تمام تابستان بدم آمد ازش
آخرهای اردیبهشت بود که مینشستیم کنار هم. بعد از روزهای بیپایانِ دویدنِ نمایشگاه. تازه خستگی داشت از تنمان میرفت بیرون. نقشهی لاست را کشیدیم. پنجرهی اتاق را باز میگذاشتیم، پردههه تکان میخورد و زردآلو گاز میزدیم. لاست میدیدیم و چشمهایمان را بههم میزدیم که وای، چه عجیب.
خرداد آمد. پای ستاد رفتن باز کردیم. شبها خسته و کوفته میرسیدیم خانه، مینشستیم به فیلم دیدن. همانروزها مُچبند سبز میبستیم و از شیشهی ماشین آویزان میشدیم و هورا میکشیدیم. آخرهای شب، بعد از مناظرهها، میزدیم به دل کوچه و خیابان، تا خودِ خود صبح. شبی، زیر پل صدر، به پیرزنی تسبیح سبز دادیم، توی تاریکی نگاهمان کرد، گفت این چیه؟ فاطمه دستش پُر بود از پوستر، دست علی پُر از تسبیح. پیرزنه نگاهمان کرد، کف دستش را برد به سمت صورت علی، گفت: «خاک بر سر طرفدارای میرحسین…» که یعنی خاک برسرتان. آدم میمانْد بخندد یا چی. آنشبهای آخر هم که میرسیدیم خانه، باز مینشستیم به لاست دیدن؟
خرداد تمام شد و زیر بادِ کولر آلبالو خوردیم و چشمهایمان ریز و آبچکان شد. اما دیگر لاست بهم نمیچسبید. دیگر هیچوقت حس خوب فصل اولش به سراغم نیامد. هیچوقت.
بعد از آن، همیشه لاست را با بغض دیدم.
روزبه گفته است :
ما دوباره سبز می شویم
اسفند ۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۳ ب.ظ
زهرا.ر گفته است :
اینقدرخاطره دارم.اینقدر چیزهایی هستند که از به خاطر آوردنشون بدم میاد…آخ که داغ دلمو تازه کردی.
اسفند ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۱ ق.ظ