, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۴۸ ب.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. نشانی بازتاب

دیدگاه‌تان را بنویسید:

با نیروی وردپرس