تو را خیال می‌کنم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh

علی فاطمه!
سی روز شده است. بیش از یک‌ماه است که توی انفرادی هستی و فاطمه این‌جا بی‌توست. نه که بی‌تو باشد‌ها، تو را دارد هردَم، هردقیقه، هرثانیه. اما می‌دانی، فقط یازده روزش را آن‌جا هم‌درد و هم‌بندِِ تو بوده است. حالا تو آن‌طرف دیواری، فاطمه این‌سوی دیوار. چقدر دیوارهای فاصله بلندند… ولی چقدر قدّ من و تو بلندتر از تمامِ این فاصله‌هاست.

غروب که می‌شود، دلم می‌گیرد. وقت‌ اذان بیشتر می‌گیرد علی. من که می‌دانم اذان‌های انفرادی چه عالمی دارد. ولی چه می‌رود بر تو، این روزها؟! چقدر سخت است بی‌خبری.

چشم‌هایم را می‌بندم. تو را خیال می‌کنم. لباس آبی‌رنگ زندان تنت است. ریشت انبوه شده است. گم می‌شوم میان نرمیِ محاسنت. سردت نباشد یک‌وقت. به آبی‌ِ پیراهنت حسودی می‌کنم. «رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد…»* داری قرآن می‌خوانی. مثل من که تند و سرسری نمی‌خوانی. با طمانینه و تفکر می‌خوانی‌اش.

آن‌جا که آینه نیست. ساعت نیست. من هنوز تو را خیال می‌کنم. انگار کن هنوز آن‌جایم. انگار کن کنارت هستم. انگار کن فاطمه آن‌جاست؛ بند ۲۰۹ زندان اوین. آینه نیست. دکتر بهداری جلوی خوردن یکی از داروهایم را می‌گیرد. می‌گوید پوستت قرمز شده، این‌جا امکانات پزشکی‌اش را نداریم. سرخ شده‌ام؟! آینه نیست دکتر. نمی‌دانم. ساعت هم نیست. بازی می‌کنم خودم با خودم. آفتاب که بیفتد این گوشه‌ی موکت، حدود نُه صبح باید باشد. چند درجه رفت آن‌سوتر، یازده‌و‌نیم است. مُماس شد با آن خط گوشه‌ی موکت، وقت اذان است. الله‌اکبر.

مُحرم شده‌ایم؟! آینه نیست. ساعت نیست. مورچه‌ی کوچکی می‌آید کنارم می‌نشیند روی موکت. نگاهش می‌کنم. زندگی جریان دارد. آفتاب می‌تابد توی چشم‌هایم، از پسِ همان پنجره‌ی کوچک سلول. اِحرام است. تو هستی. یادت هست با هم «آفتاب‌بازی» می‌کردیم؟! بیا. اللّهم‌لبیک.

چرخ می‌خورم مدام. تو را خیال می‌کنم. آینه نیست؟! انگار کن نشسته‌ای رو‌به‌روی‌ فاطمه‌ات، چشم دوخته‌ای توی چشم‌هایش. چشم‌هایم باشد آینه‌ات. می‌دانم. می‌دانم که «تو بزرگیّ و در آینه‌ی کوچک ننمایی…»** اما… خیال کن نشسته‌ایم کنار هم. نه. ایستاده‌ایم. سماع است اصلا. می‌چرخم و می‌رقصم و می‌نوشم از این جام. من طربم، طرب منم.

من که این‌جا، هر روز صبح با تو آفتاب‌بازی می‌کنم. منتظر نشسته‌ام بیایی و توی گوشم نجوا کنی: «حبیبی و نعم‌الحبیب…»

*سعدی
**باز هم خود عزیز سعدی

۱۱ نظر

  1. مانا گفته است :

    سلام فاطمه جان
    امیدوارم زودتر همسرت آزاد شود باور کن من هر روز به یاد شما هستم و نگرانت . امیدوارم شادی به ما برگردد

    مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۸ ب.ظ

  2. شادی گفته است :

    قوی باشید فاطمه جان خدا هر کسی را یک جور امتحان می کند، و گمان نکنیم که همین که گفتیم ایمان اوردیم به حال خود رها می شویم، صبور باشید بر این امتحانها، اجرتان پیش خودش محفوظ است… برایتان دعا می کنم، مطمئن باشید…

    مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۸ ب.ظ

  3. سارا گفته است :

    خیال خال تو، تسکین قلب من است. فاطمه مهربانم،صبر و استقامت تو این روزها مثال زدنی است. امیدوار بمان و عاشق، مثل همیشه.

    مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۴:۴۲ ب.ظ

  4. علی محمدزاده گفته است :

    سلام خانم ستوده، نمی شناسید مرا لابد، هرجند با علی از سال ۷۷ هم دانشگاهی بودم و اگر نبود ترس من ، با او تغییر رشته می دادم به جامعه شناسی که خیلی هم حرف زدیم با هم ، روزنامه نگاری هم هر کدام گوشه ای به شکلی آلوده اش شدیم و در این سالها بیشتر علی بود که گرفتار کار بود و هر چه سعی کردیم با هم همکاری کنیم ، فرصت نداشت، خلاصه دوستیمان مردانه بود و رنگ خاطرات قدیم و جوانی دانشگاه داشت و خیلی خانوادگی نشد، که عروسیتان مصادف بود با دختر دار شدن من و وقتی کارت عروسی زیبایتان با آن شعر زیبای مولوی و “بنام خدای علی و فاطمه” را آورد تنها آمدم تالار معلم و لاجرم همسرم با شما آشنا نشد،این ها همه از آن جهت گفتم که آشنایی بدهم و بگویم ” کان لی فیما مضی أخ فی الله ” ، که بگویم درست چند روزی قبل از شبیخون برادران، هرچه زنگ زدم به موبایل علی خاموش بود، و چند روز هم خاموش بود و جز ایمیل دسترسی دیگر نداشتم و تنبلی کردم و نمی دانید که آن شبی که شنیدم آمده اند سراغتان چه حسرتی داشتم و چه خشمی ،که چون بیوگان داغ سلامت بر مثل منی ماند و دوستانمان هر کدام گوشه از جهان پراکنده اند و این علی هم گوشه اوین چله نشینی می کند و از جماعت مان جز خاطره نمانده، رها کنم، شاید آخرین کار مطبوعاتی علی با مجله من باشد ، که از آن جمع سه نفره مصاحبه کننده و شونده دونفر به زندانند، http://infoage.ir/official/5370/view.asp?ID=620336
    بگذرم
    خواهرم ، انشالله روزهای خوب دوباره می آیند.

    مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۰ ب.ظ

  5. ایروانی گفته است :

    فاطمه جان سخت اس میدانم . یادتان هست فاطمه همسر جلایی پور را دلداری میدادی … او هم میاید . خداوند تمام بیگناهان را آزاد میکند . او هم میآید .

    مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۳ ق.ظ

  6. یه نفر گفته است :

    //////////////////////////////////////دلم خیلی گرفت فاطمه…

    مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۸ ق.ظ

  7. فاطمه گفته است :

    سلام خواهر همنام من،
    باور داری این اسم معجزه می کند؟
    من کوچکتر از اون هستم که بخوام غم این روزهای تو رو درک کنم . هنوز این قدر لیاقت نداشتم که خدا عاشق کنه ، من رو. دوست دارم نوشته های تو رو بخونم و از تو بدونم شاید به حرمت این عاشقی تو ، من هم تکون بخورم از این پیله لعنتی تاریک. خواهرم ، معتقدم این عشق حفاظ هست برای تو برای اون . دلتنگ نباش . خدایی هست که تو حتما مهربونیش رو بهتر از من توی تاریکی سلولت حس کردی . وقتی دلتنگ شدی برای من هم دعا کن .جای عشق تو امنه ، امن امن.

    مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۹ ق.ظ

  8. tahereh گفته است :

    نمیشناسمت اما قلمت زیباست و ارام .غریب است گاهگویه های ناارامیت برایم.
    ایمان همیشه ارامم کرده است و در تو نیز میبینم.جایی خواندم:”گاهی برخی از برکات خداوند با شکستن تمامی شیشه ها وارد می گردند” بگذاریم شیشه ها بشکند.

    مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۶ ب.ظ

  9. نسترن گفته است :

    سلام خواهر دلشکسته من!خیلی به یادت هستم و برای آزادی الپر عزیز دعا می کنم.نمی دونم چرا وقتی وبلاگ تو رو می خونم همش این شعر می آد تو ذهنم:
    چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد
    چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
    پروبال ما شکستندودر قفس گشودند
    چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند
    امیدوار باش دوست عزیز نادیده من.به قول حافظ :یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

    مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۸ ب.ظ

  10. فاطمه گفته است :

    فاطمه عزیز

    برای همسر در بندت آرزوی آزادی و برای تو‌ای که نامت را برای سختی، غم و جدایی از اول تاریخ نوشته اند، آرزوی صبر از خداوند متعال می‌کنم

    مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۳ ب.ظ

  11. باران گفته است :

    من اولین باری بود که وبلاگ شمارو دیدم … اما گریه کردم خیلی گریه کردم … همسری ندارم که در بند باشه یا آزاد … اما این عشق صادقانه ی شما به هم، مثال زدنیه … دعا میکنم همیشه همین اندازه عاشق باشید … فوق العاده ست بهتون تبریک میگم… خدای مهربون حتما کمک میکنه تا اونی که صلاح اتفاق بیفته … من دعا میکنم براتون اما نه به این خاطر که لایقم واسه دعا کردن … نه … دعا میکنم چون خدا مهربونه … درست میشه انشالله …

    آبان ۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۹ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :