پُزی می‌دادها

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

دختره‌ سبزه‌رو بود. یک خال هم بالای لبش داشت. ردیف اول می‌نشست. هی لجم را درمی‌آورد، بس‌که چندبار که ماکارونی بردم مدرسه، دوید ردیف آخر، نشست کنارم، و هی ناخنک زد به ظرف غذایم. خوشم نمی‌آید کسی بشقابم را انگولک کند، چه برسد به ماکارونی‌. از همان ظرف‌های غذایی داشتم که بهش می‌گفتند کتابی. می‌گذاشتم توی کیفم، بعدش از زنگ اول تا ساعت یک‌و‌نیم می‌گذاشتمش روی شوفاژ کلاس.

توی عالَم دوازده‌سالگی‌مان، هی می‌آمد ته کلاس، که آهای بچه‌ها، می‌دانید من کجا به دنیا آمده‌ام؟! بعد چشم‌هایش برق می‌زد، خنده پُر می‌شد توی صورتش، سرخ می‌شد، و با صدای لرزانی که یعنی عمرا شماها آن‌جا به دنیا آمده باشید، می‌گفت: «اوووم. رستوران لوکس طلایی. توی عید بوده‌ها.» و از خوشی هی این‌پا و آن‌پا می‌کرد و مقنعه‌ی طوسی‌اش را صاف و صوف می‌کرد. هیچ‌وقت نفهمیدم مامانش فقط آن‌جا دردش شروع شده، یا همان‌جا هم سبزه‌‌رو را زاییده یا چی.

یک نظر

  1. M . J . M گفته است :

    هوس ماکارونی کردم .

    دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۱ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :