خدایا، در آغوشم بگیر…

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

معده‌ام می‌پیچید به هم. بیشتر از همیشه درد می‌کشیدم. غذا؟! نمی‌توانستم بخورم. روزه هم که دکتر گفته بود حق نداری بگیری. از سحر تا افطار سلول، با خرمایی سر می‌کردم. غذا حالم را به هم می‌زد.
سه شب پشت سر هم می‌بردندم بهداری اوین و می‌آوردندم. قرص روی قرص. خودم هم از خانه با خودم کوله‌ای پر از قرص و دارو آورده بودم. آن‌جا تپش قلب و تنگی نفس هم اضافه شد به درد معده‌ام. رسید روزهایی که در طول روز، بین پانزده تا هیجده قرص خوردم…

جمعه روز تلخی بود. با خودم روز و تاریخ را مدام دوره می‌کردم که یادم نرود. جمعه، بیست‌و‌هفتم شهریورماه، صبح تا شب، درد و تپش قلب و تنهایی و بغض. من بودم و قرآن. مفاتیح نبود هنوز. خدا معجزه بود. خودِ خودِ معجزه. و چه آیه‌های روشنی. سلول کم‌نور بود. دلم نور می‌خواست.
عینکم را بهم نمی‌دادند. می‌گویند توی انفرادی نباید عینک داشته باشی. لابد به دلایل امنیتی یا نمی‌دانم چه؛ فکرم هزار جا بود. علی هم عینک ندارد یعنی؟!

باران می‌بارید. بی‌وقفه. می‌لرزیدم. دو تا پتو گرفته بودم ازشان، دولا کرده بودم انداخته بودم روی موکت قهوه‌ای. سه تا پتو هم دولا کرده بودم کشیده بودم رویم، یک پتو را هم لوله کرده بودم زیر سرَم. خب، خبری از بالش و متکا نیست که. روسری سرم بود مدام. جوراب پایم. از پنجره‌ی کوچک بالای سلول، باران می‌ریخت رویم. خدایا، بغلم کن. در آغوشم بگیر.

جمعه شب که باز بردندم بهداری، دکتر گفت فشارت نه‌و‌نیم است. گفت: «اسم بیماری‌ات “بی‌اشتهایی عصبی” است. رشته‌ات چیست؟!» می‌خواست بداند حرفش را می‌فهمم یا نه. گفتم کارشناس ارشد روزنامه‌نگاری‌ام. فعلا ویراستارم. تا حالا حدود دویست عنوان کتاب ویرایش کرده‌ام که بیست‌سی‌تایش در حوزه‌ی خانواده و مشکلات رفتاری کودکان و نوجوانان است و بارها این اصطلاح را شنیده‌ام. اوهوم. می‌دانم. آنورکسیا.

سرُم را وصل کردند، با سه‌چهارتا آمپول تقویتی. زیر پتو گریه می‌کردم. می‌لرزیدم. دندان‌هایم به هم می‌خورد، تیک‌تیک. به دکتر گفتم من تا به حال سرُم نزده‌ام‌ها. خندید: «نترس. برایت سابقه نمی‌شود.»
کجایی مامان؟! اشک می‌ریختم، بی‌صدا… دلم تنگه برای گریه کردن، کجاست مادر، کجاست گهواره‌ی من؟!
خانم زندانبان دلداری‌ام می‌داد. چادر سر کردنش مثل مامان بود. من، اشک. اشک. اشک. گفت: «رفتی توی سلول، برایت چایی می‌آورم گرم شوی. برو زیر پتو دیگر بگیر بخواب.»

توی تنهایی سلول، قرآنم را خواندم، بدون عینک. چای آورد خانم زندانبان. سرمازده، لرزان از بارانی که بی‌هوا می‌آمد و می‌ریخت توی سلول و روی پتویم، چشم‌هایم گرم شد. تازه مستِ خواب شده، زندانبان دیگری آمد و گفت: «بیا بیرون. کارشناست آمده. بازجویی داری.» گفتم: «حالم خوب نیست. می‌لرزم. ساعت چند است؟!»
ده شب بود.

۶ نظر

  1. سوده گفته است :

    نازنین نازنین نازنین این روزها می گذرد و تو دوباره او را در آغوش می گیری . صبر کن و آرام باش و محکم . همانطور که تا به حال بوده ای

    مهر ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۱ ق.ظ

  2. محمدرضا جلائی پور گفته است :

    این همه عشقبازی با خدا و علی که فقط در آغوش (با به قول شما بغل) خدا در انفرادی های اوبن ممکن بود بد بود؟ گرم نبود؟ ناب نبود؟ علی هم هنوز بغل خداست. نگرانش نباشید. گرم است و استوار و شیرین کام. زود گرمای بغل خدا را به آغوشتان می آورد.

    مهر ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۹ ب.ظ

  3. زهرا.ر گفته است :

    سلام فاطمه خانم صبور
    سرنوشت فاطمه های روزگار به صبر گویا گره خورده صبور باشید.این نامردیهایی که در حقمان میشود بی جواب نمی ماند.خدا تو رو در آغوش خودش گرفته خوب دقت کنی قلبت داره میزنه و نفست گرمه.خییییییییییییییییییییییلی مراقب خودتون باشید.خداوند شما و خانم شمس را برایمان حفظ کند.

    مهر ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۲ ق.ظ

  4. سعیده گفته است :

    اینجا کلی کلمه رو حس کردم که خیلی وقت بود دل ضعفه ندیدنشون رو داشتم ، رفاقت ، عشق ،‌صبر … صبر … صبر ….. اینکه تو اون شرایط فقط قرآن خوندن(پست های قبلی رو خوندم) و صبور و امیدوار بودن کار هر کسی نیست ، خوش به حال شما که این عین ایمانه….
    از نوشته های فاطمه شمس اینجا آمدم ، خدا حفظتون کنه و ایشالا که علی‌ آقا هر چه زودتر سلامت و خوب کنارتون باشه.
    در پناه خدا باشین

    مهر ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۴ ق.ظ

  5. Shadi گفته است :

    نمی دونین چه قدر خوش حال شدم اسم محمد رضا جلایی پور رو به عنوان کامنت گذار دیدم، کسی که روزهای زیادی برای آزادیش دعا کردیم و حالا آزاده ، علی شما هم آزاد میشه و رو سیاهی به زغال میمونه، قوی باشین ما به شما افتخار می کنیم .

    مهر ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۵ ب.ظ

  6. آشنا گفته است :

    خیلی زیبا احساست رو منتقل می کنی. امیدوارم همسرت هم هر چه زودتر آزاد بشه و ایکاش هیچ کس دیگری در بند نیفته.

    مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۶ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :