قورباغه

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

باز عینکم چرب شد و باز همه‌چیز به‌هم گره خورد. لابد روغن را زیاد داغ کرده‌ام. الان می‌سوزد خب. اوووف. لعنتی. تاول زد انگشته. قرمز شد، آمد بالا.

ارشاد مجوز نداده باز. گفته مشروط. گفته یعنی چی شخصیت فینگیلی کتاب “دوست‌پسر” داشته باشد؟ آقاجان، پسره شش سالش است‌ها. دختره پنج. ارشادیه گفته برو پی‌کارت بابا. بیچاره منِ طفلکی. اصلا بیچاره مترجمه که دوستِ پسر را هی خط زده، هی به‌جایش نوشته دوست‌ِ عزیز.

عینکه چرب شد باز. یعنی این‌که زیادی کلّه‌ام را کرده‌ام توی ماهی‌تابه. یعنی باز دماغم دراز شده، بس‌که هی اشکم دم مَشکم شده و هی فین‌فین کرده‌ام و هی لبو شده‌ام. بس‌که هی توی چشم‌هایم پر آب شده، حتی از پشت عینک هم خوب ندیده‌ام، سرم را کرده‌ام توی قابلمه، توی ماهی‌تابه، که مثلا خوب‌تر ببینم. نشده که نشده.

خب چی می‌‌شود آخرش؟ چی به‌‌سرمان می‌آورَد روزگار؟ سیب‌زمینی‌ها را هم نگینی کردم. بله. بله. سیصد و شصت درجه است این آزادی. آرد و تخم‌مرغ را هم‌ بزن. هم‌زنه سیصد و شصت درجه می‌چرخد؟ گفته تصویر این سگه باید حذف شود. سگ توی محیط خانه مشکل دارد. مجوز بی مجوز. سگ توی دشت و دَمَن شاید مجوز بگیرد. توی جنگل شاید. هه. سگ توی جنگل چه‌کار دارد خب؟ 

نمک اضافه می‌کنم. این اشکه هم شور است که. باز عینکه چرب شد. هروقت عینکم تندتند کثیف می‌شود، هروقت تندتند چرب و چیلی می‌شود، هروقت تندتند لک می‌افتد بهش، یعنی این‌که غصه‌هایم باز زیاد شده‌اند. یعنی این‌که یک‌چیز قُلُنبه باز آمده نشسته سَر دلم؛ یعنی یک قورباغه‌‌ آمده نشسته توی گلویم، هی دارد خودش را باد می‌کند.

دیدگاهتان را بنویسید :