…که بال مرغ آوازم شکسته است

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

آن شب که هنوز آن‌قدرها سرد نبود. نشستم روی صندلی، با چشم‌بندی بر چشم. توی راهرویی که هیچ از طولش نمی‌دانستم. فقط می‌شنیدم. ذهنم شروع کرد بازیگوشی همیشگی‌اش را. مثل همیشه، حدس و گمان و تخیل. تو قصه‌ات را بساز دختر. می‌سازم: «این‌که دارد می‌آید، قدش کوتاه است. کفشش لِژ بلندی دارد. تَق‌تَق می‌کند.»، «آن یکی امشب این‌جا شیفت دارد. دمپایی پایش است. پا را می‌کشد روی زمین.»، «از آن‌ یکی اتاق صدای توپ پینگ‌پونگ می‌آید. اوووم. دارند بازی می‌کنند؟!» لجم می‌گرفت.

علی را نمی‌دیدم که. روی صندلی دیگری گوشه‌ی همان راهرو نشسته بود. یکی از برادرها آب آورد برایمان. گفت دست‌شویی نمی‌روید؟! بعد، به همدیگر گفتند یکی از خواهرها را بگویید بیاید خانم ستوده را ببرد.
کسی آمد. نمی‌دیدمش. گفت با من بیا. بلند شدم. نیرویی مرا کشید سمت جایی که علی نشسته بود. دلم می‌خواست وسط راهرو چیزی می‌گفتم. بهش می‌گفتم دوستت دارم علی فاطمه. دلم می‌خواست می‌بوسیدمش. نشد. نشد. فقط به زبانم آمد: «دارم می‌روم علی. مواظب خودت باش…»

و رفتم. چه شب عجیبی بود. هنوز پایم را توی سلول نگذاشته، به زندانبانم گفتم: «قرآن. قرآن می‌خواهم.» تا برود و بیاورد، وضوگرفته، منتظر نشسته بودم.
لباس برایم آوردند. پوشیدم. لباس زندان و چادر سرمه‌ای رنگش؟! من؟! پس کجاست چادر سفید نمازم با گل‌های صورتی‌اش؟!‌ بنشین و یاسین بخوان دختر.
یاسین همیشه مرا آرام و رام می‌کند. یادت هست علی، چقدر اصرار داشتم سر عقد هم یاسین بخوانم؟! و حالا هم تنهای تنها، آن‌جا، در بند ۲۰۹ زندان اوین، من بودم و «والقرآن الحکیم…»

۵ نظر

  1. وحید گفته است :

    سلام خواهرم

    این مطلب و مطلب قبلی به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد. شما را نمی شناختم آشنایی من با شما از همان شبی بود که جوانان اصلاح طلب را یک شبه دستگیر کردند : نعیمی پور،شیرزاد،نورانی نژاد،محمودیان،میردامادی و علی و فاطمه ی عزیز

    نا خودآگاه یاد محمدرضا جلایی پور افتادم و فاطمه شمس

    خوشحالم که آزاد شدی و برای آزادی علی دعا می کنیم همه با هم
    ” اللهم فک کل اسیرا”

    سونامی سبز سر ایستادن ندارد

    مهر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۵:۱۰ ب.ظ

  2. فرنوش حبیب نژاد گفته است :

    فاطمه عزیز ..فاطمه خوبم … نمی توانم پیدایت کنم … موبایلت جواب نمی دهد خوب البته می دانم حتما هنوز وسایل شخصی ات را تحویل نداده اند… من خیلی نگرانت بودم با مهسا که می امدم دنبال کار های مسعور از تو هم پرس و جو می کردم .جواب نمی دهند این لعنتی ها که … هرچه گفتم این دختر هم کلاسی من است .ما سال های روزنامه نگاری خواندن را با هم گذرانده ایم گوششان که بدهکار نیست … این روزها دعا می کنم برای علی برای مسعود و برای همه آنهایی که آنجا هستند .این وبسایتت را تازه پیدا کردم.هی می رفتم به آدرس قبلی توی پرشین بلاگ که نبودی آنجا … اگر حوصله داشتی به من زنگ بزن همان شماره قبلی است چون من شماره تماس از تو ندارم.خیلی دوسستت دارم و از دور می بوسمت عزیزم.

    مهر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۶:۳۴ ب.ظ

  3. نازخاتون گفته است :

    باور نمیشه ابر آبی همان خانم ستوده باشد که همسر الپر است. اصلا من چقدر گیج شدم. دیدم در وبلاگ قبلیت اسمت هم نوشته شده بود. اما ذهن من این روزها قادر نبود تکه‌های پازل را کنار هم بگذارد. نازنین متاسفم برای نبودن همسر دربندت. اما مطمئنم سیاهی شب نمی تواند تا ابد سپیدی صبح را اسیر خود کند… متاسفم برای دل گرفته ات و متاسف‌تر که هیچ غلطی نمی‌تونم بکنم:(

    مهر ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۲ ق.ظ

  4. مهدیه گفته است :

    bbbbbhttp://mahdis18.فاطمه جان سلافاطمه جان سلام
    نمی دانی وقتی دیدم اینجایی یعنی وقتی پیدایت کردم چه حالی شدم.تند تند نوشته هایت را می خواندم .ابر آبی وبلاگستان.می دانم می دانم دلتنگی،می دانم چه حالی داری دختر،آن روزی که خبر بازداشتت را می خواندم بغضم نمی ترکید،هی سعی می کردم چهره ات را به خاطر بیاورم ولی ذهنم جمع نمی شد،بغضم را توی صفحه ام شکستم وبرایت نوشتم که بازگرد،همراه همسرت بازگرد.آن زمان،فقط سعی می کردم به آزادیت فکر کنم و حالا شکر خدا که خودت آزادی و امیدوارم همسرت زودتر بازگردد.امان از انتظار انتظار انتظار …
    زودتر بازگردد.
    امان از انتظار انتظار انتظار …

    مهر ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۶:۳۲ ق.ظ

  5. Azin گفته است :

    فاطمه جان
    برات شکیبایی و امید آرزو می‌کنم.
    قوی باش
    :*

    مهر ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۹ ق.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :