گرفته بوی گل پیراهن من
آدم توی این هوا دلش میخواهد برود کویرنوردی؛ برود شترسواری اصلا. بعد هی یخ بزند و یخ بزند و هی سوز بیاید و شب شود و ستارهها یک و دو و سه و چهار و هزارتا شوند و آدم بشماردشان و دلش غنج بزند. آدم دلش میخواهد هی غصهی حرف این آدم و فکر آن آدم را نخورد و وسط کویر خُلخُلبازی دربیاورد بنشیند مولانا بخواند. هی. هی. هی.
پ.ن: همین سه شاخه گل مریمات از دمغی دَرَم آورد پسرجان. حالا لای دفتر خاطراتم را که باز کردی، شقایقهای خشکشده از بین کاغذهای دفتر قدیمی ریخت بیرون. این به آن در.
حکیمه گفته است :
خوشحالم که علی آقای شما هم آزاد شد. شاید منو یادشون نیاد ولی تو اون یکماه فعالیتی که با هاشون داشتم شناخت پیدا کردم روش. یک آدم خوب و دوست داشتنی که آزادی کمترین چیزی هست که لیاقتشو داره و اسارت حقش نیست. در مورد بقیه دوستانی هم که میشناختم همچین احساسی داشته و دارم. تنها کاری که از دست من بر میومد دعا کردن بود. خدا رو شکر بر آورده شد.
آبان ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۳ ب.ظ