پسرخاله
دیدهای که، یکوقت آدم میرود رستوران ایکس، میبیند دریغ از یکذره زعفران. چهارنفر غذا خوردهاید، شده صدتومن. همهاش چسانفسان. بعدش یکوقت گذرت میافتد به شهرستان کوچک و دورافتادهای، میبینی صاحب رستورانه مهربانانه روی برنج را پر زعفران کرده. سخاوتمندانه، برنجش عطر و طعم و رنگ زعفران دارد. حتی سرآشپزه هی میآید میایستد کنار میز، هی عذرخواهی، که ببخشید اگر باب میلتان نیست، ببخشید اگر خوشتان نمیآید. آدم از ذوقمرگی دلش میخواهد بلند شود سرآشپزه را ماچ کند اصلا.
وحید گفته است :
یاد کشک بادمجون و دیزی و ماستی افتادم که امسال تابستون ابیانه خوردم ، لذت بخش ترین شام دنیا بود انگار ، توی تنها رستوران ابیانه.
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۳ ق.ظ
محمد جواد شکری گفته است :
چقدر ساده و دلبرانه می نویسید ،حسودیم می شود !
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۷ ق.ظ
shim گفته است :
اره دقیقا
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۶ ب.ظ
شکیبا گفته است :
کاملاً موافقم . و چقدر سختت است که چه سفارش دهی که افت کلاس نباشد . چه نوع دسری بگویی ؟ چه نوع سالادی ؟ ، … آخر سر هم با این که خوشت نیامده اما خیالت تنها از این بابت راحت است که کلاس گذاشتنت فول گشته و جای حرفی برای خاله خان باجی ها نیست ! موفق باشی .
بهمن ۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۳ ب.ظ
M . J . M گفته است :
منتظری خواست که انسان برود …
ادامه مطلب را در وبلاگ مطالعه فرمائید
بهمن ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۶ ب.ظ
فاطمه گفته است :
انقدر این اتفاق واسم افتاده که کاملا حس ات رو می فهمم… چه مزه ایی میده غذا تو جایی که کلی بهت توجه می شه!
بهمن ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۶ ق.ظ
ماهماهی گفته است :
آی گفتی دختر!!!
بهمن ۹م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۹ ب.ظ
خاتون گفته است :
خب ماچش میکردی. اینجا اصلاً مشکل شرعی بوجود نمیاد. تو ذوق مرگ شدی و روحته که داره از سر آشپز با ماچ کردن تشکر میکنه : )
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۰ ب.ظ