هِی‌ی‌ی…

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

پیرمرده، از همان‌ها که دکتر است و دستمال گردن می‌بندد و آدم هی خوشش می‌آید به حرف بگیردش، آرام می‌گوید: «غصه نخور دخترجان. روزگار است. می‌گذرد. خیالت نباشد. غصه است خب. اشک است. خب باشد. می‌دانی، سلسله‌ی اشکانیان را شنیده‌ای که. اشک و اشکانیان. اما خب، بعدِ اشکانیان چی شد؟ سامانیان آمدند. اوضاع بسامان شد. بسامان می‌شود. دل بد مکن.»

چند روز است دارم فکر می‌کنم به پیرمرد. کاش یادم می‌افتاد همان لحظه، که بهش می‌گفتم دکترجان، “ساسانیان” بودند که بعد از اشکانیان آمدند. ساسانیان. سامانیان نبودند که.

۲ نظر

  1. زهرا.ر گفته است :

    هی ی ی!حالا ما فرضو بر این می گیریم که سامانیان بودند.اینجوری بهتر میشه.هه!خیال باطل…

    دی ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۸ ق.ظ

  2. M . J . M گفته است :

    پیرمرد بیچاره میخواسته دل داری بده . بعضی وقتا ، آدم ها فقط میتونن همدیگه رو دلداری بدن و کاری از دستشون برنمیاد . البته با فکر و حوصله و استقامت ، چه کارها که نمیشه کرد .

    بهمن ۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۳ ق.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :