سه ساعت و نیم کار روزانه، دو قورت و نیم باقی

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh در تاریخ : مرداد ۳۱م, ۱۳۸۹

او را اشتباهی نشانده‌اند توی آن اتاق. او متوجه نمی‌شود یک کتاب چه پروسه‌ای را طی می‌کند تا از توی تنور بیاید بیرون. نمی‌داند چاپ و نشر چه مراحلی دارد. یک بار تا به حال پای سایت کتابخانه‌ی ملی و فیپا ننشسته که ببیند ثبت کار چه‌جوری است. نمی‌داند یک کتاب نباید هفت هشت بار برود دست صفحه‌آرا و برگردد و برادرهای ارشاد هی مثل توپ پاس بدهندش به هم. آقای محترم، تو را عوضی نشانده‌اند آن‌جا.

در طبقه‌ی اول وزارت ارشاد در میدان بهارستان، اتاق کوچکی است که ناشرها باید کارهایشان را پیش از انتشار، ببرند آن‌‌جا، تحویل بدهند. قبلاً کارمندی که آن‌جا بود، تمام کارها را انجام می‌داد. بعد از آن آمدند الکترونیکی‌اش کنند و کارها سریع انجام شود مثلاً، هفت هشت‌تا کامپیوتر گذاشتند آن‌جا. کارمندهای ناشرها می‌آمدند می‌نشستند پشت دستگاه، خودشان کتاب را ثبت می‌کردند. بعد قوانین خاص خودشان را دارند که طبیعی است. مثلاً می‌گویند سی‌دی بیاورید به همراه پرینت کتاب، با فرمت پی‌دی‌اف. قبول.

دو سه هفته‌ای است آقایی را آورده‌اند نشانده‌اند آن‌جا. برای خودش امپراطوری راه انداخته و دارد خدایی می‌کند. دو سه هفته پیش رفتم، گفت بگذار من اول باید سی‌دی شما را کنترل کنم که مشکلی نداشته باشد و حجمش زیاد نباشد. فایل را باز کرد، پی‌دی‌اف را باز کرد، گفت ما این فونت را نداریم این‌جا. برو دفعه‌ی بعد فونت را هم با خودت بیاور. دوتا شاخ بزرگ روی سرم سبز شد. یعنی چی؟ خب فایل پی‌دی‌اف برای این است که روی هر سیستمی بخواند. یعنی چی فونت نداریم. به فونت ما چه‌کار داری شما. شاید ما اصلاً فونت طراحی کرده‌ایم. برای چی بدهیمش دستت؟ تو فقط فایل پی‌دی‌اف را بگیر. دو سه‌تا ایراد دیگر هم گذاشت روش. گفتم آقای محترم، من بعد از فروردین همین امسال همین‌جوری حداقل سی عنوان مجوز گرفته‌ام، این ادا و اطوارهایتان از کجا آمده؟ رک گفت: «از وقتی من آمده‌ام.»

باز امروز گذرم به وزارتخانه افتاد. صفی طولانی پشت در، همه کلافه و خسته و غرغرکنان. همه گله می‌کنند که چرا این کار هم اینترنتی نمی‌شود راحت شویم. وزارت ارشاد ادعا می‌کند ممکن است سایتش هک شود و ایمن نیست. چرا این اتفاق برای سایت خوب کتابخانه ملی نمی‌افتد؟ انتشارات ما بیش از دو سال است که کتاب‌هایش را اینترنتی در سایت کتابخانه‌ی ملی ثبت می‌کند و الان یک سالی است که برای تمام ناشرها اجباری شده و بیشترشان هم راضی‌اند. هم از سرعت و طراحی سایت، هم از برخورد خوب کارمندان کتابخانه‌ی ملی.

بحث اصلی را بگویم. روی در اتاق، دست‌نویس چسبانده بودند که ساعت کار اتاق ثبت کتاب، در ماه رمضان از نه و نیم صبح تا یکِ بعدازظهر است! یعنی فقط سه ساعت و نیم در روز…

آقای جدید داشت سی‌دی را می‌گرفت. نفر جلویی من، چندتا پرینت کتاب گذاشت جلوی آقاهه. از این گربه و جوجه‌ها و الخ. سرک کشیدم روی جلدش، دیدم نوشته: «نوشته‌ی محسن پرویز.» آقای متصدی خوشحال گفت: «به‌به. آقای دکتر پرویز؟ عجب. عجب. چه جالب. چه جالب.» و سریع کار کارمندِ انتشارات «پ»‌ی پرویز‌به‌دست را انجام داد. نوبت من که شد، دو سه‌تا ایراد بنی‌اسراییلی هم گرفت باز. مثلاً این‌که پرینت کتاب‌ها، از این به بعد باید «سیمی» باشد فقط. با تلق و شیرازه و منگنه و پانچ و این‌ها هم قدغن است. دوباره بحث فایل‌های پی‌دی‌اف شد و فونت‌ها. متوجه نمی‌شد که فایل پی‌دی‌اف یعنی چی. آخر سر عصبانی شد و جلوی چشم هفت هشت ناشر دیگر، شروع کرد فریاد زدن. هی جیغ زد و جیغ زد. گفتم چه خبرت است آقا. صدایت را بیاور پایین. فکر کردی با کی داری حرف می‌زنی؟ این‌ها ناشرند این‌جا. اهالی فرهنگ‌اند. فریاد می‌زنی؟ یکهو شروع کرد خودزنی، فریاد می‌زد: «من بی‌شعورم. من بی‌شعورم.»

شما مجسم کنید آدم چه حالی می‌شود این کثافت‌کاری‌های اداری را می‌بیند. تکریم ارباب‌رجوع همه کشک و پشم. تو اعصاب نداری، بیخود می‌کنی می‌آیی می‌نشینی پشت میز. سه ساعت و نیم کار کردن در روز که دیگر این هوچی‌گری‌ها را ندارد.

پ.ن: نگاهی بیندازید به سایت کتابخانه‌ی ملی: http://nlai.ir

نسل انقلاب

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh در تاریخ : مرداد ۲۵م, ۱۳۸۹

اولین دوست بچگی‌هام، «محسن» بود. دوست‌جان بود و فسقلی بود و لاغر بود و فقط یک‌کمی لُپ داشت. سه‌سالمان بود و می‌دویدیم توی اتاق‌های مهد. مهدکودکمان «نسل انقلاب» بود، لابد قرار بود ماها بشویم نسل انقلاب.

هی توی مهد اسفند دود می‌کردند. آن‌جا مدام بوی اسفند می‌آمد. ظهرها ردیفمان می‌کردند کنار هم، که بگیریم بخوابیم و بعدازظهر که مامان‌ها آمدند دنبالمان، زر نزنیم و لُپ‌گُلی باشیم. مامان از آن ظرف‌های فلزی غذا برایم خریده بود. از آن‌ها که بهشان می‌گفتند «کتابی». بعدش یکهو توی مهد ظرف غذای همه یک‌شکل شد و مامان‌ها مجبور شدند با ماژیک، پشت ظرف، اسممان را بنویسند. با ماژیک آبی، پشت ظرف غذای من نوشتند ستوده.

بعدش «سوده» آمد. سوده تپلی بود و هی این‌ور آن‌ور تنم را گاز می‌گرفت. گازگازو بود. دعوایمان می‌شد گازم می‌گرفت. عروسکش را نمی‌داد، باز گازم می‌گرفت. برای دخترها، خانه‌ی چادری عَلم کرده بودند وسط کلاس. چادر سرمان می‌کردیم و عروسکمان را می‌زدیم زیر بغلمان و می‌چپیدیم زیرش. پسرها تفنگ داشتند و سنگر ساخته بودند و خمپاره می‌انداختند طرف ما.

یک‌روز تا نشستم کف زمین، خ‌خ‌خ‌خ‌خ، خشتک شلوارم ترکید. رویم نمی‌شد به کسی بگویم. هی خودم را می‌چلاندم محسن چیزی نبیند. یواشکی رفتم توی گوش مریم‌جون پچ‌پچ کردم. خندید: «خجالت ندارد. شلوارت را دربیاور. خودم می‌دوزم برایت.» بعدش یک پارچه آورد انداخت روی پاهام، نشست شلوارم را دوخت.

محسن دوست‌جان بود. سر و کلّه‌ی سوده که پیدا شد، دیگر نمی‌شد سه‌تایی دوست باشیم. دعوایمان می‌شد. سوده خودش را انداخت وسط دوستی من و محسن. هر روز من کبود و زخمی برمی‌گشتم خانه. مهد را دوست داشتم ولی. دلیل نمی‌شد گازهای سوده از نقاشی و بازی بیندازدم. مامان کبودی‌های روی تنم را که دید، پا شد آمد مهد. همه‌ی گازهای سوده را برای خانم مدیر گفت. خانم مدیر قول داد مادر سوده را بخواهد مدرسه و ببیند چرا بچه‌هه این‌جوری می‌کند. گاز می‌گرفت‌ها. یک چیزی می‌گویم یک چیزی می‌شنوید. دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد و چشم‌هایش ریز می‌شد و دندان‌های ریزش را می‌کرد توی گوشت آدم. مامانِ سوده را خواستند مدرسه. افاقه نکرد. دیگر کبودی‌هایم همیشگی شده بود.

زمستان بود. بلندگوی توی راهرو، مدام «بیست و دوی بهمن، روز پیروزیِ ما، روز شکست دشمن» پخش می‌کرد. باز بوی دود اسفند می‌آمد که آمدند دَم کلاس، دستم را گرفتند بردند توی راهرو. روی دیوارها کاغذرنگی چسبانده بودند و من شلوار کبریتی سبز پایم بود. دیدم مامان ایستاده توی راهرو. دوباره داشت برای خانم مدیر تعریف می‌کرد. خانم مدیر گفت: «تنش را ببینم.» مامان می‌گفت چرا بچه‌ی به این کوچکی، باید این‌جوری عصبی گاز بگیرد.

شلوار کبریتی‌ام را درآوردند که ببینند چه‌جوری کبودم یعنی. از خجالت پیچیدم به خودم. خانم مدیر کبودی رانم را که دید، نچ‌نچ کرد. یک‌لنگه‌پا مانده بودم. بدون شلوار.

سال‌ها بعد، سوده باهام هم‌مدرسه‌ای هم شد. تا کلاس پنجم با هم بودیم. آرام و سر به زیر شده بود. رفت دندان‌پزشکی. چانه‌بند بهش داده بودند که همیشه می‌بست. سه‌چهارسال پیش، دورادور از محسن خبر گرفتم. مامانم با مامانش همکار شده بود. محسن مهندس شده. اما من ندیدمش دیگر.

هنوز از کوچه‌ی مهدکودکِ نسل انقلاب که رد می‌شوم، یاد آن ظهر زمستانی می‌افتم. من، عرق سرد نشسته روی تن لاغرم، وسطِ راهرویی تاریک.

 

مورچه‌ای که در تاریکی شب می‌رفت…

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh در تاریخ : مرداد ۲۴م, ۱۳۸۹

ترسیدم. ترسیدم از خودم در شبِ تونل توحید؛ که مورچه‌ای نمی‌دانم از کجا پیدایش شد و نشست روی چادرم. بی‌هوا، مورچه را برداشتم آرام، و از پنجره پرتش کردم بیرون. ترسیدم از خودم.

کجا رهایش کردم مورچه‌ی کوچک را؟ چقدر ترسیده‌ است لابد، بین هیاهوی ماشین‌ها و بوق‌های دیوانه‌وار تونلی. تا بیاید آرام خودش را بکشد گوشه‌‌ی تونل… زیر چرخ ماشین‌ها… لابد مُرده است و تمام. مورچه‌ی بیچاره‌ای که نشسته بود روی دامنم، ولش کردم تا برود و برود و له شود و بمیرد. خاک بر سرم.

غمگینم.

نهادم بر لبت لب را…

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh در تاریخ : مرداد ۲۰م, ۱۳۸۹

از پَرچینِ پُرچین موهایم
بالا می‌رود،
سرانگشت‌هایت.

درخت می‌شوم.

kabootar

* نقاشی از «عطیه مرکزی» است.

چشم آبی

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : fatemeh در تاریخ : مرداد ۱۶م, ۱۳۸۹

بچگی‌ها، کلّه‌پاچه زیاد می‌خوردم. دولُپی. بعد یکهو از صرافتش افتادم. پاچه را به نیش می‌کشیدم و مغز گوسفنده را همچین می‌خوردم انگار دارم چی می‌خورم. حالا نه این‌که خیلی دوست داشته باشم‌ها، بس‌که توی خانواده‌مان کلّه‌پاچه مُد بود، من هم عادت کرده بودم. اصلش این‌که بابابزرگه کلّه‌پز بود و یکی از بهترین کلّه‌پزی‌های تهران را داشت. الان بنشینی پای صحبت این پیرمردها، خیلی‌هایشان کلّه‌پزی حاج‌رضا را یادشان است. برو بیایی داشته واسه‌ی خودش.

کلّه‌پاچه خوردنم اجبار خانواده بود. می‌خوردم و غر می‌زدم. یکی‌دوباری گفتم مثلاً اگر حاج رضا مغازه‌ی ماکارونی‌فروشی داشت، چی‌چی می‌شد؟ بچگی ما هنوز پیتزا همه‌گیر نشده بود که غر آن را بزنم.

مامان‌بزرگ رفته بود مکه. بابا تک‌پسر بود و همه ازش توقع داشتند که وا، تک‌پسری. بابا یک‌ماه تمام زندگی‌اش را گذاشت که خانه‌ی قدیمی مامان‌بزرگ را تعمیر کند. می‌خواست وقتی مامان‌بزرگ برمی‌گردد، خوشحال شود. شب‌ها خانه نمی‌آمد گاهی. یکی‌دوبار مامان دست من و داداش را گرفت و سه‌تایی رفتیم خانه‌ی مامان‌بزرگ، به بابا سر بزنیم. برایش خوراکی برده بودیم. صبح تا شب تنها بود آخر. رفتیم دیدیم مداد گذاشته پشت گوشش. لکّه‌های گچ هم پخش و پلا شده بود بین ریشش. یادم است داشت خمیر درست می‌کرد برای گوشه‌ی شیشه‌های پنجره. بوی چسب می‌آمد. دیوارها کاغذدیواری شده بودند. اصلاً خانه‌هه یک‌جور دیگر شده بود.

مامان‌بزرگ داشت می‌آمد و من ذوق داشتم. یکی‌دوتا ماشین جور شد که بروند فرودگاه، دنبالش. عمه‌بزرگه سر رسید. فکر می‌کرد پسر دوازده‌ساله‌اش باید سوگلی همه‌ی فامیل باشد. همچین تحویلش می‌گرفت و آقا صدایش می‌کرد که ما بچه‌ها بدمان می‌آمد. پایش را کرد توی یک کفش که باید پسرم بیاید فرودگاه. نوه بزرگه است خب. هیچی. نوه بزرگه را بردند، عمه و مامان توی ماشین جا نشدند و ماندند خانه.

گوسفند توی حیاط بود و هی می‌شاشید. سرگرمی ما بچه‌ها شده بود شمردن دفعه‌های شاشیدن گوسفنده. چشم‌هایش آبیِ آبی بود. بسته بودندش. مامان و عمه داشتند لوبیاپلو می‌پختند. دیگ جوشید و قل‌قل کرد و وقت آب‌کش کردن برنج رسید. توی حیاط داشتند برنج را آب‌کش می‌کردند. گوسفنده آمد کلّه‌اش را کرد توی برنج. مامان و عمه جیغ زدند که بی‌شرف، کی طنابت را باز کرد؟

ما از ترسمان چپیده بودیم توی راهرو. قطار شده بودیم پشت سر هم. پنج‌شش‌تا بی‌دندانِ ریقو. گوسفنده رَم کرده باشد انگار، دوید دنبالمان. دویدیم طبقه‌ی بالا و جیغ می‌زدیم و هی می‌خوردیم زمین و می‌افتادیم زیر دست‌ و پای هم. گوسفنده دوسه‌پله آمد بالا، بعد بی‌خیالمان شد.

مامان‌بزرگ برگشت. گوسفنده را کشتند. پسرعمه بزرگه برایمان دندان سفید می‌کرد که دیدید من خیلی بزرگم؟ اَه. غیظ.

من که خیلی‌وقت است دیگر لب به کلّه‌پاچه نزده‌ام.

پ.ن: یک کلّه‌پزی هست توی خیابان کارگر، به اسم «طباخی چش‌آبی». همیشه از جلویش که رد می‌شوم، اشکم می‌گیرد.