و آن روزها مدام باران بود که میبارید. ماه که نبود توی آسمان. همان شب، تا همگی از خانه بیاییم بیرون، قبل از اینکه چشمم بیفتد به آسمان، چشم دوختم به زمین. زمین خیس خیس بود. علی دستش را گذاشت روی شانهام. مرا کشید نزدیک، که چرا دوری، بیا نزدیکتر. با لبخندی بر لب. یکی از برادران گفت: «نکن.» دیگری بهش گفت که این کار که مشکلی ندارد. راحت باشید. راحت بودیم.
نشستیم توی ماشین. علی بوی عطری را میداد که قبل از حرکت زده بود به خودش. خونسرد و با همان لبخند. کنار هم نشستیم. دست هم را گرفتیم. گفتند توی راه با هم حرف نزنید. حرف را میخواستیم چه کار؟! گرمای دستش خودِ آرامش بود اصلا.
یکی از آنها گفت: «خواهرم، اگر آب میخواهی، بگو بایستیم و بگیرم برایت.» آب نمیخواستم. دلم خواب میخواست. آب نه. یک جرعه آرامش.
شیشهی ماشین را کشیدم پایین. خنکای دلپذیری پوستم را نوازش کرد. ترد و دلکَش.
لحظهای دستت را رها نکردم علیِ جان. و همان گرمای دستت انگار کفایتم کرد در یازده روز انفرادی. تو بودی و خدا بود و خدا بود و خدا بود.
میدانی، همین حالا یاد عاشقانهی دکتر شریعتی افتادم، آنجا که میگفت:
«ماه در اوج آسمان میرود،
و ما در گوشهای از شب
همچنان به گفتوگوی دستها
گوش فرا دادهایم و ساکتیم.
و در چشمهای هم، یکدیگر را میخوانیم،
و در چشمهای هم، یکدیگر را میبخشیم،
و من همهی دنیا را در چشم او میبینم،
و او همهی دنیا را در چشم من میبیند،
و ما در چشمهای هم ساکتیم،
و در چشمهای هم میشنویم،
و در چشمهای هم، یکدیگر را میشناسیم…»
آن شبها باران بود و ماه نبود. اما… در این شبهای مهتابی، بدون تو چه میرود بر من؟! کسی نمیداند.
«ایام را به ماهی، یک شب هلال باشد
وآن ماهِ دلستان را، هر ابرویی هلالی…»*
*سعدی
امیدوارم علی هرچه زودتر آزاد شود. با همان لبخند همیشگی اش.
امیدوارم همین روزهاآزادی همه زندانی های سیاسی را جشن بگیریم.
دیدگاه با احمد طالبی — مهر ۱۹, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۳۳ ق.ظ
می خوانم و اشک می ریزم.هیچ کس نمی فهمد آنچه در دلت می گذرد.امیدوارم این جدایی هرچه زودتر به سر آید فاطمه جان.
دیدگاه با ماهماهی — مهر ۱۹, ۱۳۸۸ @ ۴:۱۷ ب.ظ
اگر تنهاترین تنهایان شوم،باز هم خدا هست،او جانشین تمام نداشتنهای من است.(دکتر شریعتی)
نازنینم، قلم تو مثل همیشه شیرین است و نوشته هایت روح نواز. شیرین بمان تا بیاید… اندکی صبر سحر نزدیک است.
دیدگاه با سارا — مهر ۲۰, ۱۳۸۸ @ ۸:۱۸ ق.ظ
خواهر عزیز درود بر شما و درود بر سرو های استوار قامتِ آزاده ای که نگین وجدانآزاد انسانیت هستند. درود به همه زندانیان سیاسی و روزنامه نگاران در بند. از نبوی و من به عنوان جوان افغانستانی ای که دغدغه اصلی زندگی ام را آزادی و دینداری شکل می دهد، هنگامی که دلتنگی های شما را برای همسر به ظاهر در بند و در حقیقت آزاده تان نوشتید، نتوانستم جلو اشک هایم را بگیرم. من جوانی هستم که در جنگ و بد بختی بزرگ شده ام و قلب سخت و نامهربانی دارم. البته تقصیر خودم نیست. من به عنوان یک جوان افغانستانی، در جنگ به دنیا آمده ام، با جنگ بزرگ شده ام و مردن و زندان رفتن و رنج هایش مسایل نا آشنایی برایم نیستند و هنوز هم که هست، هر صبح با شنیدن خبر انتحاری روز را آغاز می کنیم و باشنیدن انتحار و کشتار به خواب نه که برای کابوس دیدن به بستر می رویم.
من که گفتم قلب سختی دارم؛ اما با خوندن این نامه دلتنگی هایتان در دفتر کارم هنگام کار نتوانستم جلو اشکهایم را بگیرم و نتوانستم برای همکاران و زیر دستانم در دفتر کاری ام اشک هایم را توجیه کنم و دلیلش را بیان کنم.
ما نیز چون شما دغدغه آزادگی داریم، اما هم چون شما با دولت نابکار و دشمن آزادی و دولت کودتا و متقلب روبرو هستیم.از زمان برگزرای دومین انتخابات ریاست جمهوری در افغانستان تا زمانی که این یاد داشت را می نویسم، بیش از پنجاه روز می گزرد؛ اما به خاطر تقلب های گسترده رییس جمهور نامشروع کنونی افغانستان، حامد کرزی، همچنان نایج انتخابات ریاست جمهوری در هاله از ابهام قرار دارد.
به امید آزادی همه اسیران در بند از نبوی، ابطحی عزیز، سعیدلیلاز، تاجزاده تا علیِ تو( علی سعید پیرلو همسر فاطمه ستوده) قوچانی و عرب سرخی و عبدالله مومنی و آهاری و خلاصه همه آن هایی که دغدغه آزاد زیستن و انسانی زیستن رادارند. شما تنها نیستید و سرنوشت منحصر به فردی ندارید. پیش از شما هم کسانی بودند و در زمانه شما هم کسانی هم سرنوشت شما هستند. ماهم با شماییم، هرچند به ظاهر زهم جداییم. سرنوشت مشترک انسانی داریم. پدرود.
دیدگاه با محمد خیرالله آزاد — مهر ۲۰, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۱۲ ق.ظ
فاطمه جان چه می شود گفت چه می شود کرد جز صبر جز استقامت که تو و امثال تو اینک اسوه های سبز صبرید
دیدگاه با دوست — مهر ۲۰, ۱۳۸۸ @ ۱:۱۴ ب.ظ
دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد
کو را نبوده باشد در عمر خویش حالی
دیدگاه با reza — مهر ۲۰, ۱۳۸۸ @ ۲:۴۳ ب.ظ
درود بر این استقامت و این عشق بزرگ
دیدگاه با علی — مهر ۲۵, ۱۳۸۸ @ ۶:۵۶ ب.ظ
می دانم چه می کشی، گیرم درد من قدیمی تر باشد، اما هنوز یاد آن روزها اشک به چشمم می آورد
استوار باش و صبور همان طور که همسرت هست
دیدگاه با فاطمه فنائیان — آبان ۷, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۳۶ ب.ظ
[...] که دوستانمان این همه به یادمان بوده اند و هستند. یاد کامنت این دوست دیگر افغان که از راه دور دل نوشته اش را برایم [...]
پینگ با یک از هزاران « ابر آبی — آبان ۲۶, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۴۷ ب.ظ