عزیزِ فاطمه!
آنوقتها که من دل بسته بودم به این جملهها، نمیدانستم چندسال بعدترش کسی میآید توی زندگیام که او هم ازقضا دل در گروی همین چندتا جمله دارد.
سال ۸۱ بود که «غیرمنتظره»ی بوبن را خریدم. راستش، اول طرح جلدش گرفت من را و بعد، از همین چندتا جملهی پشت جلد خوشم آمد که خریدمش:
«من از وقتی تو نوشتههایم را میخوانی، مینویسم.
از وقتی اولین نامه را نوشتم. نامهای که نمیدانستم مفهومش چیست.
نامهای که معنایش را تنها در چشمان تو مییافتم.
…کلمهها از زندگی ما عقب هستند.
تو همیشه از آنچه من از تو انتظار داشتم، جلوتر بودی.
تو همیشه غیرمنتظره بودی.»
بعدها تو آمدی. خیلی اتفاقی ازش حرف زدیم. تو همان غیرمنتظرهای بودی که انتظارش را میکشیدم.
ای مه من، ای بت چین، ای صنم…
پارسال همین روزها بود. دویدنهای بیپایان قبل از عروسی. میدویدیم و میدویدیم و میدویدیم. آنقدر دویدیم تا رسیدیم.
یک روز قبل از عروسی بود. من مدام بغض داشتم. فشار کار بخشیاش بود، بیشترش دلتنگی جدا شدن از خانواده. همهاش لبولوچهام آویزان بود و اشکم دم مشکم. هیچکس یادش نباشد، تو خوب یادت است علیِ فاطمه.
غروب پنجشنبه بود. دلشورهی فردایش را داشتیم هردو. آرایشگره گیر داده بود و تا دقیقهی نود کشاندم آنجا. توی ماشین منتظرم نشستی. گفتم زود برمیگردم. بیشتر از دوساعت معطلم کرد خانمه. هی ماسک روی ماسک. لجم گرفته بود، بغضه هم مدام گوشهی دلم بود خب.
خلاص شدم از دستش و به سرعت زدم بیرون. باد خنکی میپیچید و چادرم در باد تاب میخورد. نشستم توی ماشین. دیدم لبخنده گوشهی لبت است. گفتی: «گوشیات را نگاه نکردی؟»
نگاه نکرده بودم. نگاهش کردم مسیج بلندت را. گفتم: «خودت گفتی؟ همین حالا؟!»
غیرمنتظرهی من!
همانوقت، همانجا، پشت درِ آرایشگاه، منتظرم شده بودی و نیامده بودم. غروب شده بود. برایم گفته بودی:
«همیشه آفتاب من! غروب شد، نیامدی
رقیب تو به جانب جنوب شد، نیامدی
نرفتهای که مه ز رشک روی تو سیه شود
خدای خشم غافرالذنوب شد، نیامدی
ز صورت و ز سیرتت کسی نمانده حیلتش
مباد تا عیان شوی، چه خوب شد نیامدی
به کنج آسمان نگر، ستارههای دربهدر
شرارههای مهر نقرهکوب شد، نیامدی
به باد و ابرها قسم، که بی تو من نمیروم
ولی چه سود… واقعا غروب شد نیامدی…»
حالا روزها میروند و میآیند و من منتظر نشستهام.
پ.ن: ظهر، زلزله آمد اینجا. شیشهها لرزیدند. زمین لرزید. نترسیدم. فقط اشک جمع شد توی چشمهایم، برای تو، علی جان. توی آن سلول تنگ، توی آن راهروهای باریک… اگر زلزله بیاید و… بیا نماز آیات بخوانیم هردومان. آخر میدانی، آن روزها توی تنهایی سلول که رعدوبرق میزد و امانِ دلم را میبُرید، خدا با نماز آیاتش به دادم میرسید.
انتظار سخت است؛زیبا نیز هم. قدر باهم بودنها را بیشتر لمس و درک میکنیم. همه چیز خیر است برای بندگانی خدائی که خدایگانشان لازمان و لامکان است.
دیدگاه با پامج — مهر ۲۵, ۱۳۸۸ @ ۸:۲۰ ب.ظ
سلام.
دلم گرفته…برای تمام دلتنگیهایت دلم گرفته…
دعا میکنم که غیرمنتظره ات زودتر بازگردد
آمین…آمین…آمین
دیدگاه با صنم — مهر ۲۵, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۳۰ ب.ظ
این خاطره های شیرین یک طرف ، این پی نوشت یک طرف!!!!
دیدگاه با سعیده — مهر ۲۶, ۱۳۸۸ @ ۶:۵۴ ق.ظ
پارسال همین روزها بود… یادش بخیر.صبور بودن علی واقعا بی نظیره چون هر کسی حوصله اون همه انتظار و دقت نظر رو تو انتخاب وسایل و تدارکات قبل از عروسی نداره.
دیدگاه با سارا — مهر ۲۶, ۱۳۸۸ @ ۴:۴۸ ب.ظ