دو هفته می‌گذرد کان مَهِ دوهفته ندیدم… *

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

حالا باز ماه دارد توی آسمان گرد و کامل می‌شود و باز من هستم و تو نیستی. امروز هم گفتند باز علی پیرحسین‌لو ملاقات ندارد. نم اشک نشسته بود گوشه‌ی چشم‌هایم، ولی خندیدم و خندیدم. کسی گفت: «برو به آقاهه اصرار کن. شاید گذاشت.» اصرار نمی‌کنم. هیچ‌وقت.

خدایا، تو خودت خوب می‌دانی که من حتی به تو هم اصرار نمی‌کنم. به زور ازت چیزی نمی‌خواهم. خودت از دلم خبر داری خوب. می‌دانی به تو توکل کرده‌ام، و سال‌هاست «توکلت علی‌الحی الذی لایموت» ورد زبانم است. علی را سپرده‌ام دست خودت. می‌دانم هر روزی که می‌گذرد و من بی اویم، لابد خیری هست دَرَش. توکل کرده‌ام به تو. دعا می‌کنم برای او و دیگر زندانیانِ دربند. دعا می‌کنم مدام. اما خدایا، تو که می‌دانی خوب. می‌دانی که به زندانبانم هم گفتم حتی. گفتم منتظر «یوم تبلی‌السرائر»ام. خدایا، علی را سپرده‌امش به تو، و می‌دانم هوایش را داری. دعا می‌کنم او را و دیگران را و آن‌ها را. اما اصرار نمی‌کنم که کاش آزادیِ علی امروز باشد و الان باشد و امشب باشد. هروقت تو بخواهی. هروقت تو بگویی.

می‌بینی خدایا، می‌بینی عشق از آدم‌ها کوه می‌سازد؟! متشکرم خدایا. می‌بوسمت.

*سعدی

۳۰ نظر

  1. فاطمه گفته است :

    عزیز دل. می آید. می آید و آستانه پر از نور می شود. فاطمه! حلاوت آزادی دیگر چیزیست. همه این روزهای سخت می ارزد به شیرینی لحظه آزادی. من که حتی هنوز ندیده امش. گرمای دستش را حس نکرده ام هنوز، اما همین قدر که آزاد است می فهمم این شیرینی را. چه خوب است که اصرار نمی کنی. روحت بلند باد!

    آبان ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۸ ب.ظ

  2. ایروانی گفته است :

    عزیزم … آدرسی چیزی به من بده . بیایم دیدنت . حداقل کاری که یک ادم میتواند برای گس دیگری انجام دهد . یک کیک کوچولو برایت درست کنم … و برایت بیاورم . منم واقعا از دست این ادم های بی احساس که این همه عزیزان را در بند گرفته اند در حیرتم .

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۴ ق.ظ

  3. fatemeh گفته است :

    ممنونم خانم ایروانی. آدم واقعا هیجان‌زده‌ی این‌همه محبت و خوبی می‌شود. دعایمان کنید. مطمئن باشید می‌رسد بهمان.

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۷ ب.ظ

  4. anon گفته است :

    فاطمه ستوده عزیز
    من شما را از طریق یک آشنای غریبه می شناسم.هرچند حتی نتوانستم با آن آشنا حرف بزنم تا کمی از بار دلش کم کنم..به هر حال، نام شما و همسرتان ورد هر روزه من است..صبر و تندرستی برایتان آرزومندم.

    آبان ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۹:۳۵ ب.ظ

  5. فاطمه گفته است :

    امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
    یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
    هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را
    گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می‌دهی جز سر نمی‌دانم نهادن عذر این اقدام را
    چون بخت نیک انجام را با ما به کلی صلح شد بگذار تا جان می‌دهد بدگوی بدفرجام را
    سعدی علم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان ما بت پرستی می‌کنیم آن گه چنین اصنام را

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۳۸ ق.ظ

  6. مریم گفته است :

    خانمی چشمت روشن:).

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۷ ب.ظ

  7. ترانه گفته است :

    سلام هر روز می اومدم اینجا مطالبتون می خوندم و هر شب دعا می کردم برای آزادی.
    آزادی همسرتون مبارک. خدا به کوه استوار جایزه داد.

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۷ ب.ظ

  8. سماء گفته است :

    یا مغیث من لا مغیث له
    عزیزم تبریک میگم بهت آزادی همسرت را !
    http://www.mowjcamp.org/article/id/61762

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۵ ب.ظ

  9. هیچکس گفته است :

    همین که توکل کردی و گفتی :
    خدایا اصرار نمی‌کنم که کاش آزادیِ علی امروز باشد و الان باشد و امشب باشد. هروقت تو بخواهی. هروقت تو بگویی.
    خدا اجر صبر و توکلت را داد
    گوارایت باشد این ازادی

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۲ ب.ظ

  10. afsane گفته است :

    فاطمه جان سلام چشمت روشن !خبر آزادی همسر عزیزت را شنیدم هر چند که بقیه عزیزان در بند هستند.سلام به همه خانواده برسان. افسانه ۱۲/۸/۸۸

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۰ ب.ظ

  11. آزاده گفته است :

    سلام این روزها چیزی که آدم ها را به هم پیوند می زند، حس شناختن ها ی معمولی پیشین نیست. برای اینکه نگران کسی باشی و حتی دلتنگش، دیگر لازم نیست که او را دیده باشی یا اینکه بشناسیش. این روزها حسی مشترک همه ی ما را به هم نزدیک کرده.
    حس های مشترک این روزها شاید عمیق تر از هر دوستی باشد.
    می دانم قدم زدن زیر سقف بارانی این شهر را همه ما این روزها طلب کرده ایم.
    خوشحالم که امروز می توانی با او زیر این آسمان بارانی قدم بزنی و هوای دلتنگش را فرو بدهی.

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۶ ب.ظ

  12. ایروانی گفته است :

    تو موج سبز دیدم … آزاد شدند ؟ درسته ؟ خدایا … آدرسی تلفنی ؟ حداقل بهت تبریک بگم و صدای گرمت را بشنوم .

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۱ ب.ظ

  13. آبجی کوچیکه(خانواده سبز) گفته است :

    تبریییییییییییک واسه آزادی همسر خوبت :) خیلی خوشحالم، خیلیییییییی

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۲ ب.ظ

  14. مانیا گفته است :

    سلام
    خدا رو شکر!
    خدا حافظ همه شان باشد!
    دلت شاد
    یا حق

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۳ ب.ظ

  15. ماهماهی گفته است :

    ۵۰ روز صبر& 50 روز تفکر& 50 روز نییش خالصانه& 50 روز عاشقی ناب. باران های بی وقفه این چندروز درست مانند باران های یکریز زمان دستگیریتان بود. تبریک. شادباش. علی آقا و فاطمه خوبم این آزادی وسربلندی مبارکتان باشد.

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۵:۳۵ ب.ظ

  16. بهناز گفته است :

    خدا رو شکر. تبریک فاطمه ی عزیز. تبریک برای ِ علی ِ فاطمه.

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۵:۴۸ ب.ظ

  17. مریم ذوالفقار گفته است :

    فاطمه جان… هنوز نمی دونم باید تبریک گفت… باید اشک ریخت… باید چه کار کرد.. اما خواندم که علی آقا اومدن… خواستم تبریک بگم… خواستم در این هوای بارانی دو نفره تهران بگویم ان شالله دلت همیشه شاد باشد دختر… :*

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۸:۰۴ ب.ظ

  18. فاطمه گفته است :

    چشمت روشن عزیز دل. نمی دانی چقدر برایت خوشحالم

    دیدی او رفت به زندان و آمد بیرون و من هنوز هم چشم به راه محمدرضام؟

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۸:۰۹ ب.ظ

  19. فاطمه دورودیان گفته است :

    سلام
    با این پستت دو بار حال گریه داشتم، یه بار اولش که خوندم ، برام تذکری بود برای توکل
    یه بار امروز که خوندم
    خیلی با خدا حال کردم که بعضی وقتا یه کاری رو که می خواد بکنه ، چقدر قشنگ می کنه
    ولی انگار خدا می خواست به منی که ایمانم ضعیفه بگه”" ببین راهش توکلِ، خودت رو به در و دیوار نکوب”"
    هرچند که شما از همیشه توکل داشتی و ما هم دوست داشتیم از روز اول ایشون و خودتون زندان نمی رفتید
    ولی به قول خودت خیری درش بوده حتما
    خیلی خوشحال شدم که امروز خیر در آزادیشون بوده و از ناراحتی در اومدن
    ان شاءالله که هر روز ایمانتون بیش از دیروز باشه

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۴ ب.ظ

  20. دوست گفته است :

    فاطمه ی عزیز بنده ی متوکل خدا خوش به حال توکلت چه قشنگ خدا پاسخ عشقت و توکلت رو داد کامروا و خوشدل گشتی گوارا باشه انشالله شیرینی این ازادی به کام هر دو شما و به امید آزادی همه آزادگانمان.

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۳ ب.ظ

  21. ارغوان گفته است :

    نازنین امروز هم روز بارونی بود روز رحمت تبریک میگم چشمت روشن ما هم توی این یک ماه و اندی با دلتنگیهای تو گریه کردیم حالا هم با خنده تو میخندیم

    آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۸ ب.ظ

  22. شادی گفته است :

    مبارک باشه فاطمه جان! چشمت روشن! ما هم با خوشحالی شما شادیم! خدا اجر صبوریت را چند برابر بدهد انشالله.

    آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۶ ق.ظ

  23. فاطمه فنائیان گفته است :

    سلام فاطمه جان
    نمی دونی چقدر خوشحالم از خبری که شنیدم. چشمت روشن عزیزم
    خیلی دلم می خواست می شد و میدیدمتون. شاد باشی همیشه

    آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱:۳۶ ق.ظ

  24. آنیتا گفته است :

    خدا رو شکر.به امید آزادی تمام زندانیان سیاس

    آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۰ ق.ظ

  25. مریم گفته است :

    آزادی یارت سبز
    همیشه شاد باشی

    آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۲ ق.ظ

  26. سعیده گفته است :

    چقدر از این پستتون یاد گرفتم فاطمه خانوم … خوش به سعادت شماو این دل صبور و محکمتون … “توکلت علی الحی الذی لا یموت ”
    .
    .
    چشمتون روشن و بشارت بر شما صبر کنندگان!
    شکر خدا

    آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۰ ق.ظ

  27. ریحانه گفته است :

    فاطمه جان چشمت روشن عزیزم… و الحق که بهترین ذکر رو می گی “توکلت علی الحی الذی لا یموت”

    آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۰ ق.ظ

  28. زهرا.ر گفته است :

    فاطمه جان تبریک تبریک بابا چه جوری بگم .خییییییلی خوشحالم براتون.خدا ان شاالله همیشه دلت رو شاد کنه.

    آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۵:۴۸ ب.ظ

  29. عــادله صـمـیـــــمی گفته است :

    فاطمه جان، چشمت روشن! شادیت پایــــدار!

    آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۷:۱۸ ب.ظ

  30. فرنوش حبیب نژاد گفته است :

    خب چشمت روشن … دیگه اومد …. خوشجال باش و حسابی جیغ بزن … برین بیرون بگردین … زیر بارون … فاطمه عزیزم مبارکت باشد آزادی علی

    آبان ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۹ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :